کد مطلب: ۹۸۱۸۲۱
|
|
۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۰۷:۲۲

قصه‌هایی که فراموش شدنی نیست

قصه‌هایی که فراموش شدنی نیست
چند پرده از روایت‌هایی که نباید فراموشش کنیم

به گزارش مجله خبری نگار، جنگ که شد حرفمان را خیلی مشخص زدیم؛ روایت‌ها را نباید گم کنیم. نباید یادمان برود که آن دختر ورزشکار، آن پسر کوهنورد و آن دختر زیر ساختمان مانده آدم‌های همین مملکت هستند. همان‌هایی که خونشان گردن صهیونیست‌هاست. نمی‌خواهیم خودمان را نقد کنیم که چقدر از آن قصه‌ها روایت و بدل به رمان و فیلم شده. این گله‌ها بماند برای بعد، اما دوباره می‌خواهیم همان حرف را بزنیم. نه برای شهدای جنگ دوازده روزه، نه! برای شهدایی که در این چند روز پرپر شدند، سوزانده شدند. ما می‌خواهیم در این شماره از روزنامه «فرهیختگان» ۱۰ قصه در میان این روایت‌ها را بگوییم، قصه‌هایی که می‌شود ساعت‌ها درباره‌شان نوشت. آدم‌هایی که مظلومانه و متعهدانه شهید شدند؛ از ملینا و دختر پرستار تا معلم و سرهنگ. این روایت را یک عرض ارادت بدانید و یک یادآوری. یادآوری از آنهایی که قصه‌هایشان باید گفته شود تا ما فراموش نشویم.

روضه سه ساله

روضه سه‌ساله حسین را بالای چندبار در ختم ملینا خواندند. هر بار که مداح می‌گفت رقیه، جمعیت به مانند بار اول می‌زد زیر گریه. مداح هر کاری می‌کرد که از جای دیگری بخواند باز کلماتش ختم می‌شد به سه‌ساله حسین. ملینا که شهید شد همه می‌دانستند مداح قرار است از چه بخواند. ملینا تازه افتاده بود به شیرین زبانی. او که دهان باز می‌کرد، دل همه غنج می‌رفت. ملینا خیلی زود شده بود عزیز خانه. ملینا که روی زمین افتاد انگار ستون‌های خانه را انداختند روی زمین. وقتی خبرنگار‌ها آمدند که حال و احوال پدر را بپرسند، دیدند آنچه پدر می‌گوید همان روضه سه‌ساله حسین است.

برای هر اتفاقی که در این مملکت می‌افتد انگار یک نمادی ساخته می‌شود، بعضی وقت‌ها نام یک کودک می‌شود نماد مظلومیت عده‌ای از آدم‌ها. ملینا هم نماد این اتفاقات است. انگار تمام مظلومیت شهدای ۱۴۰۴ جمع شده است در ملینا. دختر سه‌ساله‌ای که خانواده‌اش او را در لباس پزشک، معلم و ورزشکار ترسیم می‌کردند؛ اما ملینا هیچ‌کدام از اینها نشد، او شهید شد. چیزی بالاتر از یک پزشک، معلم و ورزشکار.

ملینا حالا در ذهن یک خانواده می‌ماند. خانواده‌ای که تا سال‌ها اگر روضه سه‌ساله حسین را بشنوند، قطعاً برایشان چیزی بیش از چند کلمه و قصه خواهد بود.

معلم مدرسه

خبر دادند که مدارس مرودشت تعطیل شده، تقریباً تمام بچه مدرسه‌ای‌های مرودشت دلشان غنج رفت به جز بچه‌های کلاس معلم بابری. معلم بابری سنی نداشت. در دفتر معلم‌ها از همه کوچک‌تر بود. آنهایی که سابقه‌شان بیشتر بود همیشه فکر می‌کردند چطور ممکن است، این جوان لاغراندام اینطور کلاسش را جمع کند. معلم بابری که از مدرسه بیرون می‌آمد بچه‌ها می‌توانستند در مسجد محله پیدایش کنند. او آنجا هم برایشان معلم بود. همانطور که آن شب برای همه معلمی کرد. صدای تیر که در سرتاسر شهر بلند شد، معلم بابری آمد در مسجد شهر و لباس رزم پوشید. رفت در میدان شهر و آن جایی که تیر‌ها صدایشان پر شده بود. شاید معلم بابری هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد همان داستان‌هایی که از حضرت زهرا (س) تعریف می‌کند به چشم خود ببیند. چند دقیقه‌ای از رفتن معلم بابری در میدان شهر نگذشت که تیر به پهلویش خورد و تمام روضه‌ها پیش چشمش آمد. بچه‌ها بردنش عقب و در مسجد شهر. چهره‌اش شبیه آن زمان‌هایی شد که بچه‌ها سر کلاس شلوغ می‌کردند. سکوت می‌کند. چشمانش را می‌اندازد پایین. ذکر می‌گوید. حسین بابری هم‌سن و سال‌های شاگردانش بود که شد مکبر مسجد محله. همان مسجدی که حوالی آخر‌های شب، چشمانش را در آن بست و برای آخرین‌بار روضه حضرت زهرا را با خودش مرور کرد. دوباره چشمانش را باز کرد و به چفیه‌هایی که دور پهلویش پیچیده بودند نگاه کرد؛ به رد خون. به بچه‌های مدرسه فکر کرد که اگر بشنوند که شهید شده چه کار می‌کنند. احتمالاً علی و حسین که نیمکت آخر کلاس می‌نشینند گریه کنند ولی رضا گریه نمی‌کند. احتمالاً دوباره شروع می‌کند به جویدن ناخن‌هایش. معلم بابری دوباره نگاه کرد به زخم‌هایش. این بار چشم‌هایش را بست. شبیه عباسِ «آژانس شیشه‌ای» شده بود. مثل عباس هم تمام کرد.

حکم تیر

دستش را گذاشته بود روی سلاحش. حکم تیر نداشت. اسلحه را از غلاف بیرون نکشید. اسلحه که فریاد نکشد صدای خودت می‌رود بالاتر. صبح که از خانه بیرون زد نمی‌دانست فقط چند ساعت کافی ا‌ست تا به انتخاب بیفتد. انتخاب بین اینکه تمرد از دستور کند و تیرش از سلاح بیرون برود یا اینکه بماند منتظر حکم تیر. گاهی تمرد نکردن از یک دستور به قیمت جان آدم تمام می‌شود. شاهین دهقانی‌کاکاوند وقتی صبح روز ۱۸ دی‌ماه از خانه بیرون می‌آمد، نمی‌دانست که این آخرین بار است ۲ فرزند، پیراهنش را بدون لکه‌های خون می‌بینند.

حوالی ساعت هشت، صدا‌هایی از چهارراه‌های اصلی ملارد به گوش رسید. سرهنگ هم در معرکه بود و مشغول آرام کردن فضا. وقتی دید جمعیت حدوداً سی نفره به نیرو‌های نظامی هجوم می‌آورند همچنان دستش روی اسلحه مانده بود. صدای تیر شنید. به همکارانش نگاه کرد. کسی اسلحه به دست نداشت. تیر دوم شلیک شد. آن طرف معرکه هم تعجب کرد. صدا از کجا می‌آمد؟ جمعیت نمی‌دانست که این تیر‌ها در هیچ پاسگاهی ثبت نشده‌اند. مهاجمان که تعدادشان به ۵۰ نفر هم نمی‌رسد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. درگیری تن به تن می‌شود. صدای تیر می‌آید، اما معلوم نیست از کجا. سرهنگ چاقویی را می‌بیند که از غلاف بیرون می‌آید. مهاجم ۵۵ ساله است و با کارد به‌سمت سرهنگ حمله می‌کند. دست سرهنگ روی سلاح می‌ماند. تیغ می‌سابد روی شاهرگ سرهنگ. تمام روضه‌های قتلگاه زنده می‌شود. چاقو ندای فذبحت می‌دهد. سرهنگ یاد فرزندانش می‌افتد. یاد خانه‌ای که حالا دیگر پدر ندارد و تفنگی که گلوله‌هایش همچنان سرجایش مانده. کارگردان‌ها همیشه دوست دارند که اسلحه‌ها شلیک شوند؛ اما در قصه سرهنگ دهقانی سلاح شلیک نمی‌کند و اسلحه خالی می‌ماند تا تصویر و روایت حرف بزند. تصویر سرهنگی که تمرد نکرد تا تفنگش برای پسر و پسر‌هایش پر بماند.

بابا

محمد را صدا زد. سرش را برنگرداند. دوباره صدا زد. سرش را برنگرداند. تکانش داد و گفت: «کجایی؟ توی بیمارستان؟» جواب داد: «هان؟! آره!» دخترش تازه به دنیا آمده بود. به محمد گفت: «بهت نگفتم این چند روزه رو برو مرخصی پیش خانمت؟» دوباره همان جمله چند روز قبل را تکرار کرد: «بذار این غائله جمع بشه بعد ان‌شاالله.» ایستاد جلوی آینده و حاضر شد که برود سر پستش. به نوشته روی لباس نگاه کرد. با خودش گفت: «اگر واقعاً تیر بخورم چی؟» به نوشته روی سینه‌اش نگاه کرد. با خودش گفت: «اگر کنار اسم محمد همتی شهید هم اضافه شود چطور است؟» یک فکر ناگهان به سرش زد. اگر دخترش را نبیند، چه؟ آب دهانش را قورت داد. دستش لرزید. با خودش گفت: «واقعاً شهید می‌شوم؟»

چند ساعت بعد محمد همتی شهید شد. رفقایش که عقب می‌کشیدندش، دستانشان می‌لرزید. نمی‌دانستند چطور باید خبر شهادت را به خانواده او بدهند. چطور به همسرش بگویند که قرار است نوزادش بدون دیدن پدر، بزرگ شود. چطور این پیکر سوخته را پیش خانواده ببرند.

محمد را که آوردند معراج، چند ساعت بعد قنداقه دختر را هم آوردند پیش پدر. اولین بار بود که بوی پدر به مشام دخترش می‌رسید. دختر سکوت کرد. آرام گرفته بود. چشمانش را بست و در میان زجه‌ها خوابید. دختر محمد که می‌توانست همه عمر زیر سایه پدر، بزرگ شود حالا زیر سایه یک شهید بزرگ می‌شود. شهیدی که قرار بود بعد از این اتفاقات بیاید به خانه، حالا زودتر از همیشه پادگان مرخصش کرد.

نعل تازه

ظهر عاشورا. نعل تازه. اسب‌هایی که چشمانشان بسته شده. فرزند علی را بر زمین انداختند و رویش تاختند. اینها برای آرتین، پسر ۱۶ ساله‌ای که برای اعتراضات آمده بود یک مشت افسانه بود تا آن شب. او با چشم خود دید که به آن بسیجی تیر زدند. روی زمین انداختندش. او با چشم‌های خودش دید که از دور کسی سوار بر خودرو شد. پایش را روی پدال گذاشت و از تن او عبور کرد. آن پیکر تاخته شده برای ایلیا عباسی بود. پسری ۲۱ ساله و ۵ سال بزرگ‌تر از آرتین. وقتی از روی پیکرش رد شدند، آمد بالای سرش. خیلی جوان بود. احساس می‌کرد جایی او را دیده. شاید نزدیک دانشگاه.

ایلیا دانشجوی حقوق بود. یک ترم دیگر باقی‌مانده بود که درسش تمام شود. می‌خواست دفتر وکالت بزند؛ اما این اتفاقات اجازه نداد. آرتین که چهره ایلیا را دید، شوکه شد و از خیابان برگشت به خانه. تمام شب را نخوابید و به دنده‌های فرو رفته ایلیا فکر می‌کرد. حوالی شش صبح بود که از خانه زد بیرون و برگشت همان جایی که ایلیا تمام کرده بود. رد خون را دید. خشکش زد. فکر کرد. به همه چیز فکر کرد. به آن لحظه‌ای که از روی پیکرش عبور کردند فکر کرد. به همه آن روضه‌هایی که نمی‌فهمیدشان. چند دقیقه‌ای همان جا متوقف شد که باران گرفت. خون‌ها آرام‌آرام با آب مخلوط شد و رفت به‌سمت جوی آب. ایلیا دستپاچه شد. نمی‌دانست چه کار کند. جلوی خون‌ها را باید بگیرد؟ نگذارد خون ایلیا برود؟

فرج‌الله شوشتری، پسر در مسیر پدر

نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ هیچ‌وقت از یاد خانواده شهیدپرور «شوشتری» نخواهد رفت. ۱۶ سال پیش، درحالی‌که سردار «نورعلی شوشتری» در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان‌وبلوچستان بود توسط اشرار ترور شد تا تاریخ بیست‌وششم مهرماه ۱۳۸۸ در یاد و خاطره خانواده معزز شوشتری ثبت شود. نورعلی شوشتری در طول خدماتی که در قالب فرماندهی لشکر ۵ نصر، قرارگاه نجف اشرف، قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع)، جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه و... به کشورش ارائه داد، مجاهدت در راه خدا و خلقش را معنا کرد. فرزند برومند شهید نورعلی شوشتری هم‌مانند پدر وسط میدان بود و عاقبت در این راه جانش را فدا کرد. وقتی آشوب به خیابان احمدآباد مشهد رسید، فرج‌الله شوشتری و دوستانش برای بازگشایی معبر اقدام کردند. تلاش‌های این شهید با سنگ‌پرانی گسترده آشوبگران مواجه شد و وی را به‌شدت مجروح کرد. آقا فرج‌الله روی زمین می‌افتد و اغتشاشگران به شیوه مرسوم «قتل صبر» او را با ضربات شدید به سر، پهلو و همچنین چاقو و سنگ به شهادت رساندند. فرج‌الله شوشتری به‌قول نزدیکانش بسیار اهل سعه صدر بود و رابطه دوستانه‌ای حتی با مخالفان مشی و مرامش برقرار می‌کرد.

شهید در ماجرای مربوط به خیابان احمدآباد هیچ سلاحی در دست نداشت و تنها می‌خواست محل رفت‌وآمد مردم را با همراهی دوستانش باز کند. سینمای ایران در این سال‌ها در قالب فیلم‌های پرتره و... نگاه ویژه‌ای به شهدای امنیت، دفاع مقدس و... داشته و این‌بار نیز می‌تواند با یک سریال یا فیلمی سینمایی به سراغ روایت زندگی شهید نورعلی شوشتری و پسرش برود. رویکرد داعش‌گونه اشرار در مواجهه با نیرو‌های خدوم نظم و امنیت چه در سال ۱۴۰۱ و چه در حوادث به شدت ناگوار هجدهم و نوزدهم دی‌ماه بر همگان مبرهن و مسلم است، ولی در این سه سال چه تصویر سینمایی‌ای در این خصوص ساخته و به مخاطب عرضه شده است که بیان‌کننده ذات خشن و درنده‌خوی این افراد باشد؟

سیدحسن حسینی، مسیر تبیین بسته نیست

جهاد تبیین همواره موردی است که رهبر انقلاب بسیار بر آن تأکید کرده‌اند. در واقع یکی از مهم‌ترین مسائل روز مملکت ما تبیین حقانیت انقلاب اسلامی در برهه‌های حساس تاریخ نظیر همین روز‌ها و ایام است. در سال‌های اخیر چه فیلم‌ها و چه آثار دیگری دررابطه‌با جهاد تبیین تولید شده که ما به وجود آن افتخار کنیم و تصویر و تصور روشنی در این باره داشته باشیم؟ متأسفانه باید گفت که هیچ کاری دررابطه‌با این معروف صورت نگرفته و مردم به‌صورت خودجوش و آتش‌به‌اختیار آمر و عامل جهاد تبیین هستند. «سیدحسن حسینی» تا این لحظه آخرین شهید جهاد تبیین و امربه‌معروف است. او رئیس قرارگاه جهاد تبیین ستاد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر استان تهران بود که در شامگاه جمعه، نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ به دست مأموران موساد در میدان شهید طهرانی‌مقدم به فیض شهادت نائل آمد. سیدحسن، سه سال به‌صورت مستمر و مداوم در فضا‌های عمومی شهر تهران تلاش کرد تا مردم را با واقعیت انقلاب اسلامی آشنا کند. در زمان تعرض و هتک حرمت به مسجد الرسول (ص) توسط آشوبگران مسلح، او در میدان حاضر شد و تمام تلاشش را کرد تا با توصیه مردم را از همراهی با این جماعت منصرف کند. شهید حسینی پس از موفقیت در جداکردن صف مردم از تروریست‌ها، توسط یک نفر از این افراد با چاقو مجروح شد. تروریست‌ها که صورت سیدحسن را با لگد مجروح کرده بودند، برای‌آنکه مانع از ورود کادر درمان به صحنه وقوع جرم شوند چند نارنجک به سمت پیکر شهید پرتاب کردند تا اوضاع همچنان ملتهب به نظر برسد. مسئله بااهمیت در باب شهادت سیدحسن حسینی و شهدایی، چون او، تنها مظلومیتشان نیست؛ مظلومیت مضاعف دررابطه‌با آنها عدم «روایت» قصه زندگی و زیست این شهدا در قاب دوربین و رسانه است! درحالی‌که می‌توان با ساخت فیلم بلند و کوتاه و همین‌طور نگارش داستان دین خود را به ایشان ادا کرد.

بهار سیفی، کوچکترین شهید

همگی داستان شهادت مظلومانه ملینای سه‌ساله را شنیده‌ایم؛ اما در رسانه‌ها کمتر کسی از «بهار سیفی» دوساله حرف می‌زند. او کوچک‌ترین شهید اغتشاشات اخیر بود که در نوزدهم دی‌ماه توسط تروریست‌ها مجروح شد. او به کما رفت و سه روز بعد به شهادت رسید. پدرش گفت که در آن شب سیاه متوجه نشد که چه کسی بهارش را از وی گرفت و زندگی‌اش را به خزان آرزو تبدیل کرد. او می‌گوید که هیچ انسانی نمی‌تواند به بهانه اعتراض دست به چنین جنایت فجیعی بزند. بهار درحالی شهید شد که به‌تازگی قادر به حرف‌زدن شده بود و طبیعتاً نمی‌توانست هدف تروریست‌ها قرار بگیرد، اما برای کسی که چوب حراج به شرفش می‌زند جان کوچک و بزرگ، دختر و پسر، پیر و جوان و زن و مرد برایش تفاوتی ندارد، او می‌آید تا برای اهداف حقیر و کوچکش قربانی بگیرد، اما نمی‌داند که این خون‌ها درخت تناور انقلاب اسلامی را آبیاری می‌کند و مانع از تحقق آرزو‌های این جماعت مبنی بر نابودی ایران بزرگ می‌شود. باری، سال‌هاست که تلویزیون رسمی مملکت ما در قالب مجموعه‌هایی نظیر «تبیان» و «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» مسائل اجتماعی و دینی را در قالب‌های نمایشی به مخاطبان عرضه می‌کند. مراد از بیان این نکته حرف‌زدن از کیفیت فنی و ساختاری این آثار نیست، بلکه نفس ساخت و تولید این آثار و ایضاً روایت قصه زندگی مظلومانه شهدایی نظیر بهار سیفی و ملینا با حداقل متریال داستانی اگر روی یک نفر اثر بگذارد جای دفاع دارد. در سینما و پلتفرم‌ها بازنمایی زندگی شهدا نفع اقتصادی زیادی ندارد، پس کاملاً طبیعی است که صحنه‌گردانان این دو مدیوم به سراغ روایت‌های این‌چنینی نروند، اما رسانه ملی می‌تواند در قالب‌های مختلف نمایشی سد را شکسته و راوی حقیقت باشد.

مرضیه نبوی نیا، پرتره زنی در بهشت

درمانگاه عمومی امام سجاد (ع) در شهر رشت، یکی از اهداف اصلی تروریست‌های مسلح بود. هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ در تاریخ مرکز استان گیلان هیچ‌وقت به باد فراموشی سپرده نمی‌شود. در آن شب، رشت یکی از بدترین ساعاتش را در قرن جدیدی شمسی سپری کرد و منزلگاه بسیاری از آشوب‌ها در تمام ایران بود. شهیده «مرضیه نبوی‌نیا» پرستار مرکز درمانی امام سجاد (ع) بود و مادر فرزندی پنج‌ساله. به گواه همکارانش در این درمانگاه، خانم نبوی‌نیا بسیار فرد وارسته و دلسوزی بود که در تلاش برای زدودن درد و رنج هم‌نوعانش در شهر رشت از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد. سالیان سال است که معاندان نظام اسلامی، انقلاب را به‌خاطر این اتهام که توجهی به مسئله زنان ندارد مورد سرزنش و حتی حمله قرار می‌دهند، اما خودشان در حمله به دختران، مادران و خواهران ما هیچ محدودیتی برای خویش قائل نیستند. آنها سه سال پیش برای زن، زندگی و آزادی به خیابان آمدند ولی تمام این مسائل بهانه‌ای بیش نبود. آشوب‌های خیابانی در هجدهم و نوزدهم دی‌ماه آزمونی جدید برای این جماعت بود تا برادری خود را در جهت دفاع از حقوق زنان ثابت کنند ولی برای مرتبه N اُم دروغشان رو شد. از سال ۱۴۰۱ به این‌سو، سینمای زیرزمینی تمام تلاشش را کرده تا روایتی دگرگونه از وضعیت زنان در ایران پس از انقلاب را به جهانیان مخابره و منتقل کند و کشور ما را در این رابطه ناامن نشان دهد. همه اینها درحالی روی می‌دهد که جریان اصلی سینمای ایران گارد خود را در برابر هر روایت درست و جدید بسته و هیچ اشاره‌ای به مظلومیت زنان نمی‌کند.

مهدی حیدری، شهادت در راه اسلام و انقلاب

شهید «مهدی حیدری» هنوز وارد دهه چهارم زندگی‌اش نشده بود که با شلیک مستقیم اغتشاشگران به سرش، راهی بهشت شد. او در کوهدشت مورد اصابت گلوله قرار گرفت. پدر شهید در مراسم تشییع پیکر فرزندش گفت: «افتخار می‌کنم پسرم شهید شد، من جان خودم را هم فدای انقلاب می‌کنم.» چه شعری، چه کتابی، چه فیلم و یا چه نمایش و قطعه موسیقی‌ای می‌تواند حق مطلب را در مورد بزرگ‌منشی پدر شهید بیان کند؟ از آغاز حرکت مردم ایران به سمت برپایی حکومت الله کمتر اثر هنری‌ای را به چشم دیده و به گوش شنیده‌ام که توانسته باشد جان کلام را در مورد انقلاب اسلامی و دلدادگانش بیان کند. این چهره‌های گمنام ظهور پیدا می‌کنند، در گمنامی سرباز خدا می‌شوند و با خوش‌نامی به سمت دیار باقی می‌روند، اما کمتر هنرمندی است که تعهدی به بازنمایی زندگی این قهرمانان بر روی پرده داشته باشد. ولی میزانسن آن‌قدر سیاه و منفی نیست که نتوان در عرصه هنر رنگ شفافی از حقیقت مشاهده کرد. مدیوم ایرانیان از دیرباز تاکنون شعر بوده و رشادت‌های رزمندگان و نیرو‌های حافظ امنیت در این مدیوم ظهور و بروز پیدا کرده است. متأسفانه اقتضائات سینمای ایران در حال حاضر تاب تحمل روایت‌هایی نظیر بازنمایی زندگی شهید مهدی حیدری را ندارد و مسائلی مهم‌تر را در دستور کار خویش قرار داده است؛ ولی شعر می‌تواند محیط مناسبی را برای انجام این مهم فراهم کند.

منبع: فرهیختگان-ایمان عظیمی_محمد حسین سلطانی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر