کد مطلب: ۱۰۱۵۳۷۳
|
|
۲۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۴۹

هفده روایت ناتمام؛ قصه این روز‌های قزوین در بدرقه فرزندانش

هفده روایت ناتمام؛ قصه این روز‌های قزوین در بدرقه فرزندانش
قزوین این روز‌ها حال و هوای دیگری دارد، شهری که همیشه با رفت‌وآمد مردمانش، صدای زندگی و هیاهوی کوچه‌ها شناخته می‌شد، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته، سکوتی که هر رهگذری آن را حس می‌کند؛ سکوتی که در دلش نام هفده فرزند این شهر را زمزمه می‌کند.

به گزارش مجله خبری نگار، هفده شهیدی که از دل همین کوچه‌ها، همین خانه‌ها، همین مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها بلند شدند، زندگی هر کدامشان دنیایی از امید، آرزو و آینده بود،، اما در پی تجاوز دشمن صهیونیستی و آمریکایی به میهنمان، پر کشیدند و نامشان در دفتر بلند شهیدان این سرزمین جاودانه شد.

آنها، فقط نام‌هایی برروی یک فهرست نبودند، هر کدام داستانی داشتند؛ داستان خانه‌ای که با حضورشان گرم بود، مادری که چشم به راهشان می‌نشست، پدری که به آینده‌شان افتخار می‌کرد و خواهر و برادری که بودنشان را تکیه‌گاه خود می‌دانست.

یکی شاید هنوز کتاب‌هایش برروی میز مانده باشد، صفحه‌ای که نیمه خوانده رها شده و دیگری شاید قرار بود فردا سر کار برود، برای زندگی‌اش برنامه داشت، برای خانواده‌اش آرزو‌هایی در سر می‌پروراند.

یکی شاید تازه رؤیای ساختن آینده‌ای بهتر را آغاز کرده بود، اما ناگهان همه چیز در یک چشم برهم زدن تغییر کرد، خانه‌هایی که روزی با صدای خنده و گفت‌و‌گو گرم بود، حالا در سکوتی عمیق فرو رفته، سکوتی که در هر گوشه‌اش خاطره‌ای نفس می‌کشد؛ صدای قدم‌هایی که دیگر شنیده نمی‌شود، صندلی‌ای که خالی مانده و قاب عکسی که حالا بیشتر از همیشه به چشم می‌آید.

روز تشییع هریک از این شهدا، اما قزوین برای خود قصه‌ای داشت، روایتی از درد و خون و اشک و ناله مردان و زنانی که فرزندانشان جان نثار میهن شده بودند، قزوین صحنه‌ای را دید که هیچ شهری دوست ندارد شاهدش باشد.

از همان ساعات نخست روز تشییع هریک از این شهدا، مردم آرام آرام از کوچه‌ها و خیابان‌ها بیرون آمدند؛ پیر و جوان، زن و مرد، گویی دل‌هایشان خبر داشت که امروز روز وداع با فرزندان این شهر است.

خیابان‌ها پر می‌شد از مردمی که آمده بودند تا تنها نگذارند خانواده‌هایی را که بزرگترین درد زندگی‌شان را بر دوش می‌کشند.

فضایی آمیخته‌ای از اشک و افتخار بود، پرچم‌ها در دست مردم آرام تکان می‌خورد و صدای گریه مادران در میان جمعیت می‌پیچید، تابوت‌ها بر دوش مردمی حرکت می‌کرد که هر کدامشان گویی عزیزی از خانواده خود را بدرقه می‌کردند، مادران شهر با چشمانی اشکبار نگاه می‌کردند و زیر لب دعا می‌خواندند؛ مادرانی که خوب می‌دانند درد مادرانه یعنی چه. پدران، با همان سکوت سنگین مردانه، سر‌ها را پایین انداخته بودند تا کسی لرزش صدایشان را نبیند.

در میان جمعیت، جوانانی هم‌سن و سال شهیدان نیز ایستاده بودند؛ دوستان، همکلاسی‌ها، همکاران، بعضی آرام اشک می‌ریختند و بعضی فقط خیره به تابوت‌ها نگاه می‌کردند، انگار هنوز باورشان نمی‌شد که آنهایی که تا دیروز کنارشان بودند، امروز در میان جمعیت بدرقه می‌شوند.

شاید در دلشان این سوال می‌چرخید که اگر تقدیر طور دیگری رقم می‌خورد، این شهدا امروز می‌توانستند همچنان در همین خیابان‌ها قدم بزنند؛ بخندند، درس بخوانند، کار کنند و برای آینده شهرشان رؤیا بسازند.

اما سرنوشت برایشان راه دیگری را رقم زده بود، راهی که از خاک آغاز شد و به آسمان رسید، حالا نام این شهیدان فقط در قاب عکس خانه‌هایشان نیست. نامشان در دل مردم قزوین جای گرفته، در خاطره کوچه‌هایی که از آن عبور می‌کردند، در نگاه مادرانی که برایشان دعا کردند و در اشک مردمی که تا آخرین قدم بدرقه‌شان کردند.

از امروز به بعد، هر گوشه این شهر یادآور آنها خواهد بود؛ کوچه‌ای که از آن گذشتند، مدرسه‌ای که در آن درس خواندند و دوستانی که خاطره‌ای از خنده‌هایشان در دل خود دارند.

می‌گویند بعضی ستاره‌ها وقتی خاموش می‌شوند، تازه بیشتر دیده می‌شوند. شاید آسمان قزوین این روز‌ها پرنورتر از همیشه باشد، چرا که هفده ستاره تازه به آن اضافه شده است.

منبع: ایرنا
برچسب ها: قزوین
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر