کد مطلب: ۱۰۷۳۲۰۸
|
|
۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۴

بن‌بست «مذاکره زیر سایه تهدید»؛ چرا راهبرد فشار و جنگ آمریکا شکست خورد؟

بن‌بست «مذاکره زیر سایه تهدید»؛ چرا راهبرد فشار و جنگ آمریکا شکست خورد؟
آمریکا با ترکیب حملات نظامی، فشار‌های اقتصادی و جنگ روانی، به دنبال تثبیت الگوی «مذاکره زیر سایه تهدید» است تا ایران را به امتیازدهی وادار کند. این راهبرد که پس از شکست پروژه‌های فروپاشی بیرونی، اکنون بر تضعیف تاب‌آوری مردم و ایجاد خطای محاسباتی در مسئولان تمرکز دارد، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، گویای ناتوانی واشنگتن در تغییر اراده ملی ایران است.

به گزارش مجله خبری نگار، این همان معمایی است که در ماه‌های اخیر بار‌ها مطرح شده است. چرا آمریکا در حالی که از تداوم مذاکرات سخن می‌گوید، به فشار‌های جدید و اقدامات نظامی روی می‌آورد؟

در سیاست، همیشه خطرناک‌ترین لحظه آغاز جنگ نیست؛ گاهی زمانی است که یک قدرت بزرگ به اهدافش نمی‌رسد، اما هنوز حاضر نیست شکست را بپذیرد. از همین‌جا رفتار‌های به ظاهر متناقض آغاز می‌شود: از یک سو سخن از مذاکره و آتش‌بس و از سوی دیگر تهدید، فشار و حمله. پرسش اصلی اینجاست؛ اگر مسیر مذاکره همچنان برقرار است و از تداوم آتش‌بس سخن گفته می‌شود، چرا همزمان میدان تنش نیز فعال نگه داشته می‌شود؟

این همان معمایی است که در ماه‌های اخیر بار‌ها مطرح شده است. چرا آمریکا در حالی که از تداوم مذاکرات سخن می‌گوید، به فشار‌های جدید و اقدامات نظامی روی می‌آورد؟ آیا این نشانه دست برتر واشنگتن است یا نشانه ناکامی در رسیدن به اهدافی که از مسیر‌های دیگر دنبال می‌شد؟ پاسخ زمانی روشن می‌شود که جنگ، مذاکره و آتش‌بس را سه پدیده جداگانه نبینیم. در راهبرد آمریکا، اینها حلقه‌های یک زنجیره‌اند؛ زنجیره‌ای که هدف نهایی آن نه صرفاً پیروزی نظامی یا توافق سیاسی بلکه تغییر محاسبات طرف مقابل و وادار کردن او به عقب‌نشینی است. از همین زاویه می‌توان فهمید چرا هر بار که یک مسیر به بن‌بست می‌رسد، ابزار دیگری فعال می‌شود و چرا فشار‌ها دقیقاً زمانی تشدید می‌شوند که اهداف مورد نظر از راه‌های قبلی محقق نشده‌اند.

چرخه «جنگ، مذاکره، آتش‌بس»، راهبرد جدید فشار علیه ایران

در نگاه نخست، حملات اخیر آمریکا را می‌توان نشانه‌ای از افزایش تنش و تلاش برای تغییر موازنه به سود خود تفسیر کرد؛ اما اگر این رخداد‌ها در چارچوب یک راهبرد کلان و پیوسته مورد تحلیل قرار گیرند، تصویری متفاوت آشکار می‌شود. آنچه امروز در برابر ایران قرار دارد صرفاً یک جنگ نظامی یا یک فرآیند دیپلماتیک نیست بلکه چرخه‌ای به‌هم‌پیوسته از «جنگ، مذاکره و آتش‌بس» است؛ چرخه‌ای که هدف اصلی آن نه پیروزی در میدان نبرد بلکه شکستن اراده ملت ایران و وادار کردن جمهوری اسلامی ایران به عقب‌نشینی از مؤلفه‌های قدرت خود است.

آمریکا و متحدانش در آغاز این رویارویی، بر اساس یک خطای محاسباتی بزرگ عمل کردند. تصور آنان این بود که یک حمله برق‌آسا می‌تواند ظرف سه روز ساختار حکمرانی ایران را دچار فروپاشی کند و زنجیره‌ای از تحولات را به راه بیندازد؛ از آشوب‌های گسترده داخلی و فروپاشی انسجام ملی گرفته تا از بین رفتن توان موشکی و هسته‌ای، فعال شدن شکاف‌های قومی و حتی تجزیه سرزمینی ایران. در واقع آنان گمان می‌کردند که ایران در برابر یک شوک بزرگ نظامی توان ایستادگی نخواهد داشت و در مدت کوتاهی به وضعیتی شبیه برخی کشور‌های بحران‌زده منطقه یا آمریکای لاتین دچار خواهد شد: «این جنگ، بعد از ناامیدی دشمن از حرکت مردمی چشمگیر بنفع خودش، و با این توهم صورت گرفت که اگر رأس نظام و عده‌ای از مؤثرین نظامی را بشهادت برساند، در شما مردم عزیزمان ترس و یأس ایجاد کرده، موجب ترک عرصه از سوی شما شده و از این طریق رویای تسلط بر ایران و سپس تجزیه آن را تحقق خواهد بخشید.» ۱۴۰۴/۱۲/۲۹.

اما واقعیت میدان برخلاف این محاسبات رقم خورد. نه تنها ساختار سیاسی و مدیریتی کشور حفظ شد بلکه انسجام ملی نیز تقویت گردید. توان دفاعی و بازدارندگی ایران از بین نرفت و کشورمان توانست در قالب یک جنگ نامتقارن، هزینه‌های قابل توجهی بر طرف مقابل و متحدانش تحمیل کند: «امروز و تا این نقطه از حماسه دفاع مقدس سوم، به‌جرأت میتوان گفت که شما ملت قهرمان ایران، پیروز قطعی این میدان بوده‌اید.» ۱۴۰۵/۰۱/۲۰

دیپلماسی اجبار، ادامه جنگ با ابزار سیاست

شکست در میدان، اما به معنای پایان پروژه فشار نبود. هنگامی که آمریکا دریافت اهداف خود را از طریق جنگ مستقیم محقق نکرده است، تلاش کرد همان اهداف را از مسیر دیگری دنبال کند. به همین دلیل پس از مرحله نخست درگیری، فاز مذاکره و آتش‌بس اهمیت بیشتری یافت. اما این مذاکره از نگاه آمریکا هرگز یک فرآیند مستقل و برابر نبوده است. در منطق «دیپلماسی اجبار»، مذاکره زمانی مطلوب تلقی می‌شود که طرف مقابل تحت فشار قرار گرفته و برای کاهش هزینه‌ها حاضر به امتیازدهی شود.

از همین رو همزمان با حفظ ظاهری مذاکرات و آتش‌بس، فشار‌های اقتصادی، محاصره دریایی، عملیات‌های زیر آستانه جنگ و جنگ ترکیبی ادامه یافت. هدف این بود که آنچه در میدان جنگ به دست نیامده، در اتاق مذاکره حاصل شود. آمریکا امیدوار بود که با افزایش فشار بر معیشت مردم، فرسایش تاب‌آوری اجتماعی و ایجاد اختلال در محاسبات مسئولان، ایران را به سمت پذیرش خواسته‌هایی سوق دهد که در میدان نبرد حاضر به پذیرش آنها نشده بود.

در واقع مسئله اصلی واشنگتن دیگر صرفاً توان نظامی ایران نبود. آنچه بیش از همه مورد هدف قرار گرفت، مؤلفه‌های قدرت ملی ایران بود؛ از وحدت ملی گرفته تا اعتماد عمومی، از اراده سیاسی مسئولان تا روحیه مقاومت جامعه. به بیان دیگر، وقتی پروژه فروپاشی از بیرون شکست خورد، تلاش برای تضعیف از درون در دستور کار قرار گرفت: «دشمن خبیث، حال که در مصاف با فرزندان دلاور شما در نیرو‌های مسلح دچار شکست شده، کِیدِ خود را در جنگ ترکیبی بر دو نقطه متمرکز ساخته است: یکی تاب‌آوری مردم؛ دیگری ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان کشور. ابزار اصلی او در این هر دو، کاشت بذر تردید، یأس، ترس، بدگمانی، و اختلاف است.» ۱۴۰۵/۰۳/۱۴

مذاکره زیر سایه تهدید، الگوی ناکام واشنگتن

در همین چارچوب می‌توان علت حملات اخیر آمریکا را نیز فهمید. این حملات بیش از آنکه نشانه قدرت باشند، نشانه ناتوانی در دستیابی به اهداف قبلی هستند. طرف آمریکایی در حالی دست به اقدامات نظامی جدید می‌زند که همچنان از تداوم مذاکرات سخن می‌گوید. این تناقض ظاهری تنها زمانی قابل فهم است که جنگ و مذاکره را دو ضلع یک راهبرد واحد بدانیم. آمریکا تلاش می‌کند الگوی «مذاکره زیر سایه تهدید» را تثبیت کند؛ الگویی که در آن، ایران همزمان تحت فشار نظامی، اقتصادی و روانی قرار گیرد و در عین حال به میز مذاکره نیز کشانده شود.

اما آنچه تاکنون این راهبرد را ناکام گذاشته، نوع مواجهه ایران با این چرخه بوده است. جمهوری اسلامی ایران برخلاف تصور طراحان این پروژه، جنگ، مذاکره و آتش‌بس را سه عرصه جداگانه نمی‌بیند. همان‌گونه که در میدان نظامی از مؤلفه‌های قدرت خود دفاع کرده، در عرصه سیاسی و دیپلماتیک نیز از حقوق ملت ایران عقب‌نشینی نکرده است.

ایران در میز مذاکره، نه تنها حاضر به عقب‌نشینی از حقوق ملت ایران و دادن امتیاز نشد بلکه با ایستادگی بر خطوط قرمز خود، طرف مقابل را در موقعیت تجدیدنظر و امتیازدهی قرار داد. در میدان نیز هرگاه آمریکا یا رژیم صهیونیستی آتش‌بس را نقض کردند، با پاسخ متناسب و بازدارنده مواجه شدند؛ پاسخی که مانع از آن شد که الگوی مطلوب واشنگتن یعنی «مذاکره در سایه جنگ» و وارد کردن ضربه بدون پرداخت هزینه، به یک قاعده پایدار تبدیل شود. از همین رو، حملات جدید را باید نه آغاز یک مسیر تازه بلکه تکرار همان خطای محاسباتی دانست که پیش‌تر نیز شکست خورده بود؛ خطایی که گمان می‌کند می‌توان با افزایش فشار و تهدید، اراده ایران را تغییر داد و آن را به امتیازدهی وادار کرد.

بن‌بست راهبردی آمریکا

مسئله اصلی این است که آمریکا همچنان تصور می‌کند می‌تواند از طریق ترکیب تهدید نظامی، فشار اقتصادی و مذاکره سیاسی، ایران را وادار به امتیازدهی کند. این همان خطای محاسباتی است که از آغاز جنگ وجود داشته است. تجربه ماه‌های گذشته نشان داده که هرگاه طرف مقابل اراده ملت ایران را نادیده گرفته و بر ابزار فشار تکیه کرده، نه تنها به اهداف خود نرسیده بلکه هزینه‌های بیشتری را نیز متحمل شده است.

به همین دلیل، حملات اخیر را باید نه نشانه موفقیت راهبرد آمریکا بلکه نشانه استمرار بن‌بست راهبردی آن دانست. واشنگتن پس از ناکامی در میدان، پس از ناکامی در ایجاد شکاف داخلی و پس از ناکامی در تحمیل خواسته‌های خود در مذاکرات، بار دیگر به ابزار فشار از طریق اقدام نظامی روی آورده است؛ ابزاری که تاکنون نتیجه‌ای جز تعمیق همان خطای محاسباتی اولیه برای آن به همراه نداشته است. از این منظر، تحولات اخیر بیش از آنکه بیانگر تغییر موازنه باشد، نشان‌دهنده تداوم مقاومت ایران و ناتوانی طرف مقابل در دستیابی به اهدافی است که از روز نخست برای آن طراحی کرده بود.

منبع: فارس
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر