کد مطلب: ۱۰۲۲۱۰۰
|
|
۰۳ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۲:۵۷

چرا «مذاکره زیر سایه جنگ» یک تله استراتژیک است؟

چرا «مذاکره زیر سایه جنگ» یک تله استراتژیک است؟
مذاکره در این چارچوب نه نشانه قطعی تنش‌زدایی حداقلی است و نه صرفاً یک فریب کامل، بلکه بخشی از یک استراتژی پیچیده است که هم‌زمان اهداف سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی و روانی را دنبال می‌کند.

به گزارش مجله خبری نگار/فرهیختگان: حسین قتیب؛ در تحلیل رفتار آمریکا به‌ویژه ترامپ در قبال جنگ با ایران، باید از نگاه تک‌عاملی فاصله گرفت و مجموعه‌ای از متغیر‌های هم‌زمان را در نظر گرفت. خبر مذاکره جدید در این چارچوب لزوماً به معنای تمایل واقعی به تنش‌زدایی فوری نیست، بلکه بخشی از یک استراتژی چندلایه است.

نخست، عامل سیاست داخلی آمریکا اهمیت تعیین‌کننده دارد. فشار افکار عمومی، رقابت انتخاباتی و حملات دموکرات‌ها باعث می‌شود که هرچه جنگ طولانی‌تر شود و اثر آن بر قیمت انرژی، تورم و بازار‌ها بیشتر گردد، هزینه سیاسی آن برای ترامپ افزایش یابد. در این شرایط، طرح مذاکره می‌تواند ابزاری برای مدیریت این فشار‌ها و ارائه تصویر یک رهبر کنترل‌کننده بحران باشد.

دوم، در تحلیل رفتار ترامپ باید عنصر غافلگیری و نوسان را به‌عنوان یک «الگوی رفتاری» در نظر گرفت، نه یک استثنا. او بار‌ها نشان داده که میان مذاکره، تهدید و اقدام ناگهانی جابه‌جا می‌شود. بنابراین، سیگنال مذاکره را نمی‌توان جدا از احتمال تشدید هم‌زمان فشار یا اقدام غیرمنتظره نظامی تحلیل کرد.

سوم، مذاکره کارکرد اقتصادی نیز دارد. در شرایطی که بازار نفت، انرژی و بورس به‌شدت به تنش‌ها حساس هستند، فدرال رزرو از کاهش بهره سرباز زد، درخواست بودجه نظامی اضافه روی میز است، حتی طرح مذاکره می‌تواند بخشی از فشار روانی بازار را کاهش دهد. این مسئله به‌ویژه در شرایطی که تنگه هرمز در معادله قرار دارد، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

چهارم، فراتر از بازار، می‌توان این فرض اساسی تحلیلی را مطرح کرد که یکی از اهداف، تلاش برای برهم‌زدن انسجام تصمیم‌گیری در ایران باشد. اگر این برداشت درست باشد که ایران در واکنش‌های دفاعی معمولاً رفتار منسجم و واحدی دارد، اما در کنش و تصمیم‌گیری مذاکراتی با پیچیدگی بیشتری مواجه است، آنگاه طرح مذاکره در میانه جنگ می‌تواند تلاشی برای ورود به همین نقطه حساس باشد. در این چارچوب، مذاکره می‌تواند به ابزاری برای شناسایی بازیگران تصمیم‌گیر، دریافت اطلاعات و انتقال بخشی از میدان رقابت به داخل ایران تبدیل شود.

در سطحی عمیق‌تر، این روند می‌تواند به آشکار شدن اختلافات بالقوه درون ساختار قدرت منجر شود؛ اختلافاتی که در شرایط عادی ممکن است پس از پایان جنگ و به‌صورت تدریجی بروز پیدا کنند. ورود مذاکره به فضای جنگ، این اختلافات را به سطح افکار عمومی می‌آورد و ممکن است تمرکز جامعه را از «دفاع یکپارچه» به «رقابت سیاسی بر سر قدرت آینده» تغییر دهد.

پنجم، در تحلیل رابطه آمریکا و اسرائیل باید از دوگانه‌سازی ساده پرهیز کرد. آنچه محتمل‌تر است، وجود اختلافات تاکتیکی در زمان‌بندی، شدت و نحوه پایان جنگ است، نه جدایی راهبردی. بنابراین، این فرض که ایران بتواند با آمریکا به تفاهم برسد، اما اسرائیل مستقل و بدون هزینه به جنگ ادامه دهد، دست‌کم در کوتاه‌مدت واقع‌بینانه نیست.

ششم، محدودیت‌های پدافندی اسرائیل و هزینه‌های بالای رهگیری می‌تواند در تصمیم‌گیری درباره توقف جنگ نقش داشته باشد، همان‌گونه که در جنگ ۱۲ روزه منجر به آتش‌بس شد.

مذاکره در این چارچوب نه نشانه قطعی تنش‌زدایی حداقلی است و نه صرفاً یک فریب کامل، بلکه بخشی از یک استراتژی پیچیده است که هم‌زمان اهداف سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی و روانی را دنبال می‌کند.

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر