کد مطلب: ۱۰۳۲۲۴۹
|
|
۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱:۵۲

چهل سال بعد از آقا

چهل سال بعد از آقا
چهل سال! دیدی؟! چهل سال گذشت، چهل سال گذشت و کسی خنده‌هایش را ندید، چهل سال گذشت و قرآن نخواند، شعر نخواند، نیامد که دوباره بگوید آرام باشید، چهل سال! چطور این چهل سال را دوام آوردیم؟!

به گزارش مجله خبری نگار، چهل سال! دیدی؟! چهل سال گذشت، چهل سال گذشت و کسی خنده‌هایش را ندید، چهل سال گذشت و قرآن نخواند، شعر نخواند، نیامد که دوباره بگوید آرام باشید، چهل سال! چطور این چهل سال را دوام آوردیم؟!

سرم توی گوشی بود، سرم را بالا آوردم و براندازش کردم، به‌اش می‌خورد که شصت و پنج سالی داشته باشد. پیرمرد داشت با خودش حرف می‌زد، ولی طوری بلند می‌گفت که انگار با من صحبت می‌کرد:وقتی جنگ شروع شد دل‌ام می‌خواست بروم خط، جبهه، چه‌می‌دانم، خط مقدم! گفتند پیر شدی! من پیر نبودم آن موقع، حالا پیر شدم، توی این چهل سال! آن موقع خیلی سرحال بودم، خداوکیلی حق‌اش نبود، حالا بعد از این چهل سال واقعا پیر شدم، خودم می‌فهمم که دیگر به درد جنگ نمی‌خورم!

به سر و وضع‌اش می‌خورد که از آن طرفدار‌های قدیمی امام باشد، از آن قدیمی‌ها که با امام عشق می‌کردند، از آنها که سال پنجاه و هفت در خیابان بودند، از آنهایی که به جای امام می‌گفتند آقاخمینی، ولی طوری حرف می‌زد که نمی‌فهمیدم: «چهل سال کم نیست، یک عمر است! بعد از آن چهل سال هرشب توی خیابان‌ام، فکر می‌کردم جنگ زود تمام بشود که بتوانم یک دل سیر گریه کنم، همسرم که فوت کرد اینقدر دل‌ام گریه نمی‌خواست که توی این چهل سال می‌خواهد، یک جوری شده‌ام که انگار سیمان ریختند توی حلق‌ام، دل‌ام می‌خواست بروم مشهد گریه کنم، ولی نشد، مجبورم هرشب بیایم توی خیابان، چندسال دیگر باید بیایم توی خیابان؟! تو می‌دانی جنگ کی تمام می‌شود؟! دل‌ام پوسید!»

چهل سال؟! حس کردم یک کمی حال‌اش خوب نیست، پرسیدم: «چه می‌گویی عمو؟! کدام جنگ؟! چهل سال چی؟! کجا؟!»

گفت: «جنگ دیگر! جنگ. همین جنگ با آمریکا!»

زل زدم توی چشم‌هاش، یک طوری نگاه‌اش کردم که انگار داشتم دنبال کورسویی می‌گشتم که انکار کند: «خوبی عمو؟! چهل سال؟!»

گفت: «آره دیگه، چهل ساله رهبر ما رو شهید کردن! من از اون شب هر شب تو خیابونم!»

گفتم: «چهل روز عمو، چهل روز شده!»

زل زد توی چشم‌هام، یک طوری که انگار به زبان دیگری صحبت می‌کنم، یک طوری که انگار توی دوتا سیاره مختلف باشیم نگاه‌ام کرد و یک چیزی گفت که تا مغز استخوان‌ام تیر کشید: «پس چرا اینقدر سخت گذشت؟!»

غم از یک جایی به بعد اینقدر زیاد می‌شود که تاب عزاداری را می‌گیرد، یک طوری می‌شود که زندگی را تمام و کمال می‌بلعد، از آن لحظه به بعد غم اصلی زندگی کردن است.

راست می‌گفت، اگر چهل سال نیست، پس چرا اینقدر سخت گذشت؟! چرا اینقدر دل‌مان تنگ شده؟! چرا نمردیم؟!

منبع: فرهیختگان-مرتضی درخشان

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر