کد مطلب: ۱۰۸۲۵۶۲
|
|
۰۷ تير ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۸

حکایت سکو‌هایی با دو پرچم، تیم ایران یا جمهوری اسلامی؟

حکایت سکو‌هایی با دو پرچم، تیم ایران یا جمهوری اسلامی؟
جام جهانی ۲۰۲۶ برای ایرانیان تنها یک رویداد ورزشی نیست؛ صحنه‌ای است که در آن نزاع بر سر معنای «ایران»، هویت ملی و نسبت ملت با حکومت دوباره آشکار شده است.

به گزارش مجله خبری نگار/فرهیختگان-مصطفی غلامی، پژوهشگر اجتماعی: جام جهانی ۲۰۲۶ برای ایرانیان تنها یک رویداد ورزشی نیست؛ صحنه‌ای است که در آن نزاع بر سر معنای «ایران»، هویت ملی و نسبت ملت با حکومت دوباره آشکار شده است. از سکو‌های ورزشگاه‌ها در آمریکا تا رسانه‌های فارسی‌زبان، این پرسش مطرح است که آیا تضعیف نماد‌های مشترک، راهی به سوی آزادی است یا مسیری به سوی فرسایش وحدت ملی؟ جام جهانی فوتبال معمولا یکی از معدود لحظاتی است که میلیون‌ها نفر، فارغ از اختلافات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، زیر یک پرچم واحد جمع می‌شوند. در بسیاری از کشورها، تیم ملی چیزی فراتر از یازده بازیکن درون زمین است؛ نمادی از یک «ما»‌ی بزرگ‌تر که شهروندان را به یکدیگر پیوند می‌دهد. اما در سال‌های اخیر، به‌ویژه در مورد ایران، همین نماد وحدت‌بخش به یکی از مهم‌ترین میدان‌های نزاع سیاسی و گفتمانی تبدیل شده است.

آنچه در جام جهانی ۲۰۲۶ آمریکا رخ داد، برای ایرانیان اتفاق تازه‌ای نبود. چهار سال پیش و همزمان با اعتراضات موسوم به «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ نیز بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی ضمن استقبال آشکار از شکست تیم ملی ایران، این گزاره را در فضای رسانه‌ای تکرار می‌کردند که «این تیم، تیم جمهوری اسلامی است، نه تیم ایران». اکنون نیز پس از پشت سر گذاشتن دو فقره جنگ تحمیلی علیه ملت ایران از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی در سال ۱۴۰۴ - که به دعوت همان جریانات و گروه‌های مخالف و با استدلالی مشابه صورت گرفت - گویی همان دوگانه دوباره احیا شده است. همزمان با مسابقات تیم ملی ایران، رسانه‌هایی نظیر ایران اینترنشنال، رادیو فردا و صدای آمریکا، در گزارش‌های خود بار‌ها بر حضور پرچم شیر و خورشید در ورزشگاه‌ها، هو شدن سرود رسمی جمهوری اسلامی و اعتراضات سیاسی در حاشیه مسابقات تأکید کرده‌اند. در مقابل، گروه دیگری هم معتقدند که تیم ملی، صرف‌نظر از نوع حکومت، متعلق به همه ایرانیان است و نباید آن را بدل به میدان تسویه‌حساب سیاسی کرد. اما پرسشی مهم که فراتر از دعوا‌های روزمره سیاسی مطرح می‌شود این است که چرا تیم ملی، پرچم و سرود تا این اندازه اهمیت دارند؟ و چرا نبرد بر سر این نماد‌ها تا این حد شدید شده است؟

لزوم خیال مشترک جمعی برای ملت شدن

برای پاسخ به پرسش فوق باید از فضای هیجانی شبکه‌های اجتماعی فاصله گرفت و به یکی از نظریه‌های مهم علوم اجتماعی رجوع کرد. بندیکت اندرسن، اندیشمند مشهور علوم سیاسی، ملت را «جماعت خیالی» می‌نامد. منظور او از خیالی بودن این نیست که ملت وجود ندارد؛ بلکه تأکید می‌کند اعضای یک ملت هرگز اکثریت هموطنان خود را از نزدیک نمی‌بینند، اما در ذهن خویش احساس تعلق به یک اجتماع مشترک دارند. این احساس تعلق از طریق نمادها، روایت‌ها، زبان مشترک، رسانه‌ها، پرچم، سرود ملی، تاریخ و حتی تیم‌های ورزشی شکل می‌گیرد. به بیان دیگر، ایران فقط مجموعه‌ای از کوه‌ها، دشت‌ها و مرز‌های جغرافیایی نیست. ایران زمانی به یک ملت تبدیل می‌شود که میلیون‌ها نفر خود را عضوی از یک سرنوشت مشترک بدانند. بدین معنا پرچم، تیم ملی و زبان فارسی دقیقا ابزار‌هایی هستند که این احساس تعلق را بازتولید می‌کنند. در همین نقطه است که اهمیت نزاع کنونی آشکار می‌شود. اختلاف صرفا بر سر استقرار یا گذار از جمهوری اسلامی نیست؛ تنازع بر سر نماد‌هایی است که نقش چسب اجتماعی را ایفا می‌کنند. وقتی گروهی تیم ملی را نه تیم ایران بلکه «تیم رژیم» می‌نامند، در عمل یکی از مهم‌ترین نماد‌های وحدت ملی را از جایگاه فراگیر خود خارج می‌کنند. همچنین در نقطه مقابل، گاه برخی حمایت‌های ناآگانه نیز با یکسان‌انگاری ایران و جمهوری اسلامی، هرگونه انتقاد سیاسی را معادل دشمنی با بنیان کشور معرفی می‌کنند. هر دو رویکرد، البته به شکلی متفاوت، به تضعیف فضای ملی منجر می‌شود.

سوگیری رسانه‌ها در بازتعریف امر ملی

هارولد اینیس و شاگرد مشهورش مارشال مک‌لوهان، از نظریه‌پردازان برجسته مکتب تورنتو در حوزه علوم ارتباطات، معتقد بودند که رسانه‌ها صرفاً ابزار انتقال پیام نیستند؛ آنها ساختار آگاهی جمعی را شکل می‌دهند. ملت‌های مدرن بدون شبکه‌های ارتباطی مشترک نمی‌توانند دوام بیاورند. زبان مشترک، رسانه‌های فراگیر و روایت‌های ملی مشترک، زیرساخت‌های وحدت سیاسی هستند. مبتنی بر این نگرش، نقش و کارویژه رسانه‌ها در سال‌های اخیر اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بخش مهمی از رسانه‌های فارسی‌زبان مستقر در خارج از کشور، این روز‌ها دیگر فقط به نقد حکومت نمی‌پردازند، بلکه بسیاری از نماد‌های ملی و فرهنگی و تاریخی ایران را هم به چالش می‌کشند. یکی از نمونه‌های آن انتشار تصویر اهانت به مجسمه سعدی در یکی از شهر‌ها بود که از سوی یکی از مجریان ایران‌اینترنشنال تحت عنوان «انزجار مردم از نماد‌های روحانیت» صورت گرفت؛ فقط به این دلیل که سردیس سعدی عمامه داشت. این مسئله به وضوح نشان می‌دهد که سردمداران این گفتمان، نه تاریخ و فرهنگ ایران را به درستی می‌شناسند و نه اساسا تعهدی به در قبال حفظ این میراث کهن دارند. در غیر این صورت، چگونه می‌توان فراهم‌سازی تریبون دائمی برای جریان‌های تجزیه‌طلب قومی را در این رسانه‌ها توجیه کرد؟ نکته قابل تأمل این است که بسیاری از این رسانه‌ها ادعا می‌کنند هدفشان دموکراسی و آزادی در ایران است. اما تجربه تاریخی و رجوع به اسناد در دسترس نشان می‌دهد که دموکراسی معمولاً بر بستر انسجام ملی و امنیت اجتماعی شکل می‌گیرد، نه در شرایطی که عناصر پیونددهنده جامعه یکی پس از دیگری تخریب شوند. آزادی سیاسی بدون حداقلی از همبستگی ملی، اغلب به بی‌ثباتی و منازعه دائمی منجر می‌شود.

نمونه روشن این تناقض را می‌توان در واکنش بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی به حملات نظامی سال ۱۴۰۴ مشاهده کرد. برخی چهره‌های اپوزیسیون از حملات آمریکا و اسرائیل استقبال کردند و استدلالشان این بود که هدف این حملات جمهوری اسلامی است، نه ایران. اما واقعیت جنگ چیز دیگری را نشان می‌دهد. موشک‌ها و بمب‌ها میان حاکم و شهروند عادی تمایز قائل نمی‌شوند. زیرساخت‌ها، شهر‌ها و جان انسان‌ها قربانی جنگ می‌شوند؛ نه صرفاً ساختار سیاسی مستقر. از همین رو بود که بسیاری از ایرانیان، حتی منتقدان جدی جمهوری اسلامی، در جریان جنگ اخیر نسبت به گسترش درگیری و آسیب به تمامیت سرزمینی ایران ابراز نگرانی کردند. زیرا در لحظه تهدید خارجی، موضوع دیگر فقط حکومت نیست؛ بلکه موجودیت کشور است. این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به ادبیات برخی سیاستمداران غربی نیز توجه شود. برای مثال در جریان جنگ تحمیلی سوم، تهدید‌هایی که از سوی رئیس‌جمهور آمریکا مطرح شد صرفاً متوجه جمهوری اسلامی نبود، بلکه موجودیت و آینده ایران را هدف قرار می‌داد. ترامپ علنا ملت و تمدن ایران را تهدید به نابودی کرد. در چنین لحظاتی، مرزبندی میان مخالفت با حکومت و دشمنی با بنیاد میهن، دقت نظر بیشتری را می‌طلبد.

یک سرزمین و دو ملت

از این منظر، دعوای پرچم‌ها در ورزشگاه‌های لس‌آنجلس صرفاً یک اختلاف نمادین نیست. این ماجرا نشانه نزاعی عمیق‌تر بر سر تعریف ایران است. هر دو طرف مدعی دفاع از ایران هستند. هر دو خود را نماینده ملت می‌دانند. اما پرسش اساسی این است که آیا می‌توان به نام آزادی، مهم‌ترین نماد‌های مشترک یک ملت را تضعیف کرد و همچنان انتظار داشت آن ملت یکپارچه باقی بماند؟ تجربه کشور‌های مختلف نشان می‌دهد که تغییر حکومت‌ها امری رایج در گستره تاریخ است. نظام‌های سیاسی و دولت‌ها بار‌ها تغییر کرده‌اند. اما آنچه ملت‌ها را حفظ کرده، وجود حداقلی از عناصر مشترک بوده است؛ همان چیز‌هایی که مردم را در لحظات بحران به یکدیگر پیوند می‌دهد. جام جهانی ۲۰۲۶ بار دیگر نشان داد که بحران کنونی ایران فقط یک بحران سیاسی نیست؛ بحرانی در سطح روایت ملی نیز هست. نزاع امروز دیگر صرفاً بر سر اینکه چه کسی باید حکومت کند نیست، بلکه بر سر این است که «ایران» چگونه تعریف شود و چه چیز‌هایی همچنان بتوانند ایرانیان را - با وجود همه اختلافاتشان - زیر یک سقف نگه دارند. شاید مهم‌ترین رهاورد و آموخته این روز‌ها همین باشد که هیچ جامعه‌ای بدون نماد‌های مشترک، بدون حافظه مشترک و بدون احساس تعلق جمعی نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد. بی‌شک نقد حکومت‌ها حق شهروندان هر کشوری است؛ اما اگر نقد سیاسی به تخریب همه نقاط اتصال جامعه منجر شود، آنچه آسیب می‌بیند فقط یک دولت یا یک نظام سیاسی نیست؛ از قضا خود «ملت» است.

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر