کد مطلب: ۱۰۴۴۹۵۸
|
|
۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۲۶

داروخانه بین‌راهی

داروخانه بین‌راهی
امیر از صبح امروز که جواب آزمایش پارسا پسرش رو پیش دکتر متخصص برده بود، همه فکر و ذکرش به‌هم‌ریخته بود. دکتر گفته بود: «همون‌طور که قبل از آزمایش هم گفتم

به گزارش مجله خبری نگار، مسیحا رضوان (شهید مصباح‌الهدی باقری کنی): راهنما زد و گوشه‌ای از خیابان ماشین را متوقف کرد. فکر و خیال از اینکه چه کند، اجازه رانندگی را به او نمی‌داد. چند باری هم با بوق و سروصدا و دشنام بقیه فهمیده بود که دارد بد رانندگی می‌کند. به‌هم‌ریخته و آشفته از ماشین پیاده شد و کنار پیاده‌رو نشست و در فکر عمیقی فرورفت. انگار فارغ از همه ماجرا‌های عالم، دیگر نه هیچ می‌شنود و نه هیچ می‌بیند.

امیر از صبح امروز که جواب آزمایش پارسا پسرش رو پیش دکتر متخصص برده بود، همه فکر و ذکرش به‌هم‌ریخته بود. دکتر گفته بود: «همون‌طور که قبل از آزمایش هم گفتم، تورم پهلوی پارسا مربوط به توده‌ای متراکم و متأسفانه بدخیمه که باید خیلی زود عمل بشه.» حالا او مضطر مانده بود که این خبر را چگونه به خانمش مریم بگوید. مریم خودش تازه از بیماری سختی خلاص شده. چهار سال درگیری با سرطان غدد. اگر به مریم بگوید... نه! اصلاً نمی‌تواند فکرش را بکند. پارسا را خدا بعد از گذشت ۱۰ سال از زندگی مشترکشان به آنها عطا کرده است. اصلاً آنها بچه‌دار نمی‌شدند تا اینکه با ارشاد یکی از اهل معرفت با ذکر و توسلی به حضرت رضا (صلوات‌الله‌علیه)، خدا پارسا را نصیبشان کرد. حالا، اما پارسای ۹ساله... دائم می‌رفت تو فکر و لحظاتی غرق ده‌ها حدس و گمان می‌شد و باز بیرون می‌آمد و می‌ماند که چه کند. دکتر برگه «بستری در بیمارستان» را نوشته بود. این یعنی فرصت محدود است؛ اما او مانده چگونه به مریم بگوید؟ اصلاً بگوید؟ یا نگوید؟ اگر نگوید، چه کند؟ اصلاً مگر می‌شود به مریم نگوید؟ اگر خدایی نکرده اتفاق بدی بیفتد، مریم او را متهم نمی‌کند که چرا به من نگفتی؟

همین‌طور نوبت به نوبت این فکر‌ها و خیال‌ها در ذهنش مثل یک تبلیغ تکراری هی می‌آمد و هی می‌رفت و او بی‌جواب و مات و مبهوت مانده بود.

خیلی تلاش کرد بلیت قطار بگیرد، نمی‌شد تا اینکه با توصیه‌ای، نذری برای دختر شهید مدافع حرم کرده بود، یهو یه کوپه خالی گیرش آمد... مریم خوشحال از اینکه به پابوس حضرت رضا می‌روند، داشت پارسا را آماده می‌کرد تا شب سه نفری با قطار به مشهد بروند. عصر که امیر وارد خانه شد، مریم زود دوید استقبال و سلام و علیک کرد: «ممنونم که به فکر بودی و زود مرا مهمان امام رضا علیه‌السلام کردی. خیلی خوشحالم کردی امیر جان! راستی! چرا این‌قدر چند روزه دمغی و تو خودتی؟ یه ذره از فکر کاروبار بیا بیرون، بذار این دو روز که داریم میریم پابوس، خوش بگذره.» امیر نگاهی به مریم انداخت و انگار تازه مشغول هجی‌کردن حرف‌های اوست. گفت: «حتماً حتماً... اصلاً کاروبار چیه؟... می‌خوایم بریم برای عرض تشکر از این همه لطف...» و سعی کرد خودش را خوش و خرم نشان دهد. پارسا هم از اتاقش به جمعشون اضافه شد و سلام کرد: «بابا! کی باید بریم سمت ایستگاه راه‌آهن؟» و جواب شنید: «دو ساعت دیگه بریم خوبه ایشالا.» بعد پارسا دستی به پهلوش گرفت و ادامه داد: «راستی بابا! هنوز پهلوم درد می‌کنه‌ها، بعضی وقت‌ها می‌گیره ول هم نمی‌کنه...» این‌طور که گفت، رنگ امیر زرد شد و یهو از سرخوشی ظاهری رسید به یک دل‌گرفتگی عمیق... سعی کرد خودش را جمع کند. پرسید: «درد داری بابا؟!... ایشالا چیزی نیست و زود خوب میشی. دکتر اون دفعه گفت شاید سرماخورده باشی. ایشالا زود خوب میشه.» مریم از اون طرف گفت: «راستی جواب آزمایش پارسا رو گرفتی؟ تاریخش مال دیروز بودا!» امیر دستپاچه شد و گفت: «دیر نمی‌شه برمی‌گردیم از مشهد، میرم می‌گیرم...» توی قطار، بدترین لحظات امیر رقم می‌خورد؛ چراکه مجبور بود در یک کوپه سه چهار متری تا صبح رودرروی مریم باشد. انگار رازی که در دلش است قد و قواره‌اش آن‌قدر بزرگ است که اصلاً سایزش به این کوپه نمی‌خورد. اصلاً اگر این راز بیاید در کوپه می‌ترکد، از بس جا کم است و همه‌چی چشم در چشم است. به هر صورتی که بود امیر برای دو سه ساعت قبل از خواب با ترفند‌های مختلف خودش را مشغول کرد و بعضاً هم با انداختن یه حرف بی‌ربط سعی کرد که فضا نرود به سمتی که طاقت و توانش را ندارد... هر بار هم به یه خلسه و سکوت می‌خورد، می‌رفت در فکر و هزار جور فکر و خیال می‌آمد در ذهنش. یک بار هم رفت که به مریم بگوید ولی باز نتوانست خودش را راضی کند... مریم با هزار سرخوشی و سرور دارد می‌رود مشهد برای تمام شدن بیماری سختش، حالا با یک خبر، همه درد عالم آوار خواهد شد روی سرش... آخر شب در کوپه، مریم و پارسا خوابیدند و امیر تنها ماند با ذهن مشوش و آشفته‌اش. حتی نمی‌دانست این کار که دارد می‌کند و اقلاً چند روز بستری‌شدن پارسا را با این سفر عقب می‌اندازد، بعداً چه‌طوری فاکتور می‌شود... ولی او تصمیمش را گرفته بود که برود و از بزرگواری که واسطه آمدن پارسا به زندگی‌شان شده کمک بخواهد و دست به دامنش بشود...

در حرم مشغول خواندن زیارت‌نامه بود. پارسا هم محو شلوغی و هیاهوی مردم. اندکی که گذشت آدم‌ها و کارهای‌شان برای پارسا تکراری شد و ابراز خستگی کرد و کمی بعد هم شروع کرد نق‌زدن که: «بابا بسه دیگه بریم یه ذره بگردیم...» امیر هم مدام پارسا را آرام می‌کرد و دعوت به صبر. ولی بچه است دیگر کمی آرام می‌شد بعد باز دوباره نق می‌زد. وقتی پارسا دید پدرش مشغول است و گوش نمی‌دهد، ناراحتی‌اش را طور دیگری رساند. شروع کرد دستش را روی زمین حرم مالیدن و تمیزکردن زمین... دو سه دانه برنج هم افتاده بود روی زمین، آنها را هم برداشت و خورد. پدرش این صحنه را دید و خیلی ناراحت شد. گفت: «پارسا! این چه کاریه بابا! این زیر پای هزار تا آدم رفته، معلوم نیست چقدر کثیفه؟ اون‌وقت تو برش داشتی و می‌خوریش؟» پارسا هم با ناراحتی جواب داد: «آخه گشنمه و شما هم همه‌ا‌ش مشغول کار خودتی. اومدیم سفر یا اومدیم همه‌ا‌ش دعا و گریه و... من خسته شدم بابا.» باباش هم با ناراحتی خاصی بهش جواب داد: «همینو به امام رضا بگو...» و بعد خواندن دعا را ادامه داد. پارسا هم رو کرد به ضریح و گفت: «امام رضا! من خسته شدم و بابام ول‌کن نیست.»

دو سه نفری که اطرافشون بودند، برگشتن اینا رو نگاه کردن. بابا به پارسا گفت: «کارت خوب نبود... باشه بلند شو بریم. عصر که خوابیدی دوباره خودم تنهایی میام...» و با ناراحتی سلام دوباره‌ای به حضرت داد و برگشتند...

دکتر بالای تخت پارسا، مشغول بازبینی آخرین آزمایش‌ها بود تا وقت عمل را تعیین کند. چند بار برگه‌های آزمایش و سونوگرافی را ورق زد و باز برگشت اول... انگار چیزی در آزمایش‌ها با بقیه همخوانی نداشت. از سرپرستار خواست کل پرونده را بدهد. همه سوابق را هم ورق زد و با دقت تمام همراه با چاشنی حیرت همه‌چیز را وارسی کرد. بعد از بالای عینک به پدر و مادر پارسا نگاه کرد و گفت: «مشهد بودید یا عتبات؟!»

(این روایت در نشریه عین شماره هفتم و هشتم آن منتشر شده است)

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر