کد مطلب: ۹۸۷۲۰۸
|
|
۰۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۶:۲۱

کپی‌کاری بامزه یا روی مخ| از عاشقانه فرودگاهی و قلب شکسته تا پلس پرونده و بمب لحظه آخری

کپی‌کاری بامزه یا روی مخ| از عاشقانه فرودگاهی و قلب شکسته تا پلس پرونده و بمب لحظه آخری
از پلیسی که چند روز قبل از بازنشستگی پرونده مهمی را قبول می‌کند تا ضدقهرمانی که قبل از شلیک سخنرانی طولانی دارد؛ دنیای فیلم و سریال پراز کلیشه‌های بامزه‌ای است که درام‌ها را برای ما قابل پیش‌بینی می‌کنند و گاهی روی مخ هستند

به گزارش مجله خبری نگار، برای هر کدام از ما به‌عنوان حرفه‌ای یا آماتور سینما پیش آمده که کلیشه‌های فیلم‌ها و سریال‌ها بروند روی مخ‌مان. فرقی ندارد چقدر فیلم دیده باشیم یک چیز همیشه در سینمای بدنه و گیشه‌ای ثابت مانده یعنی همان کلیشه‌های نخ‌نما که هر بار همان‌قدر قابل پیش‌بینی اتفاق می‌افتند، مثل پلیسی که آخرین روز کاری‌اش را می‌گذراند و ناگهان ماموریت مهمی می‌رود، قهرمانی که در آخرین لحظه وقتی عشقش در فرودگاه منتظر پرواز است اعتراف عاشقانه‌اش را فریاد می‌زند تا طرف مقابل از سفر منصرف شود، یا ضدقهرمانی که پیش از تیر خلاص، با حوصله طرح شیطانی‌اش را آن‌قدر توضیح می‌دهد که کمک می‌رسد و قهرمان را نجات می‌دهد. این کلیشه‌ها گاهی بامزه هستند، اما بیشتر باعث ناراحتی ما می‌شوند، چون قابل پیش‌بینی و سطحی هستند. شاید برای همین است که راجر ایبرت، منتقد افسانه‌ای هالیوود، تصمیم گرفت همه این موتیف‌ها و موقعیت‌های مضحک را با کمک تماشاگران و علاقه‌مندان گردآوری کند. نتیجه؟ کتابی کوچک، گزنده و پرخنده با عنوان «کلیشه‌های هالیوود» که مثل آینه‌ای برای دیدنِ تنبلی جمعی فیلم‌سازان در خیال‌پردازی عمل می‌کند. در این پرونده با الهام از کتاب ایبرت مروری برنخ‌نماترین کلیشه‌ها داریم.

مردی که با یک خودکار دنیای سینما را تکان داد

اگر دنیای نقد فیلم فوق ستاره‌ای مثل کریس رونالدو داشته باشد، راجر ایبرت قطعاً آن آدم است. منتقدی که نامش با تاریخ سینمای گره خورده و نسلی از تماشاگران با نوشته‌ها و برنامه‌های تلویزیونی‌اش یاد گرفته‌اند چگونه فیلم ببینند، نه فقط تماشا کنند. ایبرت از اواخر دهه‌۶۰ میلادی نقد نوشت و تا در آوریل ۲۰۱۳ درگذشت. او نخستین منتقدی بود که جوایز زیادی دریافت کرد؛ چون نقدش در اصل هنر بود، نه فقط تحلیل. زبان ایبرت مثل خود او ساده، بامزه و صادق بود: نه ژست روشنفکری داشت، نه عامیانه می‌نوشت. او به تماشاگر همان نگاهی را داشت که به کارگردان یا بازیگر؛ محترمانه، اما دقیق. همین باعث شد نوشته‌هایش از صفحه روزنامه‌ها بیرون بیایند و در قالب کتاب‌های متعدد دربیایند. در میان این آثار، یکی از متفاوت‌ترین‌شان «کتاب کوچک کلیشه‌های هالیوود» است؛ کتابی جمع‌وجور و شوخ‌طبع که ایبرت با مشارکت تماشاگرانش ساخته است. او از خوانندگان می‌خواست کلیشه‌های تکراری فیلم‌ها را برایش بفرستند، و از دل هزاران مثال ارسالی، مجموعه‌ای شکل گرفت که هم خنده‌دار است، هم آموزنده. انگار ایبرت دفترچه‌ای باز کرده برای ثبت لحظه‌هایی که سینما از خودش تقلید می‌کند. این کتاب نه اثری تحلیلی است، نه شکوه‌نامه‌ای علیه سینما. فقط شبیه جشن کوچکی است برای تماشای اشتباهات تکراری.

کلیشه‌هایی که اعصاب و روان بیننده را قلقلک می‌دهد

کلیشه‌ها در سینمای کلیشه‌ای مثل حضور دوستان قدیمی در یک مهمانی هستند؛ می‌دانیم قرار است بیایند، حتی می‌دانیم چه حرفی خواهند زد، حتی ممکن است برای ما کسل کننده باشند، اما باز هم بدون آنها مهمانی سینما چیزی کم دارد.

کپی‌کاری بامزه یا روی مخ| از عاشقانه فرودگاهی و قلب شکسته تا پلس پرونده و بمب لحظه آخری

پلیس در آخرین روز کاری

تقریباً هیچ پلیسی در سینما فرصت بازنشستگی واقعی ندارد. اگر قهرمان موقع خروج از منزل به عیال گفت «چند روز صبر کن بازنشسته می‌شم»، بدانید یک پرونده دشوار با پایانی تراژیک در راه است. از نگاه روایی، این ترفند یک میان‌بر عاطفی است؛ تماشاگر فوری احساس همدلی می‌کند، چون می‌داند پایان خوشِ وعده‌داده‌شده هرگز محقق نمی‌شود. سینمای گیشه‌ای عاشق این بی‌رحمی حساب‌شده است.

اعتراف عاشقانه در فرودگاه

فرودگاه در سینما فقط محل پرواز نیست؛ میدان جنگ احساسات است. همیشه یک نفر دیر می‌فهمد عاشق است و درست در آخرین اعلان پرواز، تصمیم می‌گیرد همه‌چیز را به هم بزند. منطق زمانی و امنیتی فرودگاه‌ها در این‌جا کاملاً تعلیق می‌شود، چون عشق باید شنیده شود. معشوق هم زود قبول می‌کند و دم پرواز بی‌خیال می‌شود. البته توی فیلم‌ها بلیت چندان گران نیست. این کلیشه به ما یاد می‌دهد احساسات بزرگ، جا‌های شلوغ را دوست دارند و سینما هرگز «دیر شدن» را به رسمیت نمی‌شناسد.

شروری که قبل از کشتن، سخنرانی می‌کند

اگر ضدقهرمان فیلم به‌جای شلیک، شروع به توضیح نقشه‌اش کرد، مطمئن باشید خودش باعث شکستش می‌شود. از نظر دراماتیک، این مکث طلایی همان فرصتی است که قهرمان یا فرار می‌کند یا ورق را برمی‌گرداند. البته این کلیشه گاهی باعث می‌شود از رفتار فیلمنامه‌نویس و کارگردان در قبال شرور داستان ناراحت شویم و حتی دل‌مان برایش بسوزد، اما سینما عاشق دشمنان پرحرف است.

راه رفتن قهرمان بدون نگاه به انفجار

در دنیای واقعی، هر انسان عاقلی به پشت سرش نگاه می‌کند؛ اما قهرمان سینمایی نه. او می‌داند انفجار پشت سرش فقط برای زیبایی بصری است. این کلیشه بیش از آن‌که درباره شجاعت باشد، درباره اعتمادبه‌نفس اغراق‌شده است. جالب این‌که هیچ‌وقت ترکشی هم به‌سمت قهرمان از خودراضی پرت نمی‌شود.

کپی‌کاری بامزه یا روی مخ| از عاشقانه فرودگاهی و قلب شکسته تا پلس پرونده و بمب لحظه آخری

کامپیوترِ همه‌چیزدان

در فیلم‌ها، کامپیوتر‌ها مثل گوی جادویی عمل می‌کنند. با چند کلیک می‌شود بانک‌ها، ماهواره‌ها و حتی زندگی خصوصی افراد را هک کرد. این کلیشه حاصل ترکیب ترس و شیفتگی ما نسبت به فناوری است. کافی است قهرمان داستان یک‌جایی گیر کند، درحالی‌که رایانه‌های اف‌بی‌آی هم از کشف ماجرا عاجز شده‌اند شخصیت اصلی به یک مغازه عجیب می‌رود که پشتش یک آدم با عینک ته‌استکانی و موی ژولیده نشسته و کاملاً رایگان همه دوربین‌ها را هک می‌کند و زوم عجیبی هم دارد که باعث می‌شود هرجانوری از فاصله دور قابل تشخیص باشد.

نگاه غمگین از پشت پنجره بارانی

باران در سینما هرگز تصادفی نیست. وقتی شخصیتی از پشت شیشه به قطرات باران نگاه می‌کند، فیلم عملاً فریاد می‌زند: «او در بحران درونی است!» این کلیشه راهی سریع برای نشان دادن اندوه بدون دیالوگ است. پنجره مرز میان درون و بیرون است و باران، احساساتی که راه خروج پیدا نکرده‌اند. سینمای گیشه‌ای عاشق استعاره‌های واضح و نخ‌نماست؛ فقط حیف آن شیلنگی که قرار است باران را به کادر اضافه کند کمی تابلو عمل می‌کند.

دانشمند دیوانه

مو‌های ژولیده، چشم‌های درخشان و خنده‌ای که کمی دیر می‌خوابد؛ دانشمند دیوانه تجسم ترس ما از علمِ بدون اخلاق است. این کلیشه ریشه در بدبینی تاریخی نسبت به پیشرفت دارد. سینما با این شخصیت هشدار می‌دهد: دانستن، اگر مهار نشود، خطرناک است. البته به‌طور معمول این دانشمند روزگاری جدی گرفته نشده و برای همین از زمین و زمان کینه دارد.

موبایل بی‌آنتن در لحظه بحران

در دنیایی که همیشه آنلاین است، سینما هنوز عاشق «No Service» است. این کلیشه ابزار لوسی برای تعلیق است، چون اگر موبایل کار کند، خیلی از فیلم‌ها در ۱۵ دقیقه تمام می‌شوند و این اصلاً به نفع درام نیست. این‌جاست که همه وسایل ارتباطی از جمله موبایل، تلفن خانه، حتی دود قطع می‌شوند تا قاتل لعنتی جوان اول فیلم را تعقیب کند و ما هی الکی حرص بخوریم.

ماشینی که روشن نمی‌شود

در بیشتر زمان‌های فیلم شخصیت‌های فرعی اگر دنبال تعقیب کسی باشند در لحظه تاکسی جلوی پای‌شان ترمز می‌زند، اما شخصیت اصلی حتی اگر از خودش ماشین داشته باشد هم به‌کارش نمی‌آید، چون هیچ ماشینی در سینمای گیشه‌ای در لحظه مناسب روشن نمی‌شود. این کلیشه ساده، اما مؤثر، اضطراب را زیاد می‌کند. صدای استارت ناموفق، ضربان قلب تماشاگر است که می‌داند لحظه آخر که شخصیت شرور یا قاتل از راه برسند ماشین روشن خواهد شد.

قهرمانِ به‌طرز معجزه‌آسا مقاوم

گلوله، چاقو، سقوط؟ مهم نیست. قهرمان تا پایان مأموریت درد را حس نمی‌کند. حتی یک لقمه نان دهانش نمی‌گذارد و با قدرت پیش می‌رود. قبلاً فقط فیلم‌های هندی و اکشن‌های هالیوودی این‌طور بودند. اما چند وقتی در ژانر وحشت و اجتماعی هم شخصیت‌های اصلی حتی اگر واقعی طراحی شده باشند در حد بتمن ضدضربه هستند. از آن طرف قهرمانانی در حد بروس‌لی، جت لی و ... با یک ضربه همه را چنان نفله می‌کنند که طرف دیگر از جایش بلند هم نمی‌شود.

قاب عکس شکسته

وقتی قاب عکسی می‌شکند، بدانید خاطره‌ای قرار است دردناک شود. این کلیشه نشانه بصری فقدان است. سینما با اشیای کوچک، احساسات بزرگ را منتقل می‌کند. قاب شکسته یعنی گذشته دیگر سالم نیست و داستان باید با این شکست کنار بیاید.

بازگشت غیرمنتظره در پایان

وقتی همه‌چیز تمام شده، کسی که مرده بود برمی‌گردد. این کلیشه نه‌فقط راهی برای غافلگیری، بلکه ابزاری اقتصادی است: راه باز برای ساخت دنباله فیلم.

دست زدن آدم بد

همیشه مواجه اول شخصیت اصلی با آدم بد داستان این‌طوری است که شرور روی یک صندلی بزرگ و پشت به دوربین نشسته و چند کلمه در حالی‌که صورتش را نمی‌بینیم می‌گوید و برمی‌گردد. گاهی هم پشت به دوربین رو به خیابان پکی به سیگار برگش می‌زند؛ اگر هیچ‌کدام از اینها نبود به احتمال زیاد در حال دست زدن و تحقیر شخصیت اصلی.

بازی دیگه تموم شد!

اگر پلیس داستان لبه یک ساختمان بلند آدم شرور را گیر بیندازد و نگوید: «بازی دیگه تموم شد» اصول سینمای گیشه‌ای برهم می‌ریزد و احتمال دارد اتحادیه کلیشه‌ای سازان از فیلمنامه‌نویس و کارگردان به جرم عدم استفاده از دیالوگ کلیشه‌ای انتقاد کنند.

خنثی شدن بمب در لحظه آخر

بمب‌ها همیشه تایمر دارند تا قهرمان داستان بداند چه‌قدر وقت دارد؛ بعد هم بین سیم سبز و قرمز مردد می‌ماند و در نهایت وقتی صورتش خیس عرق شده در لحظه آخر سیم درست را قطع می‌کند. واقعاً چرا هیچ بمبی در در ۴۳ مانده به انفجار خنثی نمی‌شود و شمارشگر دیجیتال حتماً باید روی «۰۰:۰۱» بایستد؟

باگت در پاکت خواربار

در هر فیلمی که شخصیت پاکت کاغذی خواربار در دست دارد، حتماً یک نان باگت فرانسوی از بالای آن بیرون زده است؛ ترجیحاً حدود یک‌سوم طولش بیرون است تا دوربین زحمت حدس زدن محتوا را نکشد. برای محکم کاری کمی سبزی هم در پاکت هست، به‌طور مثال شاخه کرفس.

گاری میوه قربانی تعقیب‌وگریز

قهرمان با سرعت می‌تازد، ضدقهرمان هم پشت سرش، و در میانه خیابان حتماً یک گاری میوه یا سبزی‌فروش بدبخت وجود دارد که قرار است له شود. پرتقال‌ها به هوا پرتاب می‌شوند، سیب‌ها قل می‌خورند، فروشنده با لهجه محلی داد می‌زند. البته این یکی زیاد هالیوودی نیست و در سینمای خودمان بیشتر کاربرد دارد.

کانال‌های تهویه خیلی گشاد

در فیلم‌ها، هر ساختمانی از زندان فوق‌امنیتی تا سفینه فضایی کانال تهویه‌ای دارد که دقیقاً به اندازه خزیدن یک انسان بالغ است. قهرمان با یک پیچ‌گوشتی درِ مشبک را باز می‌کند، وارد تونل براق می‌شود و چند دقیقه بعد در نقطه معجزه‌آسایی بیرون می‌آید. البته همان زمانی که آن‌جا است متوجه مکالمه دشمنان هم می‌شود و با یک تیر دو نشان می‌زند.

کپی‌کاری بامزه یا روی مخ| از عاشقانه فرودگاهی و قلب شکسته تا پلس پرونده و بمب لحظه آخری

چرا سینما عاشق تکرار است؟

احتمالاً از خودتان بپرسید: «خب، این کلیشه‌ها که معلوم است نخ‌نما هستند؛ پس چرا فیلم‌سازان باز هم از آنها استفاده می‌کنند؟» پاسخ ساده است:، چون کلیشه‌ها هنوز جواب می‌دهند و کار می‌کنند. اما این «کار کردن» فقط به معنای فروش بلیت نیست؛ کلیشه‌ها در لایه‌های عمیق‌تری از روایت، روان‌شناسی و حتی بازنمایی اجتماعی ریشه دارند.

کلیشه به‌عنوان اقتصاد روایت

برای یک فیلم‌ساز هالیوودی، زمان یعنی پول و توجه مخاطب یعنی سرمایه. کلیشه‌ها درست مثل کد‌های فرهنگی مشترک عمل می‌کنند: وقتی تماشاگر می‌بیند پلیس در آخرین روز کاری‌اش است، بلافاصله می‌داند که قرار است یک مأموریت خطرناک پیش بیاید. نیازی به ده دقیقه توضیح درباره گذشته شخصیت، انگیزه‌هایش یا رابطه‌اش با خانواده نیست. این صرفه‌جویی در زمان روایت، کلیشه را از نظر صنعتی «به‌صرفه» می‌کند. از طرفی کلیشه‌ها ریسک تولید را کاهش می‌دهند. استودیو‌ها ترجیح می‌دهند به فرمول‌های اثبات‌شده تکیه کنند تا تجربه‌های نو و پرریسک.

کلیشه به‌عنوان الگوی تکرارشونده روانی

بسیاری از کلیشه‌ها ریشه در نیاز‌های روانی بنیادین مخاطب دارند. سینما نه فقط سرگرمی، که آینه‌ای از آرزوها، ترس‌ها و خیال‌های جمعی ماست. برای همین کلشه‌ها به این نیاز‌ها پاسخ می‌دهند.

نیاز به عدالت نهایی|پایان‌هایی که در آن «خوب‌ها برنده می‌شوند» و شرور مجازات می‌شود. این کلیشه به ما اطمینان خاطر می‌دهد که در دنیای آشفته، نظم اخلاقی برقرار است.

نیاز به امنیت عاطفی| عشق‌های سرنوشت‌ساز که همه چیز را درست می‌کنند. این کلیشه به ما وعده می‌دهد که در نهایت، عشق بر همه موانع غلبه خواهد کرد.

کلیشه و بازنمایی اجتماعی

کلیشه‌ها فقط در سطح روایت و روان‌شناسی عمل نمی‌کنند؛ آنها بازتابی از باورها، پیش‌داوری‌ها و ساختار‌های اجتماعی هم هستند. در بسیاری از مدخل‌های کتاب ایبرت (و البته در خود فیلم‌ها) می‌توان ردّ چنین مسائلی را دید:

جنسیت‌زدگی| زنانی که فقط «معشوقه»، «قربانی» یا «زن فتنه‌گر» هستند. مردانی که باید همیشه قوی و غیرعاطفی باشند.

نژادپرستی نرم| شخصیت‌های غیرسفیدپوست که اغلب در نقش «خدمتکار»، «گنگستر» یا «نابغه مرموز» ظاهر می‌شوند. روس‌ها هم به عنوان جاسوسان شرور، عرب‌ها به عنوان تروریست‌ها، شرق آسیایی‌ها به عنوان «نابغه رایانه‌ای».

کلیشه‌های طبقه و ثروت| ثروتمندان به عنوان آدم‌های بی‌عاطفه و فاسد، فقرا به عنوان افرادی نجیب، اما درمانده.

خلاصه این‌که کلیشه مانند یک قرارداد نانوشته بین فیلم‌ساز و تماشاگر عمل می‌کنند. از یک سو، آنها روایت را سریع‌تر می‌کنند، هزینه‌ها را کاهش می‌دهند و نیاز‌های روانی ما را پاسخ می‌دهند. از سوی دیگر، تکرار بی‌پایان آنها می‌تواند به خلاقیت لطمه بزند، سطح انتظارات را پایین بیاورد و کلیشه‌های اجتماعی مضر را جاودانه کند.

منبع: خراسان-صابر

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر