کد مطلب: ۱۰۴۶۲۵۶
|
|
۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۶

معلم‌ها ماکان را تنها نگذاشتند

آخرین درس از همه پر شور و شعور‌تر بود؛ ۷۱ معلم در ۲ جنگ اخیر به شهادت رسیدند

به گزارش مجله خبری نگار، معمولاً باور اکثر معلمان این است که بعد از عید نوروز هر چه زودتر باید تدریس کتاب‌های درسی را به پایان برسانند تا قبل از فصل امتحانات، برای دانش‌آموزانشان رفع اشکال کنند. در نهایت و بعد از پایان کتاب‌های درسی، طبق وقتی که برای تدریس هر کتاب آموزشی و هر فصل از کتاب که گذاشتند، برآوردی کلی از اشکالات بچه‌ها را جمع‌آوری می‌کنند و تا شروع فصل امتحانات، اشکالات و درس‌ها را با دانش‌آموزانشان تمرین می‌کنند. مثلاً کدام دانش‌آموز در املای کدام حرف و کلمه اشکال دارد. کدام‌یک از دانش‌آموزان در ضرب کدام اعداد اشکال دارند. راه‌های درصد گرفتن را با بچه‌ها مرور می‌کنند. آرایه‌های ادبی ابیات مختلف از شاعران معروف را بارهاوبار‌ها روی تخته استخراج می‌کنند.

در تمرین و مرور و رفع اشکال‌های پایان هر سال تحصیلی معلم‌ها ترفند خاص خودشان دارند. غالبشان به سراغ بچه‌زرنگ‌های هر کلاس می‌روند تا آنها با باقی شاگردان، درس‌های سخت را مرور کنند. امسال، اما معلم‌های بسیاری، ناگفته و با عروجشان نه‌تنها برای درس‌های امسال دانش‌آموزانشان؛ بلکه برای تمام درس‌های زندگی دانش‌آموزان کل ایران رفع اشکال کردند. وقتی پای تخته املای «شهید»، «ایران» و «جان» را با دانش‌آموزان تمرین می‌کردند، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند که قرار است برای ایران جان بدهند و کنار نامشان، عنوان «معلم شهید» بیاید. طبق آمار اعلامی وزارت آموزش‌وپرورش به «فرهیختگان»، در جنگ ۱۲ روزه، آشوب‌های دی‌ماه و جنگ رمضان ۷۱ معلم به شهادت رسیده‌اند. ۷۱ معلم در کلاس‌های مجازی این روز‌ها حاضر نیستند و سکوتی سرد و جانکاه به جای صدای تدریسشان به گوش می‌رسد. ۷۱ معلم آخرین تکلیفشان امسالشان به دانش‌آموزان ماندن و جان‌دادن برای ایران بود.

معلم‌های مقطع ابتدایی معمولاً وقتی سال تحصیلی جدید آغاز می‌شود، دلتنگ دانش‌آموزان سال قبلشان می‌شوند. اگر معلم پایه جدید را هم بشناسند، گهگاهی درس بعضی از شاگردان سال گذشته‌شان را از معلم پایه جدید هم می‌پرسند. بعضی از معلم‌ها، اما دیگر مهر امسال دلتنگ دانش‌آموزان سال قبلشان نمی‌شوند؛ چرا که تعدادی از این معلمان شهید به همراه شاگردان خود، نامشان برای همیشه در همان پایه و کلاس درس ماندگار شد. درست مانند ماندانا سالاری، معلم شهید پایه اول مدرسه پسرانه شجره طیبه و ماکان نصیری، دانش‌آموز جاویدالاثر او.

«ش» مثل آخرین «آغوش»

ماندانا سالاری همان معلمی است که بیش از نامش، آغوشش در رسانه‌ها و روایت‌های نقل شده از میناب، مشهور است. معلم ۲۹ ساله دهه هفتادی که دو فرزند داشت. لیانا و یونا. دختر ۷ ساله که از قضا در همان شجره طیبه در پایه دوم درس می‌خواند و پسر یک و نیم‌ساله‌ای که هنوز شیرخوار بود. ماندانا برای تدریس هر حرف، خلاقیت خاص خود را داشت. مثلاً برای تدریس حرف «ن» برای دانش‌آموزانش نان می‌پخت. یا برای تدریس حرف «س» لباس سربازی برادر کوچک‌ترش را در مدرسه تن کرده بود. به درس «پ» که رسیده بودند، پنبه گذاشته بود، عینک زده و خودش را شکل پیرزن‌ها درآورده بود. وقتی می‌خواست ایران را یاد بچه‌ها بدهد، از بچه‌ها خواسته بود که هر کدام لباس یکی از اقوام را بپوشند تا بدانند ایران با اقوام مختلفش «ایران» است. در آخرین جلسات جمع‌بندی سال پیش هم به مدیر مدرسه گفته بود که بچه‌ها برای آموزش بهتر حروف الفبا باید بیشتر به مدرسه بیایند و زود تعطیل کردن مدرسه قبل از عید نوروز، به بچه‌ها برای یادگیری فشار می‌آورد. پسر‌های کلاس خانم سالاری سختشان بود که در هفته ۳ حرف الفبا را یاد بگیرند. برای همین گفته بود که یک هفته مانده به عید نوروز نباید کلاس‌های درس را تعطیل کرد. شب قبل از حمله به مدرسه شجره طیبه و شهادت ماندانا سالاری، با همکارش راحله رنجبری مشغول طرح درس نوشتن بودند. دلش می‌خواست طرح درس امسالش در کشور رتبه اول را بیاورد. کتاب کار مخصوص خودش را داشت و طبق طرح درسی که خودش نوشته بود به دانش‌آموزان تدریس می‌کرد. حتی در خانه هم مشغول صحبت و گفت‌و‌گو درباره دانش‌آموزانش بود. مادرش به او می‌گفت که اگر هر معلم بخواهد، مثل تو برای دانش‌آموزانش وقت بگذارد، دیگر برای هیچ معلمی زندگی نمی‌ماند. ماندانا هم در پاسخ به مادرش گفته بود که این پسرک‌ها هم مثل پسرم یونا هستند. من باید به‌موقع هم برایشان رفیق باشم، هم مادر و هم معلم. می‌گفت وقتی مادران شاگرد‌هایم در خانه برای آموزش دوباره به پسر‌هایشان تلاش می‌کنند، من باید چندبرابرشان تلاش کنم تا کارشان سبک‌تر شود. این چندبرابر تلاش کردن مادرانشان، مسئولیتم را دوبرابر می‌کند که بهتر و بیشتر برای دانش‌آموزانم وقت بگذارم. ماندانا آنقدر غرق معلمی و پسر‌های کلاس‌اولی‌اش بود که گاهی حتی فیلم‌های پسرک‌ها را در گروه واتساپی خانوادگی‌شان می‌فرستاد. حتی در جمع‌های خانوادگی هم نقل دانش‌آموزانش را به میان می‌آورد و خانواده تا به خودشان می‌آمدند، متوجه می‌شدند که ماندانا ساعت‌هاست که دارد فقط درباره دانش‌آموزانش صحبت می‌کند. «رضا حبشیان» شهید پایه دوم مدرسه شجره طیبه، سال قبل دانش‌آموز ماندانا بود. مادر رضا تا ۱۲ سال قبل از به دنیا آوردن پسرش، باردار نمی‌شد. با اینکه رضا از سایر دانش‌آموزان آن سال، پرچنب وجوش‌تر بود، اما حواسش به این بود که رضا، عزیزکرده خانواده‌اش است و هیچ‌وقت به‌خاطر شیطنت‌های بی‌وقت رضا، به او تشر نزده بود. خواهر ماندانا می‌گوید ماندانا «چشم شل» بود. یعنی همیشه اشکش دم مشکش بود. چون دختری به‌شدت احساسی بود. برای همین همیشه خودش را به جای مادر شاگردانش قرار می‌داد و اکثر اوقات بهترین و مهربان‌ترین رفتار را با دانش‌آموزانش داشت. سال گذشته ماندانا دانش‌آموزی داشت که نمی‌توانست در جمع آموزش ببیند. او را به خانه خودش می‌برد و درس‌های هر روز را در خانه به آن دانش‌آموز یاد می‌داد تا اینکه کم‌کم و رفته‌رفته، پسرک را عادت داد که در کلاس، درس یاد بگیرد. آنقدر که همیشه پیگیر درس پسر‌ها بود و با مادران شاگرد‌هایش تلفنی صحبت می‌کرد که حتی با خیلی از مادر‌ها صمیمی شده بود و مکالمه‌های تلفنی دیگر فقط یک بین مکالمه معلم و والدین نبود و بعضی از مادر‌ها نزدیک‌تر شده بودند و به ماندانا قصه زندگی‌شان را هم می‌گفتند.

ماندانا اصلاً نیاز مالی نداشت. زهره شهریاری معلم پایه دوم مدرسه پسرانه شجره طیبه، وقتی باردار شده بود؛ خانواده‌اش به او گفته بودند که حالا که باردار هستی و به حقوق معلمی نیازی نداری، دیگر به مدرسه نرو. زهره هم گفته بود اگر ماجرا، نیازنداشتن به حقوق معلمی است، اولین نفر ماندانا نباید دیگر به مدرسه بیاید. از همان دوران دانش‌آموزی ماندانا، حتی بین هم‌کلاسی‌هایش تا الان این خاطره به جا مانده که ماندانا از همه بیشتر دلش می‌خواست درسی که یاد گرفته را برای ما توضیح دهد.

ماندانا سالاری، معلم پایه کلاس اول مدرسه پسرانه شجره طیبه در دقایق آخر حیاتش با والدین دانش‌آموزانش صحبت کرده بود تا دنبال بچه‌هایشان بروند. ماکان نصیری، دانش‌آموزش را برای تحویل به خانواده‌اش آماده کرده بود و تلفنی به آنها خبر داده بود که دنبال ماکان بیایند. با اینکه خانه پدری ماندانا در همسایگی مدرسه است؛ اما ماندانا به‌قدری درگیر تحویل‌دادن بچه‌ها به خانواده‌هایشان بود که اصلاً خانواده‌اش را برای بردن لیانا دخترش در جریان نگذاشته بود. پیکر ماندانا سالاری معلم پایه اول مدرسه پسرانه شجره طیبه را ساعت ۲ نیمه‌شب دهم اسفندماه درحالی پیدا می‌کنند که ۴ دانش‌آموز از دانش‌آموزانش را در آغوش گرفته بود و پیکر دخترش پشت سرش قرار داشت. احتمالاً آن لحظه، ماندانا سالاری آرام توی گوش همکلاسی‌های ماکان گفته بود: «بچه‌ها ببینید؛ ش مثل آغوش و موشک و شهادت» و برای آخرین بار، هنگام اصابت موشک‌های آمریکایی به مدرسه، بچه‌هایش را در آغوش گرفته است. ماندانا سالاری حالا آن‌طور که دلش می‌خواهد به ماکان نصیری، علی سالاری، آرشا میرانی، سبحان شهدادی و باقی دانش‌آموزانش سایر حروف الفبا را یاد می‌دهد. دیگر نگران نیست که آموزش ۳ حرف الفبا در یک هفته به بچه‌ها فشار می‌آورد. حالا دیگر شاگرد‌هایش تا دنیا دنیاست سر کلاسش حاضرند و حروف الفبا را همان‌طور که او می‌خواهد می‌آموزند. آخرین طرح درس معلم شهید ماندانا سالاری نه روی کاغذ، بلکه در دل تاریخ، تا ابد ماندگار شد. احتمالاً در بهشت، ماکان نصیری هم همان دانش‌آموزی است که پای تخته دارد برای همکلاسی‌هایش دروس امسال را مرور می‌کند و به همکلاسی‌هایش می‌‎گوید: «ش» مثل «معلم شهید خانم ماندانا سالاری».

منبع: فرهیختگان-زینب مرزوقی

برچسب ها: ایران میناب جنگ
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر