کد مطلب: ۱۰۵۹۵۸۸
|
|
۰۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۴

شبیه بسته شدن آرام پنجره‌ای رو به دشت: خداحافظی آرام لوکاس پودولسکی

شبیه بسته شدن آرام پنجره‌ای رو به دشت: خداحافظی آرام لوکاس پودولسکی
پودولسکی خداحافظی کرد؛ نه با فریاد، نه با اشک، نه با صحنه‌آرایی. با همان سادگی همیشگی‌اش، با همان لبخند نیمه‌کاره‌ای که انگار می‌گفت «من هیچ‌وقت بیشتر از این نبودم، اما کمتر هم نبودم». رفتنش شبیه خاموش شدن چراغی نبود؛ شبیه بستن آرام پنجره‌ای بود که سال‌ها از آن نور می‌آمد، نوری که نه چشم را می‌زد و نه ادعا داشت، فقط اتاق را قابل‌تحمل‌تر می‌کرد.

به گزارش مجله خبری نگار، پودولسکی خداحافظی کرد؛ نه با فریاد، نه با اشک، نه با صحنه‌آرایی. با همان سادگی همیشگی‌اش، با همان لبخند نیمه‌کاره‌ای که انگار می‌گفت «من هیچ‌وقت بیشتر از این نبودم، اما کمتر هم نبودم». رفتنش شبیه خاموش شدن چراغی نبود؛ شبیه بستن آرام پنجره‌ای بود که سال‌ها از آن نور می‌آمد، نوری که نه چشم را می‌زد و نه ادعا داشت، فقط اتاق را قابل‌تحمل‌تر می‌کرد.

پودولسکی از آن نسل بود که فوتبال را با صداقت بازی می‌کرد. نه دنبال قهرمان‌بازی بود، نه دنبال ساختن تصویر. او از همان روز‌های کلن، از همان خیابان‌هایی که هنوز بوی مهاجرت و سختی می‌داد، یاد گرفته بود که آدم اگر قرار است دیده شود، باید با کارش دیده شود، نه با ژستش. برای همین بود که وقتی توپ زیر پایش می‌آمد، همه چیز ساده می‌شد؛ یک چپ‌پای محکم، یک تصمیم بی‌تردید، یک شادی کودکانه. انگار فوتبال برای او نه شغل بود، نه وظیفه؛ یک جور ادامه‌دادن زندگی بود.

وقتی برای آلمان بازی می‌کرد، قصه‌اش فقط قصه یک مهاجم نبود؛ قصه پسری بود که از دل جابه‌جایی و ریشه‌های دوگانه آمده بود و حالا داشت برای کشوری می‌دوید که هم خانه‌اش بود و هم نبود. شاید برای همین بود که مردم دوستش داشتند؛ چون در او چیزی از خودشان می‌دیدند. چیزی از تلاش برای جا افتادن، برای پذیرفته شدن، برای ساختن جایی که بشود اسمش را خانه گذاشت.

سال‌ها بعد، وقتی به گورنیک زابژه برگشت، انگار داشت به همان نقطه‌ای برمی‌گشت که همیشه در دلش مانده بود. آن قهرمانی جام حذفی، آن شادی بی‌پیرایه، آن لحظه‌ای که شهر دوباره زنده شد، همه‌اش شبیه یک پایان درست بود؛ پایانی که فوتبال گاهی برای آدم‌هایش کنار می‌گذارد، نه به‌خاطر تعداد گل‌ها، بلکه به‌خاطر چیزی که در دل مردم کاشته‌اند؛ و حالا، در روز خداحافظی، هیچ‌چیز نمایشی نبود. چند پیراهن، یک میز ساده، یک فنجان چای و جمله‌ای که بیشتر شبیه پایان یک روز کاری بود تا پایان یک دوران. همین سادگی بود که وداع او را سنگین‌تر می‌کرد. انگار داشت می‌گفت فوتبال برایش همیشه همین بوده؛ کاری که باید درست انجامش داد، بی‌هیاهو، بی‌ادعا، بی‌نیاز از تشویق‌های بلند.

پودولسکی می‌رود، اما ردش نمی‌رود. او از آن آدم‌هایی است که در آمار و رکورد‌ها نمی‌مانند؛ در آدم‌ها می‌مانند. در هواداری که هنوز شوت‌هایش را یادش است، در شهری که با او بزرگ شد، در تیمی که حالا صاحبش است، و در نسلی که با او فهمید فوتبال می‌تواند هم حرفه‌ای باشد، هم انسانی. او از آن چهره‌هایی بود که به فوتبال یاد داد می‌شود هم جنگید، هم خندید؛ هم قهرمان بود، هم آدم.

منبع: فرهیختگان-هومن جعفری

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر