کد مطلب: ۱۱۴۵۴۸۱
|
|
۰۸ مهر ۱۴۰۵ - ۰۶:۴۷

«هیچ‌چیز در میناب تغییر نکرده»؛ مادرانی که هنوز فرزندانشان را صدا می‌زنند

«هیچ‌چیز در میناب تغییر نکرده»؛ مادرانی که هنوز فرزندانشان را صدا می‌زنند
احتمالاً برخی‌ها فکر می‌کنند حالا بعد از گذشت نزدیک به ۷ ماه، شرایط نسبتاً به حالت عادی بازگشته است. خانواده‌ها بخشی از فرایند سوگ را پذیرفته‌اند، حالا گریه‌ها بر مزار دخترکان و پسران مدرسه «شجره طیبه»، کمی آرام‌تر شده است. اما وضعیت این روز‌های گلزار شهدای دانش‌آموز میناب و خانواده‌هایشان، واقعیت دیگری را بیان می‌کند.

به گزارش مجله خبری نگار، احتمالاً برخی‌ها فکر می‌کنند حالا بعد از گذشت نزدیک به ۷ ماه، شرایط نسبتاً به حالت عادی بازگشته است. خانواده‌ها بخشی از فرایند سوگ را پذیرفته‌اند، حالا گریه‌ها بر مزار دخترکان و پسران مدرسه «شجره طیبه»، کمی آرام‌تر شده است، بی‌قراری خانواده‌ها کمتر شده و احتمالاً مادران داغ‌دیده، این داغ را پذیرفته‌اند. مثل خیلی‌ها که فکر می‌کنند خاک سرد است و سوگ عزیز درنهایت یک روز به سر می‌رسد، احتمالاً خیلی‌ها هم فکر می‌کنند مادران و پدران شهدای مدرسه «شجره طیبه» این روز‌ها آرام‌تر از روز‌های ابتدایی حمله به مدرسه باشند. اما وضعیت این روز‌های گلزار شهدای دانش‌آموز میناب و خانواده‌هایشان، واقعیت دیگری را بیان می‌کند. مادر علی‌اکبر و محمدعلی کریانی هنوز مثل روز‌های اول، همان‌قدر عمیق بر سر مزار دو طفل معصومش زار می‌زند. پدر محمدمهدی جنگیچی، هنوز وقتی از پسرش حرف می‌زند، افعالش مضارع است. مادر حنانه و سبحان، گهگاهی بی‌هوا سبحان را صدا می‌زند و هنوز که هنوز است، دیدن نیمکت‌های مدرسه برایش سخت و جان‌فرساست.

هیچ‌چیز در میناب تغییر نکرده. نه غمی زدوده شده، نه گریه‌ای کمتر شده و نه کودکی از مدرسه «شجره طیبه» بعد از نهم اسفندماه سالم به خانه بازگشته است. اگرچه ۲۸۳ دانش‌آموز از مدرسه «شجره طیبه» زنده مانده‌اند، اما هرکدام به‌نوعی آسیب دیده‌اند. کودکی تا سال‌های سال باید بدنش، تکه‌های فلزی تاماهاوک لعنتی را این‌ور و آن‌ور با خود حمل کند و یک کودک دیگر باید سوگ هم‌مدرسه‌ای‌هایش را تا آخر دنیا تاب بیاورد. صبح‌ها می‌روند و شب‌ها در پی‌اش می‌آیند، اما مادران مینابی داغشان کم نمی‌شود که هیچ، هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. مگر سنتکام تروریستی می‌فهمد محمدمهدی، تمام امید پدر و مادری بود که خدا پس از ۲۳ سال، او را به خانواده عموعباس جنگیچی بخشیده بود؟ مگر ترامپ کودک‌خوار می‌فهمد توی دل علیرضای ۹ساله چه می‌گذرد وقتی می‌گوید تنهاست؟ مگر شیوخ خودفروخته‌ای که تاماهاوک را بر سر محمد شرفی و رفقایش مثل نقل‌ونبات ریختند، می‌فهمند چرا محمد تصویرش را بدون سوختگی با هوش مصنوعی می‌سازد؟ داغ میناب برای هر روحی که به دنبال حقیقت است، هر روز و هر روز تازه است. هرجا کودکی در پی یک شادی می‌دود، ناخودآگاه آدمی توی ذهنش خنده‌های کودکان میناب تداعی می‌شود. مهر امسال هم برای بسیاری از ما همین بود، اما برای مادران مینابی کودک‌از‌دست‌داده، سخت‌تر بود. چرا امسال هیچ‌کس شوق خرید مدادرنگی ندارد؟ چرا با کیف‌های صورتی گریه می‌کنیم؟ چرا یک چسب رازی ساده، برایمان شبیه به روضه است؟ چون حافظه ما پر است از نام‌ها و تصاویر کودکان «شجره طیبه» که مهر امسال، مقطع جدید تحصیلی‌شان را در بهشت آغاز کردند و ما با خروار‌ها دلتنگی کنار سنگ مزارشان اشک ریختیم.

محمدمهدی به همه آرزوهایش رسید

محمدمهدی جنگیچی مینابی کلاس پنجم ابتدایی بود. دانش‌آموزی که به قاری قرآن مدرسه «شجره طیبه» معروف بود و خانواده‌اش می‌خواست اتفاقاً همین را در قصه‌اش تأکید کنم. خانه‌شان پر از عکس‌های محمدمهدی بود. تمام عکس‌هایش را چاپ و بخشی را قاب کرده بودند. همه یادگاری‌هایش را عین موزه، توی اتاق همان‌طور که خودش چیده بود، چیده بودند. حتی جوراب‌هایش را همان‌طور که توی کتونی ورزشی‌اش گذاشته، نگه داشته بودند. پوستر مرگ بر آمریکای محمدمهدی که در دی‌ماه به دست گرفته بود هم همان‌طور سر جایش بود. مادرش می‌گفت وقتی که مساجد را در کلان‌شهر‌ها آتش زدند، دل محمدمهدی که حافظ قرآن بود و بچه مسجدی، طاقت نیاورد. توی راهپیمایی با آن پوستر شرکت کرد. عکسش را نشانم می‌دهند. پدرش سر صحبت را با گله آغاز کرد. می‌گفت بهتر بود اول مهر، توی مدارس مختلف کشور از خانواده شهدای مینابی دعوت می‌شد و زنگ اول مهر به یاد بچه‌های شهید میناب زده می‌شد.

درست هم می‌گفت و گله‌اش به‌جا بود. دلش می‌خواست بداند غمش برای همه ما عزیز است. می‌گفت چند وقتی یک گروه جهادی پزشکی در نزدیکی روستایشان، اقامت داشت. هر روز که این بچه‌ها می‌خواستند بروند سر کار و بارشان، دم خانه پدر محمدمهدی می‌رفتند و سلام می‌کردند و اجازه می‌گرفتند. شب هم همین بود و می‌آمدند، هر شب خداحافظی می‌کردند. از همین یک سلام و احترام، شبیه به یک اتفاق بزرگ حرف می‌زد. دلش می‌خواست مطمئن شود که هم‌وطنانش در داغش شریکند و یادشان نرفته که چه روز‌هایی را دارند تاب می‌آورند. می‌گفت اجازه نداده بودند که محمدمهدی را توی حیاط مسجد دفن کنند. مدیران شهر و روستایشان گفته بودند نمی‌شود. اگر می‌خواهید، توی حیاط پشتی مسجد دفنش کنید. پدر محمدمهدی، اما گفته بود که اگر پسرم شهید است، پس چرا باید توی پستو دفنش کنم؟ باید جایی باشد که همه بدانند و ببینند که شهید است. برای همین جایی میان پارک روبه‌روی خانه و مسجد دفنش می‌کنند. کار هر روز مادر محمدمهدی هم این شده بود که اطراف مزار را تمیز نگه دارد. جارو بکشد. وسیله ببرد و بیاورد. حواسش باشد روی مزار شیرینی برای بچه‌ها هست و بچه‌ای دست خالی از کنار محمدمهدی نرود.

تمام وسایل محمدمهدی را نشانم می‌دهند. یکی‌یکی‌شان را. حتی دندانی دوران نوزادی‌اش. با تمامش خاطره دارند. اولین کادو تولدش را نشان می‌دهند. روبیک، بازی‌های فکری، دوچرخه، کیف روز حمله را. همه را جلوی چشمشان چیده‌اند. انگار که دلشان می‌خواست خیالشان راحت شود که محمدمهدی هنوز هست. هنوز کنارشان است. حسرتشان، اما یک چیز بود. اینکه قرآنی که همیشه همراه محمدمهدی بود، توی روز حمله گم شده است و پیدایش نکرده‌اند.

مادرش می‌گفت محمدمهدی را خدا پس از ۲۳ سال بعد از ازدواجشان به آنها بخشیده بود. برای همین خاله‌ها و عمه‌هایش هم به او وابسته بودند. می‌گفت، چون تنها بود، بچه‌های محله را دور خودش جمع می‌کرد و به خانه می‌آورد تا تنهایی ناهار و شام نخورد. همیشه پرجنب و جوش بود، اما هیچ‌وقت از او حرف‌ناشنوی ندیده بودند. کم می‌خوابید و تا دیروقت یا بازی می‌کرد یا درس می‌خواند و سر کلاس‌های مختلف مثل حفظ قرآن و کلاس زبان بود. می‌گفت: «من نمی‌دونستم، خدا یه شهید زنده فرستاده بود خونه‌ام که بچه‌ام این همه انرژی داشت.»

عکس و فیلم‌های محمدمهدی را نشانم می‌دهند. پرسپولیسی دوآتیشه و عاشق طارمی و بیرانوند بود. مادرش با هوش مصنوعی تصویری درست کرده که محمدمهدی کنار طارمی و بیرانوند ایستاده است. آرزوی محمدمهدی این بود که پلیس شود. باز هم تصویری درست کرده بود که محمدمهدی پلیس است. وقتی گفتم نگذاشتند محمدمهدی به آرزویش برسد، با سرعت و محکم جوابم داد که «به آرزوش رسید. الان اون دنیا هم حاضری کلاس شیشم رو زد.» مادرش می‌گفت شاید این مدت، یک روز پیش آمده که برای محمدمهدی گریه نکرده باشد، اما پدرش هر روز گریه می‌کند. هنوز که هنوز است گریه می‌کند. می‌گفت خسته شده است از اینکه پدر محمدمهدی بی‌تاب پسرشان است. پدر محمدمهدی نان محلی می‌پزد. چهره جنوبی دارد. بعضی جا‌ها یادش می‌رفت که من بندری را به‌خوبی خودشان بلد نیستم، اما چشم‌هایش تا نام محمدمهدی به میان می‌آمد، خیس می‌شد. مردی به قد و قامت عمو عباس، برایش مهم نبود جلوی یک غریبه، چطور دلتنگی می‌کرد. آدم تا به خودش می‌آمد، می‌دید که توی غمِ چشم‌های عمو عباس جنگیچی غرق شده است.

به آغوش تو برگردم اگرچه بی بدن بودم

در گلزار شهدای دانش‌آموز میناب بودیم. یکی از همکاران رسانه‌ای صدایم کرد و گفت: «قصه محمدطه را می‌دانی؟»

_نه!

+محمدطه را ۳۰ روز بعد از حمله پیدا کردند. سنگ مزارش را نگاه کردم. محمدطه جعفری، متولد ۹۵ بود و دانش‌آموز کلاس چهارم. مادر و پدرش کنار مزارش نشسته بودند. مادرش باردار است. می‌گفت نام دو پسر جدیدش را می‌خواهد بگذارد «محمد و طه». لبخند زد و بغضش را قورت داد. من هم همین کار را کردم. روبه‌رویش نشستم. بدون هیچ مقدمه و سؤالی خودش بارید. اول مهر بود. می‌گفت روز‌های اول حادثه، وقتی که هم‌مدرسه‌ای‌ها و دوستان محمدطه را تشییع کرده بودند، فقط یک کیف از محمدطه به او داده بودند. همان کیف را برده بود و رفته بود تشییع بچه‌ها. می‌گفت وقتی توی بیمارستان آمبولانس‌های حامل پیکر را دیده بود، خداخدا می‌کرد که پسرش توی این آمبولانس‌ها نباشد. واقعاً هم نبود. خبری از محمدطه نبود. می‌گفت بعد از مدتی با خودش گفته که نکند این همه مدت اشتباه دعا می‌کرده. از آن روز به بعد کارش این بود که دعا کند محمدطه برگردد. برای شناسایی محمدطه بار‌ها سردخانه‌ها را زیر و رو کرده بودند، اما خبری نبود. از محمدطه فقط یک‌تکه بازو مانده بود. آن هم پس از ۳۰ روز توانسته بودند محمدطه را شناسایی کنند. اما قصه این پسرک همین‌جا تمام نشد. محمدطه به یکی از جوانان مینابی که آن روز‌ها توی سردخانه و پیش پیکر‌ها بود، پیغام می‌فرستاد. این را هم بعد از خاک‌سپاری محمدطه فهمیده بود که پسرکی که به خوابش می‌آمد، محمدطه بود. محمدطه بار‌ها در خواب این جوان رفته بود و گفته بود که به پدرم بگو شانه‌ام درد می‌کند. به خوابش رفته بود و گفته بود که به مادرم بگو این همه دنبالم نگردد! من جلوی چشمش هستم. آخرسر هم همین شد. همان تکه بازوی ناشناخته‌ای که بار‌ها مادرش نگاه کرده و شک کرده بود، جگرگوشه‌اش بود.

میناب قصه‌اش به گلزار شهدا ختم نمی‌شود

میناب، اما قصه‌اش به گلزار شهدا ختم نمی‌شود. ۱۶۸ شهید مدرسه «شجره طیبه»، ۱۶۸ خانواده‌ای دارند که داغ روز حمله را تا ابد با خود حمل می‌کنند. مدرسه «شجره طیبه» ۲۸۳ بازمانده دارد که اگرچه زنده مانده‌اند؛ اما نه جسم سالمی دارند و نه روان آسوده‌ای. حامد بخشی، مدرس دانشگاه علوم پزشکی و دانشگاه فرهنگیان و مسئول گروه روان‌شناسان جهادی اعزامی به میناب، از کودکانی می‌گوید که بعد از حادثه هنوز با همان روز زندگی می‌کنند؛ کودکانی که صدای بلند، چند پله، دورشدن مادر، شب، مدرسه و حتی فاصله‌گرفتن از خانه برایشان می‌تواند دوباره همان حادثه را زنده کند. بخشی می‌گوید بسیاری از این کودکان هنوز با اضطراب جدایی، ترس از رهاشدن، چسبندگی شدید به مادر، اختلال خواب، کابوس، شب‌ادراری، ناخن‌جویدن و ترس‌های شدید دست‌وپنجه نرم می‌کنند. او از همان روز‌های ابتدایی حضور گروه روان‌شناسان در میناب، با حجم سنگینی از آسیب‌های روانی مواجه می‌شود. گروهی که قرار است در ابتدا تنها برای چند هفته در شهر بماند، خیلی زود متوجه می‌شود که چنین زمانی برای این حجم از آسیب کافی نیست. در ادامه، گروه جهادی با همکاری نهاد‌های مختلف، غربالگری اضطراب، آموزش خانواده، آموزش نیرو‌های بومی و مشاوره و درمان را شروع می‌کند. در روز‌های ابتدایی که هنوز شرایط جنگی برقرار است، جلسات حتی در گلزار شهدا و خانه خانواده‌های شهدا و بازماندگان برگزار می‌شود. بعدتر، برای کودکان خانه بازی راه می‌اندازند؛ جایی که قرار است کودک برای چند ساعت از فضای سنگین خانه و سوگ فاصله بگیرد، اما هم‌زمان زیر نظر روان‌شناس، بازی‌درمانی و مشاوره دریافت کند.

کودکی که با دورشدن مادر دوباره حادثه را تجربه می‌کند

یکی از کودکانی که بخشی از این تیم با او مواجه می‌شود، عرشیاست؛ دانش‌آموز کلاس چهارم که در مدرسه «شجره طیبه» حضور دارد و مدتی را زیر آوار می‌گذراند. روز اولی که به خانه بازی می‌آید، مادرش همراه اوست. مادر تنها برای پاسخ‌دادن به یک تماس تلفنی چند قدم از کودک فاصله می‌گیرد و پشت در می‌ایستد. عرشیا، اما ناگهان شروع به جیغ‌زدن و گریه شدید می‌کند؛ ضجه‌هایی که برای تیم روان‌شناسی نشان می‌دهد فاصله چنددقیقه‌ای از مادر برای او معنای دیگری پیدا کرده است؛ ترس ازدست‌دادن، ترس از رهاشدن و اضطراب جدایی. بخشی می‌گوید بسیاری از کودکان «شجره طیبه» حتی با گذشت حدود هفت ماه و ورود به ماه هشتم حادثه، همچنان این نشانه‌ها را دارند. کودک به مادر می‌چسبد، از تنها ماندن می‌ترسد و جدایی برایش دوباره همان اضطراب حادثه را تداعی می‌کند. اما عرشیا بعد از چند هفته بازی‌درمانی فردی و گروهی، تغییر می‌کند. یک روز که بخشی برای سرکشی به خانه بازی می‌رود، می‌بیند عرشیا مشغول بازی است و مادرش در خانه حضور ندارد. مادر او را می‌گذارد و می‌رود. خانواده بعدتر از منظم‌تر شدن خواب و بهترشدن تغذیه کودک می‌گویند. کودک دوباره تمایل پیدا می‌کند بیرون برود، به پارک برود، به خانه بازی برود و کنار همسالانش باشد. تجربه عرشیا برای گروه، نمونه‌ای از اثر بازی‌درمانی بر کودکی است که بعد از حادثه، امنیت روانی‌اش را از دست داده است.

ترومایی که هر بار دوباره زنده می‌شود

بخشی یک مفهوم دیگر را هم درباره خانواده‌های آسیب‌دیده به کار می‌برد؛ «تروماتایزه شدن» یا دوباره تروماتایزه شدن. خاطره حادثه بار‌ها از خانواده پرسیده می‌شود، دوربین مقابل آنها قرار می‌گیرد و دوباره از لحظه حمله، آنچه دیده‌اند و آنچه بر سرشان آمده حرف می‌زنند. به گفته او، این تکرار می‌تواند برای خانواده‌ای که هنوز از حادثه فاصله نگرفته، معنای بازگشت دوباره به همان لحظه را داشته باشد. اما کودکان فقط با خاطره مستقیم حادثه درگیر نیستند. بخشی از آنها با چیزی مواجهند که شاید کمتر دیده می‌شود؛ احساس گناه از زنده‌ماندن. بخشی می‌گوید بعضی از کودکان از خود می‌پرسند چرا دوستشان شهید شده و آنها زنده مانده‌اند. برخی تصور می‌کنند شاید؛ چون با مادرشان دعوا کرده‌اند یا کار اشتباهی انجام داده‌اند، خدا آنها را دوست نداشته و به همین دلیل شهید نشده‌اند. این احساس گناه برای کودک فقط یک جمله نیست؛ تبدیل به بخشی از زندگی او می‌شود و می‌تواند زندگی روزمره‌اش را تحت‌تأثیر قرار دهد. به همین دلیل است که بخشی تأکید می‌کند دیگر نباید به این کودکان فقط «بازمانده» گفت. او برای آنها تعبیر دیگری دارد: «قهرمانان مدرسه شجره طیبه»؛ کودکانی که از حادثه زنده بیرون آمده‌اند؛ اما هنوز بار سنگینی از ترس، سوگ و احساس گناه را با خود حمل می‌کنند.

صدای بلند، پله‌ها و مدرسه؛ همه‌چیز می‌تواند خاطره حادثه باشد

بخشی از علائم دیگری می‌گوید که با گذشت زمان همچنان در میان کودکان دیده می‌شود؛ اختلال خواب، کابوس، ترس‌های شدید، شب‌ادراری، ناخن‌جویدن، بی‌تحرکی و چسبندگی شدید به مادر. بعضی کودکان برای رفتن به سرویس بهداشتی نیاز دارند مادر کنارشان باشد. هنگام حمام تنها نمی‌مانند و شب‌ها باید پدر یا مادر کنارشان بخوابند یا پشت در اتاق بمانند. حتی صدای بلندی می‌تواند آنها را به گریه، لرزش یا ترس شدید بیندازد. در یکی از موارد، کودکی که زیر آوار می‌ماند، بعد از گذشت چند ماه دوباره علائم اولیه خود را نشان می‌دهد. شب‌ادراری برمی‌گردد، ناخن‌جویدن با اضطراب شدید همراه می‌شود و نشانه‌های آسیب روانی دوباره بروز می‌کند. بخشی این وضعیت را در چهارچوب علائم استرس پس از سانحه توضیح می‌دهد؛ علائمی که ممکن است در روز‌ها و هفته‌های ابتدایی به‌وضوح دیده نشوند، اما در ماه‌های بعد خودشان را نشان دهند. در کنار آسیب روانی، بخشی از کودکان با آثار جسمانی موج انفجار نیز مواجهند؛ وزوز گوش، درد گردن، پا و کمر، مشکلات شنوایی و بینایی، ترس‌های بنیادین، لرزش بدن، تپش قلب و حتی انقباض و قفل‌شدن عضلات. برای برخی، یک صدای کوچک کافی است تا بدن دوباره وارد وضعیت هشدار شود.

مدرسه جدید هم برای بعضی‌ها هنوز مدرسه قبلی است

حالا مدرسه بازگشایی می‌شود؛ اما برای برخی از کودکان، بازگشت به مدرسه به معنای بازگشت به زندگی عادی نیست. مدرسه جدید در فاصله‌ای نزدیک به محل مدرسه قبلی قرار دارد و همین نزدیکی مکانی برای برخی کودکان به محرکی تازه تبدیل می‌شود. خانواده‌ها می‌گویند کودک بعد از برگشتن به خانه گریه می‌کند، خودش را به درودیوار می‌زند و می‌گوید دیگر نمی‌خواهد به مدرسه برود. برای کودکی که هنوز صدای بلند، پله یا فاصله‌گرفتن از مادر را با حادثه پیوند می‌دهد، نزدیک بودن مدرسه جدید به محل حادثه فقط یک مسئله مکانی نیست؛ بخشی از حافظه حادثه دوباره فعال می‌شود. بخشی می‌گوید برخی کودکان با دیدن پله‌های یک ساختمان نیز دچار ترس می‌شوند، چون فرم پله‌ها و طبقه ساختمان، مدرسه قبلی را برایشان تداعی می‌کند.

هشت ماه گذشته و ۲۸۳ کودک هنوز پرونده سلامت ندارند

بخشی مهم‌ترین نگرانی خود را ۲۸۳ دانش‌آموز بازمانده مدرسه «شجره طیبه» می‌داند. به گفته او، بسیاری از این کودکان در مدرسه حضور داشته‌اند، موج انفجار آنها را گرفته، بعضی زیر آوار مانده‌اند و لحظات سنگین ترس و اضطراب را تجربه کرده‌اند؛ اما به گفته او، این ۲۸۳ نفر در ساختار رسمی درمانی آن‌طور که باید دیده نشده‌اند.

او می‌گوید طی این مدت، حتی یک پرونده سلامت، غربالگری یا مشاوره تخصصی برای این تعداد در سطح شهر به شکل مورد انتظار تشکیل نشده است. گروه جهادی، اما در مدت حضور خود نزدیک به هزار پرونده سلامت برای خانواده‌ها تشکیل می‌دهد و حدود ۱۰ هزار ساعت مشاوره فردی ارائه می‌کند. حدود ۲۰۰ کارگاه آموزشی و توانمندسازی نیز برای والدین، کودکان و نوجوانان برگزار می‌شود و برای روستا‌های درگیر نیز برنامه‌های آموزشی اجرا می‌شود. بااین‌حال، بخشی می‌گوید مسئله کودکان «شجره طیبه» فقط به نبود درمان ختم نمی‌شود. بسیاری از آنها بیمه و تعیین درصد جانبازی ندارند و در مواردی که آسیب روانی دارند، این آسیب‌ها به‌اندازه آسیب جسمانی در فرایند‌های حمایتی دیده نمی‌شود. حتی مبلغی که بعد از ماه‌ها برای برخی خانواده‌ها پرداخت می‌شود، به گفته او در برابر هزینه‌های درمانی سنگین کودکان کافی نیست.

کودکانی که زنده ماندند، اما نجات پیدا نکردند

بخشی برای توصیف وضعیت این کودکان تعبیر سنگینی دارد: «کودکانی که زنده ماندند، ولی نجات پیدا نکردند.» او می‌گوید زنده‌ماندن به معنای پایان حادثه نیست. کودکی ممکن است از نظر ظاهری سالم باشد، بازی کند و بخندد، اما ترس و رنجی را درون خود حمل کند که سال‌ها ادامه داشته باشد. از نگاه او، اگر برای این کودکان درمان مستمر و تخصصی انجام نشود، آثار روانی حادثه می‌تواند همراهشان بماند. او تأکید می‌کند بسیاری از علائم کودکان بعد از ماه‌ها دوباره بازمی‌گردد و این بازگشت را نمی‌توان نادیده گرفت. برای همین، درمان را محدود به یک جلسه مشاوره یا یک مرکز مشاوره نمی‌داند. از نگاه او، در چنین شرایطی مشاور باید به خانه خانواده برود، وضعیت کودک را ببیند و روند درمان را به شکل مستمر دنبال کند. خانواده‌ای که مادر آن حتی از خانه بیرون نمی‌آید، نمی‌تواند صرفاً با یک دعوت تلفنی برای مراجعه به مرکز مشاوره وارد روند درمان شود.

میناب هنوز از حادثه عبور نکرده است

برای کودکان «شجره طیبه»، حادثه نهم اسفند تمام نشده است. در خواب، در صدای بلند، در پله‌ها، در فاصله چندمتری از مادر، در رفتن به حمام، در نشستن سر سفره، در بازگشت به مدرسه و حتی در پرسشی که دوباره خاطره آن روز را زنده می‌کند، این حادثه هنوز حضور دارد. گروه روان‌شناسان جهادی از فروردین تا پایان شهریور تلاش می‌کند بخشی از این بار را از دوش خانواده‌ها بردارد؛ از خانه بازی و بازی‌درمانی کودکان تا مشاوره خانواده و تشکیل پرونده سلامت. اما بخشی می‌گوید این مسیر باید ادامه پیدا کند و برای آسیب‌های روانی، PTSD، موج‌گرفتگی و ترومای ناشی از حادثه، برنامه درمانی بلندمدت وجود داشته باشد؛ بنابراین میناب فقط روایت ۱۶۸ کودک شهید نیست؛ روایت ۲۸۳ کودکی هم است که از مدرسه بیرون می‌آیند، اما هنوز از آن روز بیرون نیامده‌اند. کودکانی که زنده می‌مانند، به خانه برمی‌گردند و دوباره به مدرسه می‌روند، اما بخشی از وجودشان هنوز زیر آوار نهم اسفند مانده است.

وقتی مطالبه‌گری هزینه دارد.

اما روایت بخشی از حضور این گروه در میناب، فقط به درمان کودکان ختم نمی‌شود. او می‌گوید گروه جهادی در طول چند ماه فعالیت، به‌تدریج از یک گروه درمانگر به زبان مطالبه خانواده‌ها تبدیل می‌شود؛ خانواده‌هایی که به گفته او صدایشان به مسئولان نمی‌رسد. همین مطالبه‌گری، به گفته بخشی، برای گروه هزینه دارد. او می‌گوید گروهی که حدود سه ماه با هزینه‌های شخصی و جهادی در میناب مستقر است، با محدودیت‌هایی مواجه می‌شود؛ حتی مکانی که برای فعالیت در اختیارشان قرار گرفته، از آنها گرفته می‌شود و نزدیک به ۳۰۰ پرونده‌ای که برای آسیب‌دیدگان تشکیل داده‌اند نیز در اختیارشان باقی نمی‌ماند. او همچنین می‌گوید در مقاطعی اجازه ادامه فعالیت به گروه داده نمی‌شود و حضورشان در شهر با ممانعت مواجه می‌شود.

بخشی، اما مسئله را فقط در ممانعت از فعالیت گروه نمی‌بیند و ریشه بخشی از مشکلات را در مدیریت روانی حادثه در میناب می‌داند. به گفته او، شهرستان ظرفیت مدیریت چنین آسیب گسترده‌ای را ندارد و نمی‌توان انتظار داشت روان‌شناسان و مشاوران محلی به‌تنهایی از عهده این حجم از آسیب برآیند. او توضیح می‌دهد که در شهری مانند میناب، به دلیل پیوند‌های خانوادگی گسترده، بسیاری از مردم با یکدیگر نسبت فامیلی دارند و همین مسئله در پرونده‌های روان‌شناختی می‌تواند مانع جدی ایجاد کند؛ چراکه روان‌شناس محلی ممکن است خانواده، کودک یا فرد آسیب‌دیده را بشناسد و ورود به مسائل خصوصی و عمیق روانی آنها برایش دشوار باشد. بخشی معتقد است در چنین شرایطی باید از ظرفیت روان‌شناسان و متخصصان خارج از شهرستان استفاده شود، اما به گفته او، مسئولان به‌جای ایجاد چنین سازوکاری، عملاً مدیریت بحران روانی را به ظرفیتی سپرده‌اند که برای این حجم از آسیب کافی نیست.

منبع: فرهیختگان-زینب مرزوقی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر