کد مطلب: ۱۰۴۲۲۶۳
|
|
۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۶:۳۷

ایستاده در باد؛ از ویلچر تا آغوش مادر

ایستاده در باد؛ از ویلچر تا آغوش مادر
میادین پایتخت برای پنجاه و هشتمین شب متوالی، میزبان تابلویی زنده از همبستگی ملی بود؛ صحنه‌هایی که در آن چرخ‌های ویلچر جانبازان، هماهنگ با گام‌های کوچک کودکان بر سنگفرش خیابان میچرخید تا یک پیام واحد را فریاد بزند؛ روایت ایستادگی در برابر تهدید‌های آمریکایی - صهیونیستی، نه یک شعار سیاسی، که میراثیست سینه به سینه از پدران آسمانی به فرزندان خاکی.

به گزارش مجله خبری نگار،پاییز تهران در میدان انقلاب بوی حماسه میداد. هنوز ماه دیده نشده بود که صفوف به هم پیوسته مردم، خیابان‌های منتهی به میدان را پر کرده بود.

در این دریای خروشان، دو نقطه نورانی بیش از هر چیز خودنمایی میکرد؛ یکی چشمان خسته‌ای که روزگاری سنگر‌ها را دیده بود و دیگری نگاه‌های کنجکاوی که تازه با دنیای کلمات «وطن» و «دشمن» آشنا می‌شدند؛ اینجا کودکان در کنار جانبازان، راویان نسل نو و نسل دیروز مقاومت بودند.

روی یکی از ویلچرها، مردی با چهره‌ای آرام و پتوی سفیدرنگی که روی پاهایش کشیده شده بود، نشسته بود؛ روی پتو با خطی ناخوانا نوشته شده بود: «جا مانده‌ام، اما عقب نمینشینم».

در کنار او، نوه کوچکش پرچم سه رنگ ایران را بالای سرش تکان میداد. این تصویر گویاتر از هر خطبه‌ای، فاصله میان جنگیدن و تسلیم شدن را معنا می‌کرد؛ جانباز شیمیایی که هر نفس کشیدنش جهاد بود، با حرکات دست کودک، ریتم تازه‌ای گرفته بود.

در ازدحام جمعیت، پسربچه‌ای چهارساله روی شانه‌های پدرش نشسته بود و با دستان کوچکش مشت گره کرده بود؛ پدر، اما یک دستش را محکم به پای پسرش قفل کرده بود و با دست دیگر، ویلچر پدر خودش را هل میداد.

سه نسل در یک قاب؛ پدربزرگی که حلبچه را زیسته بود، پدری که در فتنه‌ها بصیرت آموخته بود و کودکی که تازه میخواست الفبای «مرگ بر آمریکا» را هجی کند. این زنجیره استوار، پاسخ محکمی به تهدید‌های دشمن آن سوی آب‌ها بود.

میدان فلسطین حال و هوای دیگری داشت؛ در گوشه‌ای از میدان، جمعی از کودکان مهد کودکی با لباس‌های سفید و سربند‌های سرخ، سرودی دسته‌جمعی را زمزمه میکردند.

آنها هنوز نمیدانستند «رژیم صهیونیستی» دقیقاً به چه معناست، اما وقتی با زبان کودکانه فریاد میزدند «فلسطین آزاد خواهد شد»، انگار فطرت پاکشان بی‌عدالتی را میشناخت؛ در کنارشان جانبازی ایستاده بود که در عملیات بیت‌المقدس قطع نخاع شده بود و اشک میریخت؛ او گفت: «ما برای همین لحظه جنگیدیم که این بچه‌ها آزادانه شعر بگویند.»

حضور کودکان در این تجمع، صرفاً یک همراهی نمادین نبود. مادری جوان، کالسکه فرزند شیرخوارش را تزیین کرده بود؛ روی کالسکه عکس سردار سلیمانی و ابومهدی المهندس چسبانده شده بود و در کنارش، کاغذی با خط درشت نوشته بود: «او هم یک سرباز است».

این کودک که پستانک در دهان داشت، بیخبر از هیاهوی دنیا خوابیده بود، اما حضورش نشان داد که مبارزه با استکبار برای این مردم، از گهواره تا گور ادامه دارد.

در میان جانبازان، مردی با چفیه خاکی و عینکی دودی که رد ترکش روی گونه‌اش جا خوش کرده بود، نوای «سلام فرمانده» را با حنجره پر از بغضش زمزمه میکرد و در کنارش، نوجوانی با گوشی موبایل مشغول پخش زنده مراسم بود؛ تضاد میان دنیای مدرن نوجوان و خاطرات خاک‌گرفته رزمنده، در یک نقطه به وحدت رسید: هر دو برای یک هدف ایستاده بودند.

جانباز اشاره کرد: «دشمن خیال میکند جوان ما سرگرم فضای مجازی است، اما وقتی پای ناموس و وطن وسط بیاید، این همان بچه محلم است.»

در حاشیه میدان امام خمینی (ره)، پیرمردی عصازنان قدم برمیداشت؛ کارت شناسایی جانبازی‌اش را با سنجاق به سینه‌اش زده بود؛ کمی آنطرف‌تر، کودکی با لباس بسیجی کوچکی که برایش دوخته بودند، پلاکاردی در دست داشت که رویش نوشته بود: «اسرائیل نابود است». تضاد قامت خمیده پیرمرد و شور و شر بچه، نمایی از تاریخ چهل ساله مقاومت بود؛ اولی نماد صبر و دومی نماد شتاب برای رسیدن به قله.

نسیم سردی وزیده بود، اما گرمای تن مردم، فضا را پر کرده بود؛ دختربچه‌ای هشت‌ساله که روسری صورتی‌اش را سفت به زیر چانه گره زده بود، بیسکوییت تعارف یکی از جانبازان میکرد؛ جانباز خنده‌ای کرد و از جیبش یک انگشتر فیروزه کوچک درآورد و به یادگار به او داد؛ این صحنه فقط رد و بدل کردن هدیه نبود؛ انتقال یک امانت بود. جانباز با بغض گفت: «این انگشتر یادگار رفیقم است. امروز حس کردم صاحبش این بچه است، چون اوست که راه ما را ادامه میدهد.»

برنامه پایانی تجمع در میدان ولیعصر، نماز استغاثه به امام زمان (عج) بود؛ اما قبل از آن، مجری از خانواده‌های معظم شهدای مدافع حرم خواست روی سکو بیایند.

کودکان شهیدان، با چهره‌های معصومشان دسته گلی به سمت جانبازان قطع نخاعی بردند؛ وقتی ویلچرنشینان گردن خم کردند تا بوسه‌ای بر پیشانی بچه‌های یتیم بزنند، حتی خبرنگاران هم سکوت کردند؛ این تصویر میگفت: ما زخم خورده‌ایم، اما شکست نخورده‌ایم و این نسل جدید، انتقام سخت ماست.

پدری را دیدم که فرزند خردسالش را روی دوش گرفته بود و به سمت پیرزنی که پلاک پسر شهیدش را به گردن داشت، هدایت میکرد؛ کودک، پیرزن را بوسید.

این پیرزن‌ها ستون‌های خیمه انقلاب‌اند و این کودکان، میخ‌های تازه این خیمه.

در نگاه دشمن صهیونیستی که به مردم بی‌پناه غزه رحم نمیکند، شاید این عاطفه قابل درک نباشد، اما رمز پایداری همین جاست: تکریم نسل قبل و تزریق روحیه به نسل بعد.

در گوشه‌ای دیگر، گروهی از نوجوانان دبیرستانی پوستر‌هایی با طرح مفهومی در دست داشتند؛ تصویری از نقشه ایران که کودکان با گچ روی آن رنگ زده بودند، در مقابل اسلحه‌ای که خط قرمزی رویش کشیده شده بود. آنها این تابلو را به یک جانباز اعصاب و روان تقدیم کردند؛ جانباز که کم‌حرف بود، اشک در چشمانش حلقه زد و زیر لب گفت: «خدا را شکر میکنم که نگذاشت بمیرم و امروز این خلاقیت را ببینم. فهم این بچه‌ها از سیاست، جلوتر از خیلی بزرگترهاست.»

در طول مسیر، زنانی را میدیدی که فرزند شیرخوارشان را به یک دست و پرچم را به دست دیگر گرفته بودند. خانواده سه‌نفره شهید زاهدی هم وارد میدان شدند؛ فرزند شهید پرچمی در دست داشت که رویش نوشته شده بود «راه شهید ادامه دارد».

جانبازی به سمت او رفت، صورتش را بوسید و گفت: «پدرت جلوتر از ما پر کشید، اما تو آبروی ما هستی.» در این تجمع، کودکان یتیم و جانبازان معلول، قلب تپنده روایت مقاومت بودند.

آخرین قابی که در ذهنم حک شد، تصویر جانبازی بود که با یک دست عصایش و با دست دیگر دست یک پسربچه را گرفته بود؛ از کنار دیوارنگاره میدان عبور میکردند.

سایه این دو روی دیوار افتاده بود؛ قامتی خمیده در کنار قامتی کوچک، اما استوار.

منبع: ایرنا
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر