کد مطلب: ۱۰۳۷۱۹۹
|
|
۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۷:۴۶

چاوشی صدای یک ایران شد

چاوشی صدای یک ایران شد
محسن چاوشی، چهره سال هنر انقلاب شد؛ چرا ۲ اثر شاهکار او یعنی «علاج» و «حسبی‌الله» اهمیت راهبردی برای ایران داشت؟

به گزارش مجله خبری نگار، محسن چاوشی امروز در فضای فرهنگی و هنری ایران، فراتر از یک خواننده یا آهنگ‌ساز محبوب شناخته می‌شود؛ او به جایگاهی دست یافته که می‌توان با اطمینان او را یک «کنشگر فرهنگی» تمام‌عیار نامید. انتخاب او به‌عنوان چهره برتر برای جایزه هنر انقلاب به واسطه تولید آثار ارزشمندی، چون «علاج» و «حسبی‌الله»، تنها تقدیر از یک مهارت موسیقایی نیست، بلکه پاسداشتی برای پیوند عمیق میان هنر او و متن جامعه است. دلیل اصلی این انتخاب و مقبولیت گسترده، در این واقعیت نهفته است که چاوشی موفق شده توازن نادری میان هنر متعهد و مقبولیت عام برقرار کند. او هنرمندی است که جامعه با تمام لایه‌ها و گرایش‌های متفاوتش، بر صداقت و اصالت او صحه گذاشته است. چاوشی در سال‌های اخیر نشان داده موسیقی برای او صرفاً ابزاری برای شهرت نیست، بلکه بستری است برای واکنش نشان دادن به درد‌های مشترک، امید‌های جمعی و مفاهیم والای انسانی.

نکته کلیدی در شخصیت هنری او، پذیرش از سوی مردم است. این پذیرش محصول سال‌ها استمرار در مسیری است که در آن، هنرمند خود را تافته‌ای جدابافته از مردم ندیده است. وقتی او از مفاهیمی، چون توکل در «حسبی‌الله» یا تسکین در «علاج» می‌خواند، مخاطب احساس نمی‌کند با یک شعار رسمی یا سفارشی روبه‌روست، بلکه طنین صدای او را بازتابی از باور‌های قلبی و وجدان بیدار جامعه می‌یابد. او بدون آنکه درگیر کلیشه‌های رایج شود، توانسته است مفاهیم معنوی و انقلابی را با زبانی ساده، صمیمی و به دور از تکلف به گوش شنونده برساند.

کنشگری فرهنگی چاوشی تنها به استودیو‌های ضبط محدود نمی‌شود. پیوند زدن نام او با فعالیت‌های خیرخواهانه و اجتماعی، وجهه او را به‌عنوان یک مصلح اجتماعی تثبیت کرده است. همین اعتبار اجتماعی باعث شده تا وقتی اثری با درون‌مایه اعتقادی یا ملی منتشر می‌کند مورد پذیرش حداکثری قرار گیرد. جامعه امروز او را هنرمندی می‌داند که نبض مردم را در دست دارد و زبان گویای کسانی است که به دنبال معنا در هنر می‌گردند. در واقع، جایزه هنر انقلاب برای محسن چاوشی تأیید رسمی همان جایگاهی است که او پیش‌تر در قلب مردم و در پهنه فرهنگ این مرزوبوم به دست آورده بود. او ثابت کرد هنر وقتی از دل برآید و با کنشگری صادقانه همراه شود، لزوماً به مقصد مقبولیت ملی و افتخار هنری خواهد رسید.

همه یک اسم را صدا می‌کردند

روایت آنچه روز پنجشنبه در میدان ولیعصر گذشت پیش از آنکه یک اتفاق رسانه‌ای باشد، یک پدیده جامعه‌شناختی بود. در آن میدان ما با یک جامعه متکثر روبه‌رو بودیم؛ موزاییکی از تمامی مدل‌های تفکری، از سنتی‌ترین لایه‌ها تا مدرن‌ترین نگاه‌ها. اما نکته شگفت‌انگیز و تأمل‌برانگیز ماجرا آنجا بود که وقتی نام محسن چاوشی به میان آمد، آن مرز‌های پررنگ فکری و خط‌کشی‌های سیاسی ناگهان کم‌رنگ شد و جای خود را به یک شادی و وفاق از ته دل داد. این حجم از ابراز احساسات، فراتر از یک طرف‌داری ساده از یک خواننده بود؛ این یک واکنش به شخصیت کنشگر اوست.

در تحلیل این اتفاق به یک پرسش کلیدی می‌رسیم؛ یک هنرمند به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی چگونه می‌تواند آغوش جامعه‌ای را که در برخی موارد دچار تصلب در نگاه شده و اصولاً به مسائل با عینکی سلبی نگاه می‌کند، به روی خود باز کند؟ جامعه‌ای که شاید در بسیاری از مسائل به‌سختی اقناع می‌شود و نگاهی بدبینانه به پدیده‌ها دارد، چطور در برابر او گاردش را زمین می‌گذارد؟ پاسخ را باید در ظرفیت جذب فوق‌العاده چاوشی جست‌و‌جو کرد.

او هنرمندی است که توانسته جامعه خاکستری و بدنه طبقه متوسط را که معمولاً سخت‌پسند و منتقدند، با خود همراه کند. این همراهی نه از مسیر شعارزدگی، بلکه از مسیر اشتراک درد‌های انسانی عبور کرده است. وقتی یک هنرمند بتواند در عین حفظ اصول و ریشه‌های فکری خود، زبانی را برگزیند که برای طبقات مختلف اجتماعی قابل‌فهم و محترم باشد، یعنی به یک زبان مشترک ملی دست یافته است.

میدان ولیعصر روز پنجشنبه شاهد این بود که چطور چاوشی توانسته است انجماد نگاه‌های سلبی را ذوب کند. او به‌جای ایستادن در مقابل بخشی از جامعه، در کنار تمام جامعه ایستاده است. این همان هنر جذب است؛ اینکه بتوانی در عین خواندن از مفاهیم عمیقی مثل «علاج» یا «حسبی‌الله»، مخاطبی را که شاید در حالت عادی با این کلیدواژه‌ها فاصله دارد، چنان با خود همراه کنی که او این آثار را نه به‌عنوان یک تحمیل، بلکه به‌عنوان صدای خویش بپذیرد. این نشان‌دهنده آن است که کنشگری او، فراتر از قطب‌بندی‌های رایج، بر پایه یک وحدت عاطفی بنا شده است که می‌تواند شکاف‌های عمیق اجتماعی را حتی برای لحظاتی در یک میدان شلوغ ترمیم کند.

چاوشی و وحدت ملی

در سال‌های اخیر همواره جریانی وجود داشته که با نگاهی بدبینانه یا تقلیل‌گرا تلاش کرده است نقش هنرمند را در هدایت افکار عمومی و ایجاد وحدت ملی بی‌اثر جلوه دهد. این دیدگاه معتقد است جامعه ایرانی چنان دچار انشقاق و قطب‌بندی شده که دیگر هیچ صدایی توان شنیده‌شدن در همه ابعاد آن را ندارد؛ اما واکنش‌های بی‌نظیر به انتخاب محسن چاوشی و موج شادی فراگیری که پس از شنیدن نام او در فضای جامعه راه افتاد، بطلانی بر این فرضیه بود. این اتفاق پیامی روشن برای کسانی داشت که مدعی‌اند هنر دیگر نمی‌تواند بر عمق جان بدنه‌های مختلف اجتماعی نفوذ کند.

آنچه در مواجهه مردم با پدیده چاوشی می‌بینیم، فراتر از یک محبوبیت ساده است؛ یک نفوذ استراتژیک در لایه‌هایی است که شاید در هیچ موضوع دیگری با هم تفاهم نداشته باشند. وقتی نام او می‌آید آنهایی که نگاهی سخت‌گیرانه به هنر دارند، در کنار کسانی که اولویتشان صرفاً زیبایی‌شناسی مدرن است، زیر یک پرچم جمع می‌شوند. این پرچم چیزی نیست جز اصالت. منتقدان اثرگذاری هنر باید به این پرسش پاسخ دهند که چگونه یک آدم می‌تواند هم‌زمان هم در خلوت یک جوان از طبقه متوسط مدرن حضور داشته باشد و هم در متن اعتقادات و باور‌های سنتی‌ترین بخش‌های جامعه؟

این نفوذ عمیق نشان می‌دهد که هنرمند اگر هوشمند باشد و نبض جامعه را به‌درستی بشناسد، می‌تواند به‌مثابه یک نقطه اتصال عمل کند. چاوشی ثابت کرد می‌توان بدون افتادن در دام بازی‌های جناحی و بدون باج دادن به جریان‌های زودگذر، در عمق بدنه‌های اجتماعی نفوذ کرد و آنها را ذیل یک پرچم کنار هم جمع کرد. او به ما نشان داد هنوز هم می‌توان جامع‌الاطراف بود؛ یعنی به‌گونه‌ای رفتار کرد که حتی مخالفان فکری هم نتوانند احترام خود را از شخصیت و هنر او دریغ کنند.

کسانی که مخالف اثرگذاری هنرمند بر جامعه هستند احتمالاً اثرگذاری را با شعاردادن اشتباه گرفته‌اند. چاوشی، اما راه دیگری را رفت. او با انتخاب آثاری، چون «علاج» و «حسبی‌الله»، نه‌تنها از اعتقادش عقب ننشست، بلکه آن را با چنان غنای هنری و صداقت رفتاری درآمیخت که به یک قدرت نرم تبدیل شد. این قدرت همان چیزی است که می‌تواند در یک میدان شلوغ شهر، از هر طیف و تفکری، یک لبخند رضایت و یک فریاد شادی واحد بیرون بکشد. این یعنی هنر زمانی که با کنشگری درست همراه شود هنوز هم برنده‌ترین سلاح برای ترمیم شکاف‌های اجتماعی و ایجاد یک وفاق ملی پایدار است.

هنر؛ پلی بر گسست‌های رسانه‌ای و اجتماعی

در سال‌های اخیر یکی از جدی‌ترین چالش‌های جامعه ما عمیق‌شدن شکاف‌هایی بود که حتی به مدل مصرف رسانه‌ای‌مان نیز سرایت کرده بود. ما در دورانی به سر می‌بریم که آدم‌ها در جزیره‌های جداگانه خبری و رسانه‌ای زندگی می‌کنند؛ هر گروه تنها صدا‌هایی را می‌شنود که با پیش‌فرض‌هایش همسو باشد و این پیله‌های رسانه‌ای، روزبه‌روز دیوار سوءتفاهم‌ها را بلندتر کرده است. در چنین فضایی پدیده‌ای به نام محسن چاوشی یک استثنای تعیین‌کننده است. وقتی می‌بینیم آثار او هم‌زمان در پلی‌لیست یک فرد مذهبی و سنتی و هم در گوشی جوانی با سبک زندگی کاملاً متفاوت قرار می‌گیرد، با معجزه‌ای به نام زبان مشترک روبه‌رو هستیم.

اینکه یک هنرمند می‌تواند هم‌زمان مورد وثوق طیف‌های مختلف مذهبی و غیرمذهبی باشد نشان‌دهنده ظرفیت بی‌بدیل هنر برای ایجاد همبستگی اجتماعی است. چاوشی توانسته است از مرز‌های اعتباری و خط‌کشی‌های مرسوم عبور کند و به هسته سخت احساسات انسانی برسد؛ جایی که مذهب، ملیت، رنج و امید با هم گره می‌خورند. او ثابت کرد هنر اگر اصیل باشد می‌تواند بر تضاد‌های ناشی از مصرف رسانه‌ای غلبه کند و آدم‌هایی را که در فضای مجازی روبه‌روی هم ایستاده‌اند، در فضای حقیقی و در ستایش یک اثر هنری، کنار هم بنشاند.

این موضوع یک درس بزرگ برای سیاست‌گذاران فرهنگی و کنشگران اجتماعی دارد؛ در اوج شکاف‌ها، تنها چیزی که می‌تواند مثل یک نخ تسبیح عمل کند، هنری است که خود را به یک جناح یا تفکر خاص محدود نکرده، اما بر سر اصول و هویت خود ایستاده است. چاوشی با نفوذ در لایه‌های مختلف جامعه نشان داد که ظرفیت هنر برای وفاق ملی بسیار فراتر از بیانیه‌ها و سخنرانی‌های رسمی است. او با موسیقی‌اش اتمسفری ساخته است که در آن، شنیدن یک قطعه مذهبی یا حماسی، نه یک مرزبندی سیاسی، بلکه یک تجربه مشترک زیباشناختی برای همه ایرانیان است. این همان ظرفیت پنهان و نجیبی است که می‌تواند زخم‌های ناشی از شکاف‌های اجتماعی را التیام بخشد و جامعه را به یک تفاهم قلبی برساند.

اهمیت راهبردی کار چاوشی برای ایران

اهمیت راهبردی دو قطعه «علاج» و «حسبی‌الله» را غیر از فرم موسیقایی یا متن اشعار باید در ارزش بنیادین این آثار که سال‌ها در فضای فرهنگی ما نادیده گرفته شده بود، جست‌و‌جو کرد؛ آشتی‌دادن طبقه متوسط با مفاهیم راهبردی و ملی.

در جامعه‌شناسی ایران، طبقه متوسط همواره موتور محرک تغییرات فرهنگی و مصرف‌کننده اصلی جریان‌های هنری بوده است. این طبقه که بدنه اصلی نخبگان، کارمندان، هنرمندان و دانشجویان را تشکیل می‌دهد در سال‌های اخیر به دلیل برخی روایت‌های رسمی و کلیشه‌ای، نوعی فاصله و زاویه با مفاهیم ارزشی و حماسی پیدا کرده بود. هنر چاوشی در این میان نقش یک میانجی قدرتمند را ایفا کرد. او با هوشمندی توانست صدای این طبقه شود. طبقه‌ای که به دنبال معنا می‌گردد؛ اما از شعار گریزان است.

وقتی چاوشی از «علاج در وطن» می‌گوید، در واقع دارد استراتژیک‌ترین مفهوم ملی را به زبانی ترجمه می‌کند که برای یک کارمند، یک معلم یا یک هنرمند طبقه متوسط نه‌تنها قابل‌فهم، بلکه قلباً پذیرفتنی است. اهمیت راهبردی این دو آهنگ در این است که توانستند مفهوم مقاومت و توکل را در «حسبی‌الله» و ایستادگی در خاک را در «علاج» از انحصار یک طیف خاص خارج کرده و آن را به یک دارایی ملی تبدیل کنند. او به طبقه متوسط نشان داد که می‌توان دغدغه ایران را داشت، نگاهی منتقدانه به شرایط داشت؛ اما همچنان به ریشه‌ها و نماد‌های قدرت معنوی وطن وفادار ماند.

این نفوذ یک پیروزی بزرگ برای انسجام ملی ایران است. درحالی‌که رسانه‌های بیگانه تلاش می‌کنند طبقه متوسط ایران را طبقه‌ای بریده از آرمان‌های ملی و مذهبی نشان دهند، چاوشی با تکیه بر محبوبیت و اصالت خود، این بدنه وسیع اجتماعی را ذیل یک روایت هنری نجیب جمع کرد. او ثابت کرد که اگر زبان هنر، صادقانه و به دور از تکلف باشد، حتی مفاهیم راهبردی که شاید در کلام سیاسی خشک به نظر برسند، می‌توانند به ترانه‌های زمزمه‌شونده در خیابان‌ها تبدیل شوند.

در واقع چاوشی با این دو اثر، شکاف میان ارزش‌های اعتقادی و زیست طبقه متوسط را ترمیم کرد. او به این طبقه هویت و صدایی داد که هم‌زمان هم مدرن است و هم ریشه‌دار. این درست همان نقطه‌ای است که هنر از یک سرگرمی ساده به یک ضرورت راهبردی برای حفظ کیان و وحدت یک ملت تبدیل می‌شود. او به جامعه فهماند که برای دفاع از وطن و تکیه بر «حسبی‌الله»، نیازی به تظاهر نیست؛ تنها کافی است که قلبی تپنده برای این خاک داشته باشی.

چاوشی صدای یک ایران شد

در میانه مردم؛ جایی که «وطن» معنا می‌شود

برای درک عیار کنشگری محسن چاوشی باید به کلماتش در بزنگاه‌ها بازگشت. او زمانی که قطعه «حسبی‌الله» را منتشر کرد، در بخشی از یادداشتی که منتشر کرد، نوشت: «اصلاً سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان... من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرم.» این جملات، مانیفست هنرمندی است که حاضر نیست وجه‌المصالحه بازی‌های سیاسی و قطب‌بندی‌های کاذب شود. این وسط ایستادن به معنای بی‌طرفی یا عافیت‌طلبی نیست، بلکه به معنای ایستادن در کانون داغ رنج‌ها و امید‌های مردمی است که میان دعوا‌های جناحی دیده نمی‌شوند.

او با این انتخاب نشان داد که جای درست تاریخ، نه در لابه‌لای تئوری‌های انتزاعی، بلکه دقیقاً در کنار مردم و در آغوش وطن است. چاوشی آگاهانه از همه جناح‌ها عبور کرده تا به «ایران» برسد. وقتی او در آهنگ «علاج» با صلابت می‌خواند: «مردم، علاج در وطن است»، در واقع دارد یک کد هویتی بزرگ را رمزگشایی می‌کند. او به ما یادآوری می‌کند که شفای درد‌های این جامعه، نه در بیرون از مرزهاست و نه در نفی یکدیگر، بلکه علاج در بازگشت به ریشه‌ها و ایستادن در زیر یک پرچم واحد است.

پرچم برای چاوشی، تنها یک نماد رسمی نیست؛ پرچم او همان «پرچم ایران» است که سقف مشترک تمام ایرانیان با هر تفکر و باوری محسوب می‌شود. او با موسیقی‌اش، از «علاج» تا «حسبی‌الله»، در پی ساختن یک چتر امن ملی است. این یعنی هنرمند به چنان بلوغی رسیده که می‌داند بزرگ‌ترین مأموریتش در دوران آشوب و جنگ، دعوت به وحدت زیر سایه وطن است.

ایستادن در آن وسط که او از آن دم می‌زند، یعنی ایستادن در صف مردمی که وطن را نه برای شعار که برای زندگی و برای مردن می‌خواهند. چاوشی با این نگاه، خود را از یک خواننده محبوب به یک نماد ملی ارتقا داده است؛ کسی که در روز‌های سخت، آغوشش را نمی‌بندد، بلکه با طنین صدایش به جامعه یادآوری می‌کند که ما با تمام تفاوت‌هایمان، درنهایت یک تقدیر مشترک به نام ایران داریم. او با انتخاب درست جبهه خود که همان جبهه وطن است ثابت کرد که هنر، زمانی به اوج می‌رسد که آینه تمام‌نمای مردمی باشد که خسته از تمام بافتن‌ها، تنها به دنبال حقیقتی به نام سرزمینشان هستند.

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم آقای چاوشی!

ژانر موسیقی پاپ، متکی به پرفورمنس و توجه است؛ به‌طوری‌که اگر خواننده از صدای خوشی هم برخوردار نباشد، می‌تواند با استفاده از استراتژی دقیق رسانه‌ای تا حد یک هنرمند اُپرا مطرح شده و به چشم بیاید. در واقع، رسانه این امکان را دارد که گنجشک را رنگ کند و به‌عنوان قناری جا بزند! در این موقعیت که حاشیه به اصل ترجیح داده می‌شود و دنیا، دیگر جایی برای قبول واقعیات ترسناک و زمخت نیست، عجیب به‌نظر نمی‌رسد که افراد بی‌هنر و شارلاتان عرصه را برای ظهور و بروز استعداد‌ها تنگ کنند. در چنین میزانسنی هر استعدادی اعم از قدیمی و نوظهور باید پوست کلفتی داشته باشد تا بتواند حقش را از کارخانه بی‌رحم ستاره‌سازی بگیرد وگرنه صرفاً دارد وقت خودش را تلف می‌کند. «محسن چاوشی» نه‌تنها در این میان یک مثال نقض تمام‌عیار به حساب می‌آید، بلکه در مقام یک الگو می‌تواند چراغ راه چهره‌های جدید در وادی موسیقی پاپ هم باشد، تا آنها با توجه به تجربه و اندوخته سالیان این خواننده مسیر شهرت را به‌شکل درستش طی کنند و اسیر باند این و آن برای چند صباح روی بورس بودن نشوند.

چاوشی برخلاف بسیاری از ترانه‌خوان‌های این سال‌های موسیقی ایران آدم فلان مدیر برنامه یا بهمان تهیه‌کننده موسیقی نیست که با غمزه این جماعت سالن کنسرت را پر و با اخم ایشان برای همیشه با شهرت و محبوبیت خداحافظی کند. در تاریخچه نه‌چندان طولانی موسیقی پاپ فارسی، کم بودند هنرمندان و خوانندگانی که بتوانند بدون لحاظ‌کردن باید‌ها و نباید‌های نبض بازار و اقتصاد توجه از آغاز تا پایان کار روی بورس باقی بمانند و محصولشان خریدار داشته باشد. شاید به‌جز محسن چاوشی، این «فرهاد مهراد» بود که توانست با حفظ مؤلفه‌های سبکی خویش در کنار باج ندادن به این‌وآن نام نیکی از خود برجای بگذارد و کماکان موردقبول طیف وسیعی از علاقه‌مندان پاپ باشد. اما نکته افتراق‌آمیزی که در مشابهت کلی میان چاوشی و مهراد صدق می‌کند؛ موسیقی‌ای است که خواننده «سنتوری» از ابتدای دوران کاری‌اش به مخاطب ارائه می‌داد بسیار عامه‌پسندتر از آثاری بود که ستاره معترض پاپ در دهه پنجاه برای شنوندگانش به ارمغان می‌آورد. فرهاد از مصاحبه با رسانه‌ها فراری نبود و از کوچینی گرفته تا رادیو و تلویزیون به اجرای زنده می‌پرداخت، اما چاوشی از تمامی این موارد دوری کرد تا رو به امر قدسی داشته باشد، حال‌آنکه لحن آثارش با طیف وسیع‌تری از علاقه‌مندان پاپ ارتباط می‌گیرد. اعطای لقب «آقای خاص» به چاوشی بدون آنکه نتیجه بخشنامه از نهاد‌های ذی‌ربط باشد حامل واقعیتی در باب پشت‌پازدن این خواننده به امور و مسائلی است که برای باقی هنرورزان حکم مرگ و زندگی را دارد.

هدف در خوانندگی پاپ به‌دست‌آوردن پول و ثروت از راه کسب شهرت است؛ ابزار این شهرت هم چیزی جز نمایش زندگی پرزرق‌وبرق نیست و هیچ خواننده‌ای در این موقعیت جان‌فدای امر موهومی تحت عنوان «رسالت هنر و هنرمند» نمی‌شود. در واقع نمی‌توان هم خواننده پاپ بود و هم از درد مردم ویتنام در نبرد با آمریکا گفت، مگر اینکه مانند چاوشی خود را از تمام مواهب سوپراستار بودن بی‌نیاز کرد. او از آغاز فعالیت به‌عنوان خواننده تاکنون به درخواست طرف‌داران و مدعیان حوزه موسیقی برای اجرای زنده پاسخ منفی داده و این مطالبه در موردش صادق است که عیار او بدون اجرای زنده با چه متر و معیاری ارزیابی خواهد شد؟ اما عدم اجرای لایو ترانه‌ها توسط محسن چاوشی یک بعد دیگر هم دارد که کمتر به آن توجه می‌شود. وقتی مهم‌ترین شمایل حال حاضر موسیقی پاپیولار ایران، نبض عادی زندگی را به هیچ می‌گیرد و به اموری می‌پردازد که برایش باقیات و صالحات است، چه فرقی می‌کند که سالن‌ها به یمن حضورش پر شود یا خالی بماند؟ دنیا اندوخته‌ای برای آخرت آدمی است و می‌توان راه‌ورسم زندگی عادی و نرمال را در خدمت امور الهی به کار بست و اهمیتی هم برای اهل مادیات قائل نشد. پس اگر فهم و دریافت ما از عدم اجرای کنسرت توسط چاوشی از چهارچوب‌های برساخت شده رسانه‌های چپ و راست که گاه نقد‌هایی جدی و منطقی به نظر می‌رسند فارغ شود، آنگاه می‌توانیم شیوه متفاوت زیست این خواننده را طور دیگری که همیشه از نگاه و دستگاه فکری ما دریغ شده درک کنیم.

پشت‌پازدن چاوشی به امور دنیوی، جایی ارزشمند است که او با بی‌اعتنایی تصور رایج از «وطن‌پرستی» اهل دنیا را به رخ ایشان می‌کشد. در میانه جنگ تحمیلی دوازده‌روزه و جنگ رمضان آنها که صدای بلند ایران‌پرستی‌شان گوش فلک را کر می‌کرد به خاک مذلت فضای مجازی کشیده شدند و سکوت را به هر چیز دیگری ترجیح دادند.

در عوض محسن چاوشی بدون آنکه تلاشی در جهت ایران‌دوست بودن خود کرده باشد به‌عنوان یک شیعه معتقد که شاید مُدل اعتقادش در نسبت نه‌چندان نزدیکی با بلندگو‌های رسمی تعریف شود پای‌کار ایران آمد و با خطاب قراردادن مردم و علی ابن ابی‌طالب (ع) در دو ترانه «علاج» و «حسبی‌الله» خط و ربطش را مشخص کرد. حال تصور کنید، اگر این خواننده مانند بسیاری از همکارانش اسیر لایک، کامنت و شبکه‌های اجتماعی بود چه موانعی بر سر راهش قرار می‌گرفت تا از رستگار شدن وی نزد اولیا و انبیا جلوگیری کند! پیش‌نیاز فرار از سم مهلک و کشنده عافیت‌طلبی، بی‌اعتبار دانستن جریان عادی زندگی و اموری است که نزد عوام به‌عنوان اصل و اساس در نظر گرفته شده است. معمولاً افراد عادی وقتی در موقعیت‌هایی نظیر جنگ رمضان قرار می‌گیرند سکوت می‌کنند تا گزندی از جانب دوست و دشمن به آنها نرسد، چه رسد به فرهنگ بی‌رحم شهرت که آدم‌ها را برای ستاره شدن وادار به انجام هر عمل قبیحی می‌کند. در همین نقطه است که باید به ارزش چاوشی و عملکردش پی برد و کلاه از سر برایش برداشت و این بیت از حافظ را خواند: «در خرابات مغان نور خدا می‌بینم / این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم.»

منبع: فرهیختگان-عاطفه جعفری و ایمان عظیمی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر