کد مطلب: ۱۰۲۷۳۰۳
|
|
۱۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۱

فتح‌نامه: شماره چهارم؛ تو تنها نیستی

فتح‌نامه: شماره چهارم؛ تو تنها نیستی
ابراهیم امینی، کارگردان: حسن خودش را تنهاترینِ آدم روی زمین می‌دانست. هیچ پشت و پناهی نداشت.

به گزارش مجله خبری نگار، ابراهیم امینی، کارگردان: حسن خودش را تنهاترینِ آدم روی زمین می‌دانست. هیچ پشت و پناهی نداشت. هیچ یار و عشقی نداشت. هیچ دوست نزدیک و صمیمی. هیچ. تنهایِ تنها. فقط برای کار کردن از خانه خارج می‌شد. اهل معاشرت نبود چندان. پدر و مادرش فوت کرده بودند. ازدواج هم نکرده بود. فامیل و بستگان هم بندر انزلی بودند. خودش تنها در تهران زندگی می‌کرد. در یک خانه‌ی چهل متری. پاکبان بود. متخصص تمیزی. این فقط یک شغل نبود. واقعاً به تمیزی حساس بود. خانه‌اش هم مثل دسته گل بود. خیابان‌های شهر را هم مثل خانه‌ی خودش می‌دانست. حتا در ساعت‌هایی که سر کار نبود اگر در بیرون از خانه جایی کر و کثیف بود حسن نمی‌توانست نادیده بگیرد. دست به کار می‌شد و تمیز می‌کرد.

حسن مشکلی با تنهایی نداشت. حتا از خلوت لذت هم می‌برد. فقط یک ترس داشت. این‌که در خانه بمیرد و جنازه‌اش بو بگیرد و کسی با خبر نشود. این فکر خیلی اذیتش می‌کرد. این‌که خانه‌ی مثل دسته گلش بو بگیرد. این‌که جنازه‌اش روی زمین بماند و کسی نباشد که خاک‌اش کند. کسی نباشد جنازه‌اش را از غسالخانه تا قبرش ببرد. کسی نباشد شب اول قبر کنار مزارش بنشیند. با چیز‌های دیگر زندگی کنار آمده بود. برای همین همیشه آرزو داشت در خانه نمیرد.

حسن گاهی زودتر از شیفت سرکار می‌رفت و بیشتر می‌ماند. تمیزی برای‌اش اصل بود. آن روز هم زودتر از همیشه رفت. شروع به کار کرد. هنوز آفتاب نزده بود. خیابان خلوت بود. تهرانِ میانه‌ی جنگِ رمضان در ابتدایِ فروردین. از این خلوت‌تر نمی‌شد. حسن خیابان‌ها را جارو می‌کرد. با عشق و علاقه. مثل تمام این سالها. همانطور که خانه‌اش را تمیز می‌کرد. تا اینکه ناغافل مثل تندبادی هواپیما‌های دشمن از راه رسیدند. جایی برای پناه گرفتن نبود. زمانی هم نبود. بمب‌ها پایین آمدند. حسن از ترس همیشگی‌اش رها شد. در خانه نمرد. در خیابان به شهادت رسید.

از آن مهم‌تر، اما روز بعد اتفاق افتاد. تشییع جنازه‌اش شلوغ شد. خیلی‌ها آمدند و او را روی دست گرفتند.

حسن خیران تنهایی و بی‌کسی را شکست داده بود. همه، کس و کار او بودند. همه‌ی آنهایی که از دور و نزدیک می‌شناختندش. قیامتی به پا بود. تابوتش سر دست‌ها سُر می‌خورد و جلو می‌رفت. حسن خیران همه‌ی ترس‌هایش را شکست داد. همه‌ی آرزوهای‌اش برآورده شد. خوشا حسن خیران بودن. خوشا در خیابان مردن، خوشا به مرگِ طبیعی نمردن.

برای پاکبانانِ عزیز ایران

فروردین ۴۰۵

برچسب ها: ایران جنگ شهادت
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر