کد مطلب: ۱۱۴۳۴۰۶
|
|
۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۰

بی‌نقصی سیستم، کوری را کور کرد؟!

بی‌نقصی سیستم، کوری را کور کرد؟!
بی‌نقشی مطلق سیستم و تقلیل‌دادن فساد به یک خطای صرفاً فردی، نشان‌دهنده محافظه‌کاری بیش از حد سازندگان سریال است. وقتی اثری به موضوع تخلفات و پیامد‌های آن می‌پردازد، نادیده‌گرفتن زمینه‌های آن، روایت را از واقع‌گرایی دور می‌کند.

به گزارش مجله خبری نگار، بیایید ورود به جهان سریال «کوری» را از یک سکانس آغاز کنیم؛ لحظه‌ای که شیدا (با بازی مریلا زارعی) به خانه همسر سابقش (امیر جعفری) می‌رود و در مواجهه با پدر او (پرویز فلاحی‌پور) که در وضعیت بحرانی به دارو‌هایش نیاز دارد، با خونسردی از دادن قرص‌ها امتناع می‌کند و تنها به تماشای جان‌دادن او می‌ایستد. این انتخاب عامدانه نقطه عزیمت ما برای درک رفتار شخصیتی است که موتور محرک داستان را روشن می‌کند.

برای تأیید و تثبیت این انگیزه‌های شخصی، می‌توانیم به سکانس دیگری ارجاع دهیم؛ لحظه‌ای که شیدا را در کنار مهدکودک نوه شمس (محسن قصابیان) می‌بینیم و همان‌جا انگیزه‌های فردی او به طور کامل برای مخاطب فاش می‌شود. از همین نقطه است که روشن می‌شود پشت تقابل‌های شکل‌گرفته در داستان، پای هیچ آرمان جمعی، وظیفه سازمانی یا ساختار کلان در میان نیست؛ بلکه همه چیز به کینه‌ها، فقدان‌ها و اهداف کاملاً فردی گره خورده است.

پیش از واکاوی لایه‌های درونی سریال «کوری»، باید به یک واقعیت اشاره کرد؛ «کوری» در قیاس با انبوه تولیدات این روز‌های شبکه نمایش خانگی، اثری به‌مراتب بهتر و یک گام روبه‌جلو محسوب می‌شود. در فضایی که بسیاری از سریال‌ها حتی استاندارد‌های اولیه برای یک بحث جدی را ندارند، همین که «کوری» پتانسیل نقدشدن دارد و می‌تواند دستمایه تحلیل‌های ساختاری و شخصیت‌پردازی قرار بگیرد، به‌خودی‌خود نشان‌دهنده کیفیت، ارزش تماشا و استخوان‌دار بودن آن است. اثری که بتواند مخاطب را به درگیری فکری و ارزیابی جهان داستانش وادارد، بخشی از رسالت خود را انجام داده و ثابت می‌کند که با یک سریال قابل‌تأمل مواجه هستیم.

برگردیم به ماجرای کوری؛ در این سریال، محوری‌ترین عنصر درام «فرد» است. در این اثر، فردیت موضوعیت تام دارد و قصه به جای اتکا بر ساختار، روی عاملیت و دغدغه‌های شخصی کاراکتر‌هایش بنا شده است. انگیزه و کنش در این سریال کاملاً فردی و برآمده از اراده مستقل و زخم‌های درونی آدم‌هاست. تقابل میان شیدا و شمس، نبردی میان نماینده‌های دو جریان فکری یا سیستم‌های اجتماعی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم دو انسان است که هر کدام بار گذشته و منافع شخصی‌شان را به دوش می‌کشند. مسئله فرد، بحران‌های روانی و تصمیم‌های او در این داستان آن‌قدر پررنگ است که تمام معادلات قصه را به‌تنهایی پیش می‌برد. بحران‌ها هرچند ابعاد گسترده‌ای پیدا کنند، اما ریشه و پاسخشان در نهایت در خلوت و تصمیم‌های فردی شخصیت‌ها شکل می‌گیرد و همین تمرکز بر عاملیت انسان، چهارچوب اصلی ما برای ورود به بحث‌وبررسی این سریال خواهد بود.

بااین‌حال، در کنار این تمرکز عمیق بر عاملیت شخصی، سریال در برخی خرده‌پی‌رنگ‌ها رویکرد متفاوتی اتخاذ می‌کند؛ بارزترین نمونه آن، ماجرای مشروبات آلوده است. در این بخش از داستان، می‌بینیم که اثر به‌جای سرزنش و نکوهش فرد مصرف‌کننده، انگشت اتهام را از روی او برمی‌دارد. در اینجا دیگر فرد آسیب‌دیده مقصر اصلی قلمداد نمی‌شود و قصه درگیر قضاوت‌های اخلاقی و تقبیح انتخاب‌های او نمی‌شود.

برخلاف سایر بخش‌های سریال که همه چیز به کینه‌ها و انگیزه‌های فردی گره خورده، در مشروبات آلوده، نگاه داستان به سمت یک مقیاس وسیع‌تر می‌چرخد. مواجهه اصلی ما در این ماجرا، بیشتر با سیستمی است که در تلاش برای یافتن سرمنشأ بحران و ردیابی شبکه پخش این مشروبات مرگبار است. این تغییر زاویه دید نشان می‌دهد که سریال، با وجود تأکید بر فردیت در هسته مرکزی درام، در مواجهه با چنین بحران‌هایی، ریشه فاجعه را در شبکه‌های پنهان توزیع جست‌و‌جو می‌کند و مصرف‌کننده را بیشتر یک قربانی می‌بیند تا یک مقصر.

در بررسی شخصیت شمس (با بازی محسن قصابیان)، با الگوی دیگری از تمرکز سریال بر «فرد» مواجه می‌شویم که این بار در مواجهه با مفهوم فساد خود را نشان می‌دهد. تمامی تقصیر‌ها، تخلفات و انحرافاتی که در مسیر کاری و زندگی شمس رخ می‌دهد، در نهایت به گردن خود او انداخته می‌شود. سریال به‌گونه‌ای پیش می‌رود که شمس را به‌عنوان یک استثنای خطاکار معرفی کند؛ فردی که به دلیل ضعف‌های شخصی، طمع یا اشتباه‌های فردی‌اش به فساد کشیده شده است. در این چهارچوب، باز هم این انسان تنهاست که مقصر شناخته می‌شود و هیچ بستر بزرگ‌تری برای واکاوی رفتار او وجود ندارد.

نکته قابل‌توجه در این بازنمایی، تبرئه کامل سیستم است. در روایت سریال، هیچ ساختار و نهادی همراه با شمس نیست و کوچک‌ترین نقشی در شکل‌گیری یا گسترش این فساد ندارد. سیستم کاملاً سالم، بدون نقص و مبرا از هرگونه ایراد ساختاری به تصویر کشیده می‌شود. هیچ خلأ قانونی، نظارت ضعیف یا مناسبات معیوبی در بستر کار تعریف نمی‌شود که زمینه‌ساز لغزش شمس شده باشد. در واقع، فساد شمس یک پدیده کاملاً ایزوله و فردی است که هیچ ارتباط ارگانیکی با محیط پیرامون و ساختار بالادستی‌اش پیدا نمی‌کند. سیستم تنها زمانی وارد عمل می‌شود که بخواهد این عنصر نامطلوب را شناسایی و حذف کند، بدون اینکه نیازی به بازنگری در ساختار خود ببیند.

این بی‌نقشی مطلق سیستم و تقلیل‌دادن فساد به یک خطای صرفاً فردی، نشان‌دهنده محافظه‌کاری بیش از حد سازندگان سریال است. وقتی اثری به موضوع تخلفات و پیامد‌های آن می‌پردازد، نادیده‌گرفتن زمینه‌های آن، روایت را از واقع‌گرایی دور می‌کند. سازندگان با انتخاب این مسیر، از نزدیک‌شدن به خطوط قرمز انتقادی پرهیز کرده‌اند. آنها به‌جای کالبدشکافی ساختار‌هایی که به افراد اجازه سوءاستفاده می‌دهند، ترجیح داده‌اند تمام بار مسئولیت را روی دوش یک کاراکتر قرار دهند. این رویکرد، صورت‌مسئله را پاک می‌کند و به مخاطب می‌گوید مشکل صرفاً حضور یک فرد در یک جایگاه مشخص است و با حذف او، تمام سیستم به حالت ایدئال خود بازمی‌گردد.

نتیجه این رویکرد، خلق روایتی است که اگرچه در سطح درگیری‌های فردی و تقابل میان کاراکتر‌ها کشش ایجاد می‌کند، اما در لایه‌های تحلیلی متوقف می‌شود. این محدودکردن دامنه تقصیر تا جایی پیش می‌رود که حتی وقتی مخاطب در بخش‌هایی از سریال احساس می‌کرد کاراکتر عباس جمشیدی‌فر احتمالاً با شمس همدست است و پای شبکه‌ای از افراد در میان است، در نهایت چنین اتفاقی نیفتاد و پرونده در سطح همان یک نفر بسته شد. اصرار بر مقصر دانستن مطلق یک فرد واحد و تطهیر کامل سیستم، باعث می‌شود سریال نتواند تصویری جامع از ریشه‌های بحران ارائه دهد و تنها به یک خط‌کشی مشخص میان یک انسان خطاکار و ساختار بی‌عیب بسنده کند.

غیبت و انفعال سیستم در این سریال تا جایی پیش می‌رود که حتی در کشف و مواجهه با فساد موجود نیز، ساختار قانونی هیچ‌گونه عاملیت و هوشیاری مستقلی از خود نشان نمی‌دهد. سیستم در این روایت به‌قدری ایزوله و دور از واقعیت درونی خود به تصویر کشیده شده که اساساً توانایی تشخیص فساد را ندارد و در عمل دچار نوعی نابینایی ساختاری است. در اینجا باز هم همه چیز به همان «فرد» و انگیزه‌های او گره می‌خورد؛ به‌طوری که اگر کینه شخصی شیدا (مریلا زارعی) و اقدامات تلافی‌جویانه او نبود، پرده‌ای از این فساد برداشته نمی‌شد و ساختار رسمی همچنان در بی‌خبری مطلق به کار خود ادامه می‌داد.

برای درک بهتر این انفعال، کافی است یک مسیر جایگزین را در قصه تصور کنیم: اگر شیدا در نقطه‌ای از داستان از انتقام‌جویی و دزدیدن نوه شمس منصرف می‌شد و ازسوی‌دیگر، شمس نیز در همان مقطع تصمیم می‌گرفت با پای خود به نهاد قضایی برود و اعتراف کند، نقش سیستم در این میان چه بود؟ در این صورت، نهاد‌های نظارتی کاملاً بلاموضوع می‌شدند و تنها نقش یک ثبت‌کننده منفعل رویداد‌ها را ایفا می‌کردند. در این سناریو، سیستم هیچ قدمی برای کشف حقیقت یا شناسایی ریشه‌های بحران برنداشته و همه چیز صرفاً با اراده شخصی یک خطاکار برای تسلیم‌شدن حل‌وفصل شده است. این نوع روایت ثابت می‌کند که نهاد‌های ناظر در جهان این سریال، فاقد هرگونه مکانیسم درونی پویا برای مقابله با انحرافات هستند. کشف حقیقت در این داستان، حاصل یک روند قانونمند نیست، بلکه تماماً محصول جانبی یک تسویه‌حساب شخصی است.

در نهایت ما با اثری مواجهیم که در یک بن‌بست روایی و محافظه‌کارانه گرفتار شده است؛ داستانی که نه جسارت و قدرت انتقاد از سیستم را دارد و نه حتی می‌تواند تصویری مقتدر و کارآمد از برخورد همان سیستم با فساد ارائه دهد.

از یک‌سو، داستان به‌شدت از نزدیک‌شدن به کالبدشکافی ساختار‌ها پرهیز می‌کند. زمانی که فسادی رخ می‌دهد، سریال نهاد‌های رسمی را تطهیر کرده و هیچ سهمی برای ایراد‌های بنیادین، خلأ‌های قانونی یا ناکارآمدی‌های سازمانی قائل نمی‌شود. این محافظه‌کاری باعث می‌شود اثر از تبدیل‌شدن به یک درام انتقادی عمیق باز بماند و ریشه‌های شکل‌گیری بحران را کاملاً نادیده بگیرد. ازسوی‌دیگر همین سیستم تطهیرشده نیز هیچ نقش فعال و پویایی در مبارزه با فساد ایفا نمی‌کند. سازندگان حتی در این حد هم به سیستم عاملیت نداده‌اند که نیرویی از دل آن برخیزد و با هوشمندی، تخلفات را کشف کند. نهاد‌های ناظر و رسمی در طول قصه کاملاً منفعل، بی‌خبر و به معنای واقعی کلمه درگیر نوعی کوری و نابینایی به تصویر کشیده می‌شوند. آنها نه فساد درحال‌رشد را می‌بینند و نه سازوکار مستقلی برای مهار آن دارند.

نتیجه این رویکرد متناقض، خلق فضایی است که در آن سیستم عملاً خنثی، بی‌تأثیر و بلاموضوع شده است. ساختار رسمی نه به‌عنوان بستر زاینده فساد مورد نقد قرار می‌گیرد تا رسالت اجتماعی اثر شکل بگیرد و نه به‌عنوان نیروی بازدارنده در برابر آن ظاهر می‌شود تا حداقل یک تصویر مقتدرانه از نهاد قانون به جا بماند. در نهایت، همه چیز در انحصار کنش‌های فردی باقی می‌ماند و سریال در نقطه‌ای می‌ایستد که عملاً حضور یا عدم حضور سیستم در روند کشف و برخورد با فساد، هیچ تفاوتی در منطق داستان ایجاد نمی‌کند.

منبع: فرهیختگان-عاطفه جعفری

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر