کد مطلب: ۵۷۳۵۴۲
حجت الاسلام رسول جعفریان، تاریخ پژوه و استاد برجسته تاریخ اسلام، در آستانه شهادت امام کاظم (ع) گزارشی خواندنی از گره گشایی باب‎الحوائج موسی بن جعفر (ع) برای ابونصر واسطی را براساس کتاب حسن بن علی تنوخی روایت کرده

به گزارش مجله خبری نگار، حجت الاسلام رسول جعفریان، تاریخ پژوه و استاد برجسته تاریخ اسلام، در آستانه شهادت امام کاظم (ع) گزارشی خواندنی از گره گشایی باب‎الحوائج موسی بن جعفر (ع) برای ابونصر واسطی را براساس کتاب حسن بن علی تنوخی روایت کرده که در ادامه می‎خوانید:

حسن بن علی تنوخی (م ۳۸۴)، نویسنده دو کتاب مهم «نشوار المحاضره» (هشت جلد) و «الفرج بعد الشدة» (پنج جلدی) است؛ هر دو اثر، عموما خاطراتی است که او از منابعش شنیده و در این دو کتاب آورده است. هر دو کتاب، آینه‎ای برای تاریخ اجتماعی و دینی و سیاسی عراق در قرن چهارم هجری و سخت محل توجه مورخان و محققان است. حکایت زیر به عنوان هشتادمین حکایت در کتاب الفرج بعد الشدة (ج ۱، ص ۲۳۹) آمده است. اول این حکایت می‌گوید: قال مؤلف هذا الکتاب: و انا شاهدت مثل هذا [۱]؛ و آن‎گاه حکایت زیر را درباره ظلمی که در حق خود او شده [و شرح آن را در حکایت ۳۲۸ همین کتاب آورده]نقل و سپس داستان ابونصر واسطی را نقل می‌کند (که از این قرار است):

زمانی که ابوالفرج محمد بن عباس بن فسانجس در سال ۳۹۵ هجری قمری وزیر شد؛ ستمگری را شروع کرد و از جمله کسانی که به او ستم کرد، من بودم. مزرعه‎ام را در اهواز گرفت و از دست من خارج کرد. برای گرفتن حقم، عازم بغداد شدم، اما با همه روابطی که با من داشت و حرمتی که می‎گذاشت، پس نداد. من مرتب به مجلس او می‌رفتم. در آن‎جا شیخی از شیوخ کارگزاران را دیدم که نامش «ابونصر محمد بن محمد واسطی» بود و در نواحی اهواز، تصرفات عمّالی داشت. رفیق من هم بود. از کارش سوال کردم. گفت: «حسن بن بختیار» یکی از فرماندهان دیلمی، مسئول کار خراج و مزارع نهرتیری [۲]شده ـ جایی که منزل این ابونصر هم آن‎جا بود ـ در آن‎جا بر وی ستم کرده، از آن‎جا دورش کرده، و خانه و هر آن‎چه داشته، از جمله مزارع او را تصرف کرده است. حالا نزد وزیر «ابوالفرج محمد» آمده‎ام تا تظلم خواهی کنم. وقتی «حسن بن بختیار» متوجه این مسئله شد که ابونصر نزد وزیر رفته است، نامه‌ای برای وزیر فرستاده و گفته است که من این مزارع را به شما هدیه می‌کنم. وزیر هم از او قبول کرده و به وکیلش نوشته است تا مزارع مزبور را بگیرد، و حالا هم به تظلم خواهی من ـ ابونصر ـ رسیدگی نکرده است.

چند روز بعد من وارد مشهد مقابر قریش شدم (کاظمین امروزی) و قبر موسی بن جعفر (ع) را زیارت کردم. سپس به مصلای آن‎جا رفتم تا نماز بخوانم. دیدم ورقه شکایتی به خط ابونصر در آن‎جا بالای قبر موسی بن جعفر آویخته است. دریافتم که او روی برگه، شکایت خود را برای موسی بن جعفر (ع) نوشته و تظلم‎خواهی از ظلم محمد بن عباس وزیر کرده است. او در این نوشته داستان را شرح داده بود، و سپس به محمد (ص) و علی (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسین (ع) و باقی ائمه (ع) تا امام منتظر (عج) توسل جسته تا حق او را از محمد بن عباس بگیرند و مزرعه او را برگردانند.

وقتی این ورقه را خواندم، تعجب کردم. خنده‎ام گرفت، برای این که این شکایت را برای یک «درگذشته / میّت» نوشته و بالای سر او آویخته است! من ابونصر را به عنوان یک شیعه امامی می‌شناختم، و فکر کردم هدف او از این کار، تحریک و تشنیع علیه وزیر در کنار قبر موسی بن جعفر (ع) است، جایی که ـ وزیر ـ قبل و بعد از وزارت فراوان به زیارت آن‎جا می‌رفت، لابد نوشته است تا او بخواند و بداند وی بر مذهب اوست، و از بابت ظلمی که به او شده، ملامت شود و حق او را به وی بازگرداند. من رفتم.

بعد از چند روز در مشهد ـ مقابر قریش [کاظمین]بودم که وزیر [محمد بن عباس]به آن‎جا آمد. متوجه ورقه شد و آن را خواند. با این حال، از آن وقت زمانی گذشت و کاری برای ابونصر انجام نشد و انصافی در حق آن مرد صورت نگرفت.

ماه‎ها گذشت، تا آن که یک وقتی، محمد بن عباس وزیر به اهواز رفت تا مسائل مالی و کار عمّال آن‎جا را بررسی کند. آن وقت من در بغداد بودم. این زمان داد من هم ستانده نشده بود و فکر کردم حتی اگر ـ در سفر اهواز ـ همراهی‎اش کنم، کاری برایم نخواهد کرد، اما ابونصر همراه گروهی که با وزیر رفتند، به اهواز رفته بود.

زمانی که وزیر به روستای مأمونیه ـ قریه‎ای در حاشیه بازار اهواز ـ رسید و خواست وارد آن‎جا شود، درست همان وقت، نامه‎ای از بغداد به «بختکین ترکی» ـ از موالی معزالدوله و معروف به آزادرویه ـ رسید. این بختکین امور حرب و خراج اهواز و نواحی آن را داشت. در نامه به وی دستور داده شده بود وزیر را دستگیر کرده اموالش را بگیرد. طبعا او دستگیر شد. در همین وقت، ابونصر مستقیم سراغ مزرعه‎اش رفت و آن را تصرف کرد. در واقع، مشکل وزیر ـ با دستگیری وزیر ـ حل شده بود، و او تا الان در مزرعه‎اش مستقر است. و، اما من، سال‎ها از مصیبت و ظلمی که بر من روا رفت و عامل آن همین محمد بن عباس بود، خلاص نشدم، و هیچ کس حق مرا به من برنگرداند. مزرعه‎ام از دست رفت، و تا الان هم به من بازنگشته است.

واقع این که، آن ورقه شکایت، کارش را برای ابونصر انجام داد، در حالی که مصیبت و مشکل من و او یکی بود. او از مسیری رفت که فرجی برایش حاصل شد و به حقش رسید، راهی که من تصور نمی‌کردم از آن طریق برای او فرجی حاصل شود.

[۱]خود من هم شاهد چنین اتفاقی بوده ام.
[۲]نهر تیری در قدیم به زمین‌هایی که در مشرق دجله و مغرب اهواز واقع شده‌است، گفته می‌شد.

منبع: خراسان

برچسب ها: اهل بیت (ع) شیعه
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
قوانین ارسال نظر