کد مطلب: ۱۰۱۹۲۹۹
|
|
۲۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۳۱

آسمان لرزید، انسانیت قد کشید

آسمان لرزید، انسانیت قد کشید
در یک صبح زمستانی، غرش آسمان سکوت شهر را شکست، آتش و دود، کوچه‌ها را پوشاند و هنوز بوی خاکستر در هوا بود که مردم، با دستان لرزان و دل‌های گرم، برای نجات یکدیگر و تسکین آلام هم وارد عمل شدند.

به گزارش مجله خبری نگار، در یک صبح زمستانی، غرش آسمان سکوت شهر را شکست، آتش و دود، کوچه‌ها را پوشاند و هنوز بوی خاکستر در هوا بود که مردم، با دستان لرزان و دل‌های گرم، برای نجات یکدیگر و تسکین آلام هم وارد عمل شدند.

پرده اول: روزی که آسمان لرزید

مثل همیشه، صبح ساعت هشت بیدار شدم. پشت لپ‌تاپ نشستم، چند خبر و گزارش آماده کردم. حوالی ساعت ده بود؛ تصمیم داشتم به مادرم سر بزنم. غذا، دارو و مقداری خوراکی برایش از قبل آماده کرده بودم.

تلفنم را برداشتم تا در طول مسیر اخبار را چک کنم؛ آن روز قرار بود مراسم تشییع پنج شهید در میدان امام خمبنی همدان برگزار شود.

چشمم به چند عکس تازه از مراسم خورد، هنوز در حال تماشای تصاویر بودم که ناگهان صدای غرش سهمگینی از آسمان برخاست و خانه لرزید.

دخترم با چهره‌ای ترس‌خورده از اتاق بیرون دوید. صدای انفجار مهیبی گوش‌ها را کر کرد و سپس برق منزل قطع شد، به سمت پنجره دویدم، ظاهرا محل انفجار خیلی نزدیک بود.

طبق عادت خبرنگاری، از قاب پنجره چند عکس از صحنه گرفتم و به داخل برگشتم.

دلم آشوب بود، نگران مادرم. چند بار تماس گرفتم، اما پاسخی نیامد، تلفن پشت تلفن از خواهرانم می‌رسید که آنها هم از نگرانی توان حرف‌زدن نداشتند.

وقتی ناامید از تماس شدم، تصمیم گرفتم به هر قیمتی خودم را به خانه مادر برسانم.

راه زیادی نبود، اما مسیر شلوغ و نفس‌گیر بود. مردم با چهره‌هایی رنگ‌پریده در رفت‌وآمد بودند، صدای آژیر‌ها در هم پیچیده بود. از مردی که با تلفن صحبت می‌کرد، پرسیدم کجا را زده‌اند. نام مدرسه‌ای را گفت که دیواربه‌دیوار خانه مادرم بود، پاهایم سست شد.

با شتاب و دلهره دویدم. هر چه نزدیک‌تر می‌شدم، تصویر آتش، دود، خودرو‌های امدادی و صدای گریه مردم بیشتر مثل خنجری در دل فرو می‌رفت.

پرده دوم: موج اضطراب در چشم‌ها

وقتی به کوچه رسیدم، همسایه‌ها جلو آمدند. یکی گفت: «نگران نباش، مادرت سالمه، بردنش جای امن.» نفسم برگشت، اما آرامش نه.

مگر می‌شود رنج دیگران را دید و آرام بود؟ چند خانه آن طرف تر، پیرمردی با دستانی لرزان زل زده بود به دیوار فروریخته خانه‌اش. زنی جوان کنار دخترک زخمی‌اش نشسته بود، النگوی طلاییِ دست کودک شکسته و به خون آغشته بود.

یکی آب می‌داد، دیگری آرامش می‌خواست، اما اضطراب در چشم‌ها موج می‌زد.

پرده سوم: خانه مادری کهنسال

اختر بانو هنوز خسته از شب، تازه بیدار شده بود.

با این سن و سال توان روزه‌گرفتن نداشت، با زحمت به آشپزخانه رفت تا چای دم کند.

می‌گوید: «چای را ریختم، هنوز لب نزده بودم که صدا آمد. انگار زمین شکافت. دیگر چیزی ندیدم… فقط سیاهی، فقط صدا.»

پرده چهارم: طبقه بالای همان ساختمان

مادری باردار با نوزاد یک‌ساله‌اش در راهرو گیر افتاده بود. موج انفجار در و پنجره را از جا کنده و مسیر خروج را بسته بود.

او می‌گوید: «از پنجره شعله دیدم، گفتم کارمان تمام است، با فریاد کمک خواستم. مردی آمد، راه را باز کرد، بچه را بغل کرد و بیرون دویدیم. انگار دوباره متولد شدم.»

این مادرباردار گفت: هنوزم انگار در شوک هستم، فکر کنم مغجزه شد که من و بچه هایم هنوز زنده هستیم.

پرده پنجم: چند خانه آن‌سوتر

خانواده‌ای جوان در خواب بودند. صدای انفجار و شکستن شیشه بیدارشان کرد. خوشبختانه پرده ضخیم مانع از ریختن شیشه بر سر کودکان شده بود.

در آن سو، پدری با دستان پر از خوراکی برای فرزندانش به سمت کوچه می‌دوید. نیرو‌های امدادی سد راهش شدند، اما او فریاد زد: «بچه‌هام اونجان، بذارید برم» و با اشک میان دود و فریاد ناپدید شد.

آن روز آسمان شهر تیره و بوی دود و خاکستر در هوا پیچیده بود و برای دقایقی همه فقط دعا می‌کردند، نه برای خانه و دارایی، بلکه برای «زنده ماندن عزیزانشان».

پرده آخر: همدردی، پیوندی از وفاداری به انسانیت

در روز‌هایی که به دلیل حملات ددمنشانه رژیم صهیونسیتی و آمریکایی غبار اندوه بر شهر نشسته و دیوار‌ها از زخم حمله‌های دشمن شکایت دارند، مردم دیار الوند بار دیگر معنای همدلی و انسانیت را زنده کردند.

کوچه‌ها پر از تصویر‌هایی است که از دل محبت جان می‌گیرند؛ زنی، کودکی غریبه را در آغوش گرفته تا از ترس دور بماند، مردی کاسه‌ای آب برای التیام زخم‌های دیگران می‌آورد، و خواهری با چشمانی اشک‌آلود، خواهر بی‌خانه‌اش را به خانه خود می‌برد.

هیچ‌کس به تنهایی فکر نمی‌کند، گویی رنج یکی، رنج همه است.

در میان صدای ویرانی، دست‌های گرم مردم، پلی شدند میان دل‌های شکسته. این همدردی‌ها، فقط یاری‌رساندن نیست؛ پیوندی از عشق، ایمان و وفاداری به انسانیت است.

در لحظاتی که دشمن می‌خواست امید را بمیراند، مردم ما با مهربانی خود، پرچم زندگی را دوباره برافراشتند.

خانه‌ها شاید فرو ریختند، اما امید بلندتر از همیشه قد رویانده است.

منبع: ایرنا
برچسب ها: حمله همدان
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر