کد مطلب: ۱۰۴۶۱۹۹
|
|
۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۰

حال و هوای مردم ۶۰ روز پس از شهادت رهبر انقلاب، ابری است

حال و هوای مردم ۶۰ روز پس از شهادت رهبر انقلاب، ابری است
به سمت صدا برمی‌گردم؛ پاکبانی مشغول جارو کردن خیابان بود. پرسیدم: «شما همیشه اینجا هستید؟» پاسخ داد که سال‌هاست اینجا کار می‌کند و ...

به گزارش مجله خبری نگار، «سلام علیکم، خسته نباشید.»

به سمت صدا برمی‌گردم؛ پاکبانی مشغول جارو کردن خیابان بود. پرسیدم: «شما همیشه اینجا هستید؟» پاسخ داد که سال‌هاست اینجا کار می‌کند و همان روز که کشوردوست هدف قرار گرفت، او هم چند خیابان آن‌طرف‌تر درگیر موج انفجار شده. گریه می‌کند و می‌گوید: «این شب‌ها اینجا شده شبیه کربلا؛ مردم می‌آیند زیارت آقا. می‌آیند و گریه می‌کنند، دل سبک می‌کنند و می‌روند.»

این روایت آقا عبادالله بود از این روز‌ها و شب‌های خیابان کشوردوست؛ در فراق کشوردوست‌ترین آدم ایران.

خیابان کشوردوست، خیابانی پر از خانه‌هایی قدیمی؛ خانه‌هایی با دیوار‌های کهنه و درختانی که از حیاط به کوچه سرک می‌کشند. خیابانی با خاطراتی طولانی. این خیابان را به یاد شهید فریبرز کشوردوست، پاسداری که در سال‌های ابتدایی انقلاب اسلامی به شهادت رسید، به این نام نامگذ‌اری کردند. اما در ادبیات فارسی، «کشوردوست» به این معناست: کسی که کشورش را دوست دارد؛ تعبیری که حالا در ذهن‌ها، با رهبر شهیدمان گره خورده است.

این خیابان منتهی به بیت رهبری است؛ جایی شلوغ، پررفت‌وآمد و در عین حال از نظر بافت شهری، کاملا معمولی. نه نشانی از تجمل در آن دیده می‌شود و نه فاصله‌ای با زندگی روزمره مردم.

رهبر معظم انقلاب، از ابتدای تصدی این مسئولیت، همراه با خانواده در همین منطقه ساکن شده بودند. علیرغم اینکه محل دیگری برای کار و زندگی رهبر شهید انقلاب در نظر گرفته شده بود، اما ایشان ترجیح دادند همانجا بمانند؛ و اینگونه شد که به مدت ۳۷ سال، خیابان کشوردوست، محل زندگی و کار عالی‌ترین مقام کشور شد. حضوری مستمر، در میان مردم.

در همه این سال‌ها، رسانه‌های جریان اصلی و به ویژه رسانه‌های غربی، شایعات بسیاری درباره نحوه زندگی رهبر شهید انقلاب منتشر می‌کردند. از کاخ‌های چند هکتاری و خانه‌های مجلل گرفته تا هواپیما و بالگرد اختصاصی. حتی ادعا می‌شد در جریان جنگ ۱۲ روزه به پناهگاه منتقل شده‌اند و پیش از شهادت هم شایعاتی درباره خروج ایشان از کشور و سفر به روسیه مطرح می‌شد.

اما جنایت نهم اسفندماه، همه این روایت‌ها را یکباره کنار زد و واقعیت را بی پرده نشان داد. آمریکا و اسرائیل در حمله‌ای به بیت رهبری، رهبر معظم انقلاب، تعدادی از فرماندهان نظامی و اعضای خانواده ایشان را به شهادت رساندند. در این میان، نوه ۱۴ ماهه رهبر انقلاب، زهرای کوچک هم به شهادت رسید. موج انفجار این حادثه حتی به خیابان‌های اطراف رسید و جان یک پاکبان را هم گرفت.

دوباره برگردیم به کشوردوست؛ معبری که ابتدای آن به خیابان جمهوری اسلامی گره می‌خورد و در انتها به حسینیه امام خمینی (ره) می‌رسد. حسینیه‌ای که سال‌ها میزبان مراسمات مختلف بود؛ از دیدار‌های رسمی با حضور مقامات و سفرای خارجی گرفته تا نشست‌هایی با مردم عادی از اقشار مختلف جامعه.

برنامه‌هایی ثابت که هر ساله برگزار می‌شد؛ یکبار با خانواده شهدا و بازماندگان جنگ هشت ساله، زنان ایرانی، کارگران، نظامیان، دانشجویان و محققان، فعالان اقتصادی، اهالی فرهنگ، مسئولان کشور در حوزه‌های مختلف، ورزشکاران و بسیاری دیگر و در میان همه این برنامه‌ها، جشن عبادت دختران ۹ ساله، که یکی از صمیمی‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین این مراسم‌ها بود.

حالا حدود ۶۰ روز است که جغرافیای خیابان کشوردوست با قبل فرق کرده است. کشوردوست دیگر صرفا خیابانی برای عبور یا ایستادن در انتظار یک دیدار نیست. این روزها، در ساعات مختلف شبانه روز، میزبان مردمانی است بی‌قرار؛ مردمی که از گوشه گوشه ایران آمده‌اند و داغ امام شهیدشان را در دل دارند.

یک شب، در همین معبر خاطره انگیز، به یاد جشن فرشته‌هایی که در حسینیه امام خمینی (ره) برگزار می‌شد، برای دخترکان ۹ ساله جشن عبادت برپا می‌شود؛ و روزی دیگر، به یاد سال‌هایی که کارگران در هفته کارگر به اینجا می‌آمدند تا رهبرشان را ببینند، حالا همان کارگران می‌آیند؛ اما اینبار نه برای دیدار، که برای اشک ریختن در فراق؛ و مردم ایران، از هر قشری، حالا به این خیابان پناه می‌آورند؛ پناهگاهی برای دل‌های سنگین. برخی دست به دعا برمی‌دارند و زیر لب زمزمه می‌کنند، برخی دیگر سکوت می‌کنند و تنها اشک‌هایشان سخن می‌گوید. هرکسی به شیوه خودش، با این فقدان روبه‌رو می‌شود.

به کشوردوست رفتم؛ به یاد آن روز‌هایی که در همین خیابان می‌ایستادیم و منتظر می‌ماندیم تا دیدار روی ماه نصیبمان شود. ورودی بیت رهبر شهید را این روز‌ها شبیه به حسینیه امام خمینی (ره) ساخته‌اند: زیلو‌های آبی، یک صندلی ساده و تصاویری از پدر شهید امت.

مردم می‌آیند و روی زیلو‌های آبی می‌نشینند. برخی قرآن می‌خوانند، برخی به روضه گوش می‌دهند و آرام گریه می‌کنند. مادر‌ها برای فرزندانشان از آقا می‌گویند؛ از خاطرات، از مهربانی‌ها، از روز‌هایی که دیدار ممکن بود؛ و بچه‌ها، همانطور که روزی در حسینیه امام بی خیال و رها بازی می‌کردند، حالا هم می‌دوند و می‌خندند؛ بی‌آنکه بدانند این فضا، چه سنگینی در دل خود دارد.

در این میان، سکوتی سنگین در فضا جاری است؛ سکوتی که با زمزمه دعا‌ها و صدای گریه‌ها درهم می‌آمیزد. هر گوشه این خیابان، روایتی نانوشته از دلتنگی و فقدان را در خود جای داده است. آدم‌ها می‌آیند، می‌نشینند، خیره می‌شوند به صندلی خالی، به عکس‌ها، به خاطراتی که هنوز زنده‌اند.

انگار اینجا، زمان ایستاده؛ میان گذشته‌ای که پر از دیدار بود و اکنونی که سرشار از دلتنگی است. میان لحظه‌هایی که زمانی با شوق سپری می‌شد و حالا با اشک به یاد آورده می‌شود. کشوردوست، دیگر فقط یک خیابان نیست؛ روایتی است زنده از فقدان، از عشق، و از مردمی که هنوز دلشان در انتظار مانده است.

ما هر هفته مهمان آقای شهیدیم

در بین جمعیت توجهم به کودکی دوساله جلب می‌شود. با مادرش آمده و در همین فضایی که شبیه به حسینیه امام ساخته شده می‌دود و گهگاهی می‌رود نزدیک عکس رهبر شهید، می‌ایستد به تماشا و با لبخند برمی‌گردد.

فاطمه خانم ۳۸ ساله، مادر مسیحاست. می‌گوید اولین بار رهبر انقلاب را در مشهد دیده؛ سال ۱۳۸۳. آن سال‌ها نوجوان بوده و نمی‌دانسته برای ادامه تحصیل چه رشته‌ای را انتخاب کند. از دیدن رهبر شهید در خواب برایم می‌گوید؛ از اینکه با گریه از رهبر شهید کمک خواسته و آقا در خواب به او گفته: «توکل به خدا کن، راه مشخص است.»

فاطمه خانم حالا تحصیلات دینی دارد. از پدر جانباز ۷۵ درصد اعصاب و روانش هم گفت. گفت: «ما در کودکی هیچ‌وقت نتوانستیم در حضور بابا بچگی کنیم. بابا تحمل صدای بلند و شیطنت ما را نداشت. آقا مثل پدر ما بودند؛ دلمان خوش بود که اگر بابا حوصله و اعصاب ندارد، ولی آقا هست. خودمان را به بیت می‌رساندیم تا پدر را ببینیم. اما حالا چه کنیم که پدر نیست.»

به اینجای حرف که می‌رسیم، گریه نمی‌گذارد صحبت‌هایش را ادامه بدهد. صبر می‌کنم تا آرام‌تر شود و باقی روایتش را بشنوم.

‌می‌گوید با خودم عهد کردم هر دوشنبه، با مسیحای کوچکم، با مترو از کرج به کشوردوست بیاییم تا باز هم پیش آقا باشیم. می‌گوید لحظه شماری می‌کنیم تا دوشنبه برسد و بیاییم اینجا: «برای منِ مادر، آرزوست که کودکم عاقبت به خیر شود و آرزویم این است مسیحای من هم شبیه آقا شود. باید این روز‌ها بیاییم تا یاد بگیرد نباید پشت وطن را خالی کند. هر شب با همسر و کودکم به میادین و مساجد می‌رویم تا مسیحا یاد بگیرد باید در میدان بماند.»

فاطمه خانم در انتهای صحبت‌هایش گفت که این روز‌ها تمام کفر جمع شده تا تمام ایمان، تمام ایران را از بین ببرند و این ماییم که باید پاسدار ایران و اسلام باشیم با همین کودکان‌مان: «اگر اینجا که خانه پدری ماست نیاییم و بچه‌هایمان را نیاوریم در خانه پدری بازی کنند، کجا برویم؟»

از مسیحای کوچک خندان خداحافظی می‌کنم و به سراغ آقایی می‌روم که داشت تصویر امام شهید را با اشک نگاه می‌کرد.

عباس آقای یوسفی می‌گوید بار‌ها در بیت آقا را دیده. می‌گوید عاشق رهبر شهید است: «این روز‌ها که می‌آیم کشوردوست، بیشتر به مظلومیت آقای شهید فکر می‌کنم و ناراحتم که نمی‌توانم کاری بکنم و جز گریه کاری از دستم بر نمی‌آید».

با غم صندلی خالی چه کنم؟

خانمی در گوشه دیگری از حسینیه امام نشسته است؛ دارد از حس و حال حسینیه برای دخترانش می‌نویسد و عکسی را ضمیمه کرده تا برایشان بفرستد.

آزاده خانم غفوری ۴۵ ساله گفت: «دوست داشتم آقا را در زمان حیات‌شان ببینم، اما، چون در شهرستان زندگی می‌کنیم، نشد.»

‌می‌گفت فقط در نماز جمعه نصر، بعد از شهادت سیدحسن نصرالله، حاضر شدیم تا پشت سر ایشان نماز بخوانیم. گفت: «به تهران آمدیم تا سری به کشوردوست بزنیم.»

به اینجای صحبت که می‌رسد، گریه می‌کند. صندلی خالی آقای شهید را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «می‌دانم شهدا زنده هستند، می‌دانیم آقای شهید زنده است و ما را می‌بیند، اما با غم این صندلی خالی چه کنم؟» و گریه‌هایش بلندتر می‌شود...

از کنار خانم غفوری می‌روم تا راحت‌تر با گریه دل سبک کند. آقایی را می‌بینم که مشغول نماز خواندن است. صبر می‌کنم تا نمازش تمام شود و گفت‌و‌گو کنیم.

کاش زودتر آقا را می‌شناختیم

آقای برار ایزی ۵۶ ساله، با خانواده و دخترش، از پیشوای ورامین خودش را به کشوردوست رسانده.

همین که می‌پرسم چرا آمدید اینجا، صدای گریه‌هایش بلند می‌شود و نمی‌تواند ادامه بدهد. گریه‌هایش که کمتر می‌شود، می‌گوید: «ما فکر می‌کردیم رهبر کشور در باغی بزرگ زندگی می‌کند، در خانه‌ای ویلایی در منطقه‌ای خیلی خاص. امروز که آمدیم و این منطقه و خانه‌هایش را دیدیم، باورمان نمی‌شود که عالی‌ترین مقام کشور در این منطقه و این خانه‌های قدیمی زندگی می‌کرده است.»

‌می‌گوید: «کاش زودتر می‌آمدیم و آقا و شرایط زندگی‌شان را می‌دیدیم. هر شب به یاد امام شهید و شهدای جنگ به خیابان‌ها می‌آییم تا وطن بماند.»

بین صحبت‌ها، دختر کوچکش که تازه یاد گرفته صحبت کند، چند بار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» می‌گوید. با همین شعار از آنها خداحافظی می‌کنم.

از اهواز تا کشوردوست به یاد رهبر شهید

نشسته‌ام به نگاه کردن به آدم‌هایی که آمده‌اند تا آقای خیابان کشوردوست را ببینند. صدای نوحه‌ای توجهم را جلب می‌کند.

به سمت صدا می‌روم. خانمی سرش را تکیه داده به صندلی خالی رهبر شهید و بلند بلند گریه می‌کند. آرام‌تر که می‌شود، می‌گوید: «غزاله هستم، ۳۳ ساله و از اهواز آمدم تا کشوردوست.»

‌می‌پرسم قبلا به دیدار آقا آمده بودید؟ نمی‌تواند حرف بزند و فقط می‌گوید: «کاش آقا بود و می‌آمدیم، کاش خودشان را می‌دیدیم؛ بی‌پشت‌وپناه شدیم و دلتنگیم...»

‌می‌گوید شب قبل از اینکه به تهران بیاییم، در اهواز مشغول نماز استغاثه بودیم که صدا و تصویری از آقا در مسجد جمکران پخش شد؛ دلم هوایی شد و همین شد که از اهواز به کشوردوست آمدیم.

‌می‌پرسم حالا که آمدید اینجا چه حس‌وحالی دارید؟ گریه‌هایش بیشتر می‌شود و من را ارجاع می‌دهد به روضه‌های شهادت حضرت علی (ع).

‌می‌گوید: «مثل یتیمانی که رفته بودند پشت در خانه امیرالمؤمنین تا پدر را ببینند، ما هم آمدیم اینجا. ما همان یتیمانیم...»

‌نمی‌خواهم بیشتر از این مزاحم خلوتش بشوم. تنهایش می‌گذارم و گوشه‌ای از کشوردوست، که حالا شده محلی برای رفع کمی از دلتنگی‌های این دو ماه، روی زیلو‌های آبی حسینیه می‌نشینم.

خانمی به سمتم می‌آید و می‌خواهد از او کنار تصویر امام شهید عکس بگیرم. همین درخواست، مقدمه‌ای برای صحبت‌مان می‌شود.

‌می‌گوید: «من خادم بیت بودم. برای برخی دیدار‌ها به عنوان خادم افتخاری می‌آمدم و به مهمانان حسینیه خدمت می‌کردم.»

زهره خانم ۵۶ ساله می‌گوید این روز‌ها بعد از کارش می‌آید کشوردوست، نماز می‌خواند و به مردم خدمت می‌کند.

از آن روز‌ها می‌پرسم که در بیت خادمی می‌کرده. می‌گوید: «نمی‌شود حس و حال آن روز‌ها را توصیف کرد. مردم با شوق می‌آمدند و ساعت‌ها منتظر می‌ماندند تا آقا را ببینند و لحظه‌ای که آقا می‌آمدند، حسینیه دیدنی بود.»

حالا اینجا هم شبیه همان روزهاست؛ هرجا که عکس و نشانی از آقای شهید باشد، حتما خودشان هم هستند.

حالا همه چیز برایم تغییر کرده است

می‌خواستم از کشوردوست، که حالا شده شبیه حسینیه امام، خارج شوم که مادری با دو فرزندش را دیدم. حجاب‌شان چادر نبود. آمدند و نزدیکترین جا، روبه‌روی عکس رهبر شهید، نشستند؛ انگار که کنار خودشان هستند.

خانم فاطمه طهماسبی ۳۵ ساله می‌گوید: «من نه در راهپیمایی‌های ۲۲ بهمن و دیدار‌های بیت رهبری شرکت می‌کردم، نه آنچنان علاقه‌ای به این مراسمات داشتم و نه برایم اهمیت داشت.»

بعد از آن پیامی که رهبر شهید، ایستاده خطاب به ملت ایران دادند، همه چیز برایش تغییر کرده: «کاش زودتر می‌آمدم و حالا که اینجا هستم، امیدوارم آقا من را حلال کنند.

اینکه اینجا آمده‌ام، حتما لطف خودشان به من بوده» و بعد شروع می‌کند با همان روضه‌ای که از آقای شهید می‌خواند، گریه کردن.

گریه، حالا شده فصل مشترک همه آدم‌هایی که خودشان را به کشوردوست رسانده‌اند. از این فضا خارج می‌شوم. در بخش‌هایی از خیابان کشوردوست، بلوک‌های سیمانی بزرگی گذاشته‌اند که حالا شده دفتر خاطرات غم‌بار یک ملت داغدیده.

کودکی با خطی ناخوانا نوشته: «دلم برایت تنگ می‌شود بابا.»

یک نفر دیگر نوشته: «دیگر ذوق دیدار‌های انتهای خیابان کشوردوست تمام شد.»

و یکی دیگر آمده و تشکر می‌کند ازینکه آقا برایش نام انتخاب کرده.

بیشتر دلنوشته‌ها طلب حلالیت از پدر شهید امت است.

دارم به یکی از جمله‌هایی که روی بلوکی، نزدیکترین جا به مقتل رهبر شهید، نوشته شده بود فکر می‌کنم:

«سلام بر آقایی که نه در پناهگاه، که تشنه و گرسنه با اهل خانه‌اش در قلب تهران، انتهای خیابان کشوردوست شهید شد...»

حالا حدود ۶۰ روز است که جغرافیای خیابان کشوردوست با قبل فرق کرده. کشوردوست دیگر خیابانی برای عبور و انتظار برای دیدار نیست؛ شده جایی شبیه به کربلا... همان جمله‌ای که آقا عبادالله گفت.

منبع: فرهیختگان-مائده زمان فشمی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر