کد مطلب: ۳۵۲۲۱۲
|
|
۲۵ مهر ۱۴۰۱ - ۰۵:۲۹

مداخله‌جویی؛ سیاست جدایی‌ناپذیر آمریکا

مداخله‌جویی؛ سیاست جدایی‌ناپذیر آمریکا
نگاهی به دو قرن مواجهه واشنگتن با جهان

به گزارش مجله خبری نگار/ایران-ابراهیم متقی(پژوهشگر و استاد دانشگاه): ​​​​​​​مداخله‌گرایی در زمره واقعیت‌های پایان‌ناپذیر سیاست خارجی امریکا محسوب می‌شود. روند و نشانه‌های مداخله‌گرایی را می‌توان از قرن ۱۹ در الگوی رفتاری امریکا مشاهده کرد. در همان دوران تاریخی که جیمز مونروئه سیاست انزوا و دوری گزیدن امریکا از سیاست جهانی را در دستور کار قرار داده بود، ایالات متحده، الگوی کنش قاره‌ای را در دستور کار خود قرار داده و بر این اساس تلاش کرد تا زمینه کاهش قدرت کشور‌های اروپایی در امریکای لاتین را به وجود آورد.

به این ترتیب ریشه‌های تاریخی مداخله‌گری امریکا در سیاست و نظام بین‌الملل مربوط به قرن نوزدهم بوده است. این امر نشان می‌دهد، مبانی تفکر امریکایی همواره با مداخله‌گرایی پیوند داشته است.
بر این اساس می‌توان تأکید داشت که اندیشه ملت برتر و قوم برگزیده، همواره بخشی از الگو و روند سیاست خارجی امریکا بوده است.

نشانه‌های مداخله‌گرایی امریکا در قرن۱۹

هرگاه نشانه و پارادایم خاصی به‌عنوان الگوی رفتار سیاست خارجی کشوری محسوب شود، بیانگر آن است که چنین اندیشه‌ای دارای ریشه‌های فرهنگی، تاریخی و ایدئولوژیک بوده است. بر این اساس، چنین رویکردی می‌تواند از پایداری و تداوم بیشتری برخوردار شود. مبانی سیاست خارجی امریکا را باید در اندیشه پیوریتن‌های قرن ۱۷ مشاهده کرد. پیوریتن‌هایی که در سال۱۶۲۱ وارد خاک امریکای شمالی شدند، خود را زائر خانه خداوند دانستند و به این موضوع اشاره و تأکید داشتند که آنان قوم برگزیده خداوند هستند؛ بنابراین مبانی تفکر چنین گروهی زیرساخت‌های مربوط به اندیشه و الگوی رفتاری در سیاست خارجی امریکا را براساس مداخله‌گرایی و توسعه به وجود آورد.

چنین رویکردی نه تنها در اندیشه سیاسی و تفکر اجتماعی امریکایی بلکه در قرن ۱۹ تبدیل به بخشی از الگو و روند در سیاست خارجی امریکا شد. الگویی که تحولی اساسی و بنیادی در تاریخ و فرایند‌های روابط بین‌الملل به وجود آورده است.

مداخله‌گرایی امریکا در قرن ۱۹، زمینه لازم برای حاشیه‌ای شدن اروپا در سیاست جهانی و سیاست بین‌الملل را به وجود آورد. تا پایان قرن نوزدهم، نظام بین‌الملل را به‌عنوان نظام اروپایی می‌دانستند. علت آن بود که کشور‌های اروپایی محور اصلی سیاست قدرت بودند و رقابت آنان براساس نشانه‌هایی از موازنه تعارض و جنگ‌های مرحله‌ای حاصل می‌شد.

ایالات متحده توانست در قرن ۱۹، قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را ارتقا دهد. توسعه صنعتی امریکا یکی از دلایل اصلی و بنیادین مؤثر در جایگاه‌یابی ایالات متحده در قرن ۱۹ شد. در روند جنگ جهانی اول امریکا توانست موقعیت ویژه‌ای را برای اقتصاد، سیاست و الگوی سیاست خارجی خود فراهم سازد. به این ترتیب باید تأکید داشت که مداخله‌گرایی ایالات متحده در قرن نوزدهم ترکیبی از ساز کار‌های نوین، الگوی توسعه اقتصادی حمایت از جنبش‌های آزادیبخش علیه اسپانیا و پرتغال بوده است. به همین دلیل است که زمینه و زیرساخت‌های لازم برای شکل‌گیری نشانه‌هایی از موازنه قدرت جدید در سیاست بین‌الملل بعد از قرن ۱۹ ماهیت اجتناب‌ناپذیر پیدا کرد.

طیف گسترده از اقدامات امریکا در قرن نوزدهم وجود داشته که بیانگر توسعه گرایی، مداخله و ستیزش‌های پایان‌ناپذیر در سیاست خارجی امریکا در امریکای جنوبی و لاتین بوده است. نشانه اول آن است که زمامداران امریکا بسیاری از بحران‌های اجتماعی، سیاسی و سیاست خارجی ایالات متحده امریکا را از طریق بازتولید قدرت نظامی خود در محیط پیرامون و بگونه‌ای تدریجی ارتقا داد.

آلفرد ماهان، تاریخ نگار امریکایی، نظریه کنش دریایی و استراتژی دریایی را مطرح ساخت. به این ترتیب امریکایی‌ها توانستند صنایع نظامی خود را به موازات صنایع اقتصادی و کالا‌های خدماتی و مصرفی ارتقا دهند.

ارتقای قدرت نظامی و اقتصادی امریکا منجر به افزایش مداخلات ایالات متحده در حوزه امریکای جنوبی شد.

امریکا در قرن ۱۹ به انجام برخی از جنگ‌های منطقه‌ای مبادرت کرد. برخی از ایالت‌های خود را از طریق جنگ با مکزیک به دست آورد. لوئیزیانا را از فرانسه خرید. فشار سیاسی بر فرانسه برای خرید لوئیزیانا یکی از ساز کار‌های دیپلماسی اجبار و قدرت نرم امریکا برای وادار‌سازی سایر کشور‌ها به پذیرش دیپلماسی اجبار محسوب می‌شود. ایالات متحده همچنین توانست زمینه خرید آلاسکا از روسیه را به وجود بیاورد، در چنین شرایطی بود که امریکایی‌ها بر هونولولو هم مسلط شده به این ترتیب امریکا توانست حوزه جغرافیایی خودش را از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام گسترش دهد. توسعه حوزه سرزمینی موقعیت امریکا را به لحاظ ژئوپلیتیکی ارتقا داد.

اگر امریکا حوزه سرزمینی خود را بین دو عرصه جغرافیایی دریایی اقیانوس اطلس و اقیانوس آرام قرار نمی‌داد، در این شرایط امکان تصرف بسیاری از حوزه‌های امنیتی و ژئوپلیتیکی مربوط به مستعمرات اسپانیا در منطقه امکان‌پذیر نمی‌شد.

آخرین نشانه مداخله‌گری امریکا در قرن نوزده مربوط به جنگ با اسپانیا است. امریکا در دوران ریاست جمهوری مک کینلی و در سال ۱۸۹۸، جنگ با اسپانیا را در دستور کار قرار داد. هدف اصلی امریکا گسترش قدرت تا حوزه آسیایی متصرفات اسپانیا بود.

واقعیت این است که ایالات متحده در قرن ۱۹ به موقعیت اقتصادی قابل توجهی دست یافت و به این ترتیب توانست زمینه‌های لازم برای جهش ژئوپلیتیکی خود را به وجود آورد. شکست اسپانیا در جنگ با ایالات متحده، نقطه عطف جدیدی در سیاست بین‌الملل محسوب می‌شد. از این مرحله زمانی به بعد بود که بسیاری از کشور‌های اروپایی به گونه تدریجی موقعیت خودشان را از دست می‌دادند.

موج دوم انقلاب تکنولوژیک، موقعیت امریکا را به گونه قابل توجهی ارتقا داد. تحول در امنیت ملی و منطقه‌ای از این جهت برای ایالات متحده اهمیت داشت که بیشترین و بهترین تولیدکننده کالا‌های اقتصادی بود.

امریکا در این دوران تاریخی، سیاست در‌های باز اقتصادی را در دستور کار قرار داده بود. به این ترتیب امریکا توانست زمینه لازم برای حداکثرسازی موقعیت خود در سیاست و اقتصاد جهانی را به وجود آورد. نقش‌یابی امریکا در اقتصاد جهانی، نیازمند کنترل و تسلط بر آبراه‌های بین‌المللی بود و از این طریق امریکا توانست به حداکثر قدرت ژئوپلیتیکی برای ارتقای موقعیت اقتصادی نائل شود.

مداخله‌گرایی امریکا در قرن ۲۰

روند و نشانه‌های مداخله‌گرایی امریکا در قرن ۲۰ عامل اصلی تحولی ساختاری در اقتصاد و سیاست بین‌الملل شد.

از این دوران تاریخی به بعد امریکا توانست موقعیت انحصاری خود در جنگ اول و دوم جهانی را تثبیت کند. ایالات متحده امریکا در اقتصاد، سیاست و نظامی‌گری جهانی یکی از عوامل اصلی تغییر در معادله قدرت ساختاری در نظام بین‌الملل محسوب می‌شد. شکل‌بندی قدرت در قرن ۲۰ بگونه‌ای بود که ایالات متحده توانست اولاً زمینه تجزیه امپراتوری‌های کهن را به وجود آورد، ثانیاً شکل‌بندی اقتصاد جهانی را تغییر داد. اقتصاد مستعمراتی همواره عامل مؤثری برای حفظ موقعیت امپراتوری‌های کهن اروپایی محسوب می‌شد.

امریکا شکل جدیدی از اقتصاد جهانی را براساس انحصارات رقابتی سازماندهی کرد. اقتصاد جدید نظام جهانی در قالب کارتل‌ها و تراست‌های اقتصادی در قرن بیستم شکل گرفت. تغییر در شیوه و ابزار‌های تولید، عامل اصلی مداخله‌گرایی امریکا و کنترل منازعات منطقه‌ای بوده است. کارتل‌های اقتصادی در قرن بیستم و در حوزه‌های مختلف جهان بویژه عرصه‌های ژئوپلیتیکی، نیروی تأثیر‌گذار بوده است.

امریکا الگوی مداخله گرایی و موقعیت خود بعد از جنگ دوم جهانی را ارتقا داد. نشانه‌های مداخله‌گرایی امریکا بعد از جنگ جهانی دوم را طیف گسترده‌ای از کودتا‌ها، آشوب‌ها، شورش‌های اجتماعی و براندازی سیاسی را دربرگرفته است. بخش دیگری از مداخله‌گرایی امریکا مربوط به جنگ‌های منطقه‌ای است.

امریکا درگیر جنگ‌های منطقه‌ای در ویتنام، کامبوج، لائوس و بسیاری دیگر از جنگ‌های کم شدت و پرشدت در حوزه‌های ژئوپلیتیکی جهان محسوب می‌شود. در این فرایند جنگ عراق علیه ایران و جنگ عراق علیه کویت از جمله سازکار‌های آتش بیاری معرکه در سیاست‌های راهبردی امریکا محسوب می‌شود.

مداخله‌گرایی امریکا در قرن ۲۱

شکل دیگری از مداخله‌گرایی امریکا در قرن ۲۱ به وجود آمده که مبتنی بر نشانه‌هایی از جنگ نرم بوده است.

امریکا در این دوران تاریخی، از سازکار‌های جنگ شبکه‌ای و جنگ هیبریدی بهره گرفته و از این طریق تلاش دارد تا کنترل افکار عمومی بین‌المللی را عهده‌دار شود. رسانه‌ها یکی از ابزار‌های اصلی قدرت امریکا برای اثربخشی در محیط پیرامونی محسوب می‌شوند.

مفهوم براندازی نرم مربوط به سازکار‌های کنترل فضای اجتماعی شکل گرفته که تأثیر خود را بر اغوای مخاطبین خود به جا می‌گذارد.

گسترش شبکه‌های اجتماعی به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر نقش مؤثری در کنترل ذهن و ادراک به جا می‌گذارد. در این فرایند، کنترل الگوی رفتاری و ادراکی کارگزاران، مسئولان اجرایی و حتی نظریه‌پردازان کشور‌های پیرامونی در دستور کار قرار گرفته است. آنچه را که به‌عنوان پدیده نفوذ مطرح می‌شود باید بخشی از قالب‌های مدیریت ادراک خواص فکری و اجرایی دانست.

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر