کد مطلب: ۱۰۸۵۶۱۱
|
|
۱۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۴

آخرین دیدار؛ به روایت دختر شهید حسن محقق

آخرین دیدار؛ به روایت دختر شهید حسن محقق
تماس گرفتند که بیایید خیابان کشور دوست. آخرین بار روز زن ایشان را دیده بودم. انگشتری هم از ایشان برای مادرم خواستم، دعا خواندند و دادند. استرسی آشنا وجودم را فرا گرفته بود. احوالم شبیه آن روزی بود که به دیدار آخر با پدرم می‌رفتم.

به گزارش مجله خبری نگار، تماس گرفتند که بیایید خیابان کشور دوست. آخرین بار روز زن ایشان را دیده بودم. انگشتری هم از ایشان برای مادرم خواستم، دعا خواندند و دادند. استرسی آشنا وجودم را فرا گرفته بود. احوالم شبیه آن روزی بود که به دیدار آخر با پدرم می‌رفتم.

خدایا! یعنی اینبار قرار است آقایمان! را شکل دیگری ببینیم؟

 وقتی رسیدیم از دور خرابه‌های ساختمانی که اقا در آن به شهادت رسیدند را دیدیم. چند ساعتی منتظر بودیم تا پیکر‌ها به زینبیه وارد شود!

مهدی رسولی و حسین طاهری مداحی می‌کردند و چند نفری که توان تحمل فراق را نداشتند، از حال رفتند. حس میکردم پدرم همانجا ایستاده. مردی از میان جمعیت فریاد زد:‌ای پسر فاطمه منتظر تو‌هستیم!

همین شعار آشنا بهانه‌ای بود تا هر کسی که تا آن موقع از بهت ساکت بود، بغضش بترکد. همه فریاد میزدیم:‌ای پسر فاطمه...، اما این بار دیگر دستی نبود که به نشانه ابراز احساسات برایمان بالا بیاید.

سردار وحیدی کنار پیکر نشسته بود، اگر کسی او را نمی‌شناخت و احوالش را می‌دید باور نمیکرد این مرد فرمانده کل سپاه است.

 آخرین دیدار هم انجام شد:‌ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر