کد مطلب: ۱۰۲۰۹۶۲
|
|
۰۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۴
به قلم کریم فیضی؛ نویسنده و پژوهشگر فلسفه

تقابل زمانی با غرب در اندیشه لاریجانی؛ از مسجد جامع بناب تا تالار چهره‌های ماندگار

تقابل زمانی با غرب در اندیشه لاریجانی؛ از مسجد جامع بناب تا تالار چهره‌های ماندگار
خاطره‌ای از شهید دکتر علی لاریجانی مردی فراموش نشدنی

به گزارش مجله خبری نگار،من دکتر لاریجانی را دو بار از نزدیک دیدم و فرق فاحش او با دیگران را درک کردم: اول بار در سال ۷۹ که در بناب دانشجو بودم. نمی‌دانم به چه مناسبت آمده بود و سخنرانی عمیقی هم در مسجد جامع کرد که کسی چیزی نفهمید. یک جمله از او یادم ماند: ما به لحاظ فلسفی با غرب فقط اختلاف جغرافیایی نداریم اختلاف زمانی هم داریم.

وقتی شنیدم که عصر هم در جایی دیگر سخنرانی خواهد داشت به ذهنم رسید نامه‌ای را که چند وقتی بود به آیت‌الله خامنه‌ای نوشته بودم به دست او بدهم. نامه‌ای بود کودکانه در مویه و حسرت بر وضعیت علمی و تاریخی تبریز که روزگاری این‌چنان و آن‌چنان بود و حالا خالی شده بود.

با ذهنیت عوامانه آن سال‌هایم، از رهبری خواسته بودم فکری به حال میراث از دست رفته تبریز کند و در قدم اول آیت‌الله سبحانی را به تبریز بفرستد؛ چرا که قم به اندازه کافی آیت‌الله داشت و معظم له می‌توانست بخشی از خلأ تبریز را جبران کند!

نامه را به سرعت پاک‌نویس کردم و در سخنرانی بعدی به دست دکتر لاریجانی دادم. در آن زمان رئیس سازمان صدا و سیما بود و فکر می‌کنم در همراهی با رئیس جمهور وقت به آذربایجان و شهر بناب آمده بود.

آن روز نامه را از من گرفت و دیدم که در جیب کتش گذاشت.

سال‌ها گذشت و من نخست به قم و سپس به تهران منتقل شدم. به طور طبیعی خودم نامه‌ام را فراموش کردم و با اینکه گاهی خدمت آیت‌الله سبحانی می‌رسیدم به خاطر نداشتم که من سال‌ها قبل درخواست انتقال این مرد به زادگاهش را داده‌ام.

در اواسط دهه هشتاد در یکی از برنامه‌های چهره ماندگار ناگهان خودم را در چند قدمی دکتر لاریجانی دیدم. با سه چهار ردیف اختلاف در جلو نشسته بود و من سر نسبتا پر مویش را می‌دیدم. برخلاف سال‌های بعد در آن زمان موهایش کمی بلند بود و به نظر می‌رسید شانه هم نمی‌کند.

با پایان مراسم با یکی از تألیفاتم جلو رفتم. در برابرش ایستادم و چشم در چشم شدیم. با توجه به سر و صدای مجری و حضار که امکان رساندن صدا به گوش را ناممکن کرده بود «دیدار با علی» را به طرفش گرفتم. کتاب را گرفت و تورق کرد. گویی در ذهنش دنبال نویسنده می‌گشت. ناگهان به طرفم برگشت. با صدایی که به زحمت قابل شنیدن بود گفت: شما همان نیستید که زمانی نامه‌ای به من دادید؟

گفتم: بله.

بلافاصله گفت: من همان زمان نامه شما را به دفتر رهبری دادم.

حالا که بنده خدا به خدا پیوسته است فکر می‌کنم همین خاطره جان گرفته در ذهن مجوزی است بر تاسفی عمیق از مردی فراموش نشدنی.

باور نمی‌کنم که روحش شاد نباشد.

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر