کد مطلب: ۱۹۷۳۴۱
|
|
۲۹ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۹:۴۹
حکایت ان شاءالله

معنی و مفهوم حکایت ان‌شاء‌الله با دو داستان

معنی و مفهوم حکایت ان‌شاء‌الله با دو داستان
در این مقاله حکایت جالبی آورده ایم در ادامه با معنی ان شاءالله آشنا می‌شوید. با ما همراه باشید.

به گزارش مجله خبری نگار، آورده‌اند که، مردی در راهی می‌رفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: «کجا می‌روی؟» گفت: «درمی دارم؛ به خز فروشان می‌شوم تا خزی خرم.» گفت: «بگو ان‌شاء‌الله!» گفت: «به ان‌شاء‌الله چه حاجت است؟ که زر بر آستین است و خز در بازار!»

او بگذشت. در راه طراری به وی بازخورد و آن زر به حیلت ببرد. چون آن مرد واقف شد که زر ببردند، خجل‌وار بازگشت و به اتفاق، هم آن مرد به او باز خورد و گفت: «هان! خز خریدی؟» گفت: «زر ببردند ان‌شاء‌الله.» گفت: «اشتباه کردی؛ ان‌شاء‌الله در آن موضع باید گفت تا فایده دهد!»

معنی و مفهوم حکایت ان‌شاء‌الله با دو داستان

معنی:

نقل کرده اند که مردی از مسیری رد می‌شد و چند درهم پول در جیبش داشت. از سویی، این مرد از نظر ایمان، عقاید ضعیفی داشت. کسی او را دید و گفت: به کجا می‌روی؟

مرد گفت: قدری پول دارم. به بازار پوستین فروشان می‌رفتم تا خز بخرم. مرد رهگذر گفت: بگو ان شاءالله (یعنی اگر خدا بخواهد)

مرد رهگذر راهش را گرفت و رفت. در مسیر، دزدی به مرد سست ایمان برخورد کرد و پولهایش را با حیله و فریب دزدید و برد! وقتی مرد آگاه شد که پولهایش را دزده بودند، شرم زده برگشت (و دیگر نتواست به بازار برود و خز بخرد!)

از اتفاق، در مسیرش همان مرد را دوباره دید. مرد از او پرسید: خز را خریدی؟ مرد گفت: ان شاءالله پولهایم را دزدیدند! مرد رهگذر گفت: اشتباه کردی! این ان شاءالله را باید همان زمان می‌گفتی تا منفعت یابی (نه حالا که پول هایت را دزدیده اند!)

________________________________________

درباره‌ی نویسنده: لارنس پل الول ساتن، شرق شناس و ایران شناس مشهور، هنگامی که در زمان جنگ جهانی دوم در ایران مامور بود با پیرزنی آشنا شد که گنجینه‌ای گرانبها و پایان ناپذیر از قصه‌های عامیانه‌ی ایرانی را در حافظه داشت. الول ساتن ارزش این گنجینه را دریافت و طی جلساتی متمادی بسیاری از آن‌ها را دقیقا همچنان که گلین خانم بر زبان میاورد بر روی کاغذ آورد. به همت او بخش مهمی از میراث فرهنگی عامه ما از دستبرد زمان نجات یافت و در کتاب «قصه‌های مشدی گلین خانم» قصه‌ها را به همان گونه که پیر زن بیان کرده می‌خوانید.

معنی و مفهوم حکایت ان‌شاء‌الله با دو داستان

«حکایت انشالله گفتن» یکی از آن قصه هاست که در زیر می‌خوانید.

حکایت انشاءالله گفتن

یه مردی بود خیاط. پادشاه فرستاد عقبش، طاقه شالی بهش داد براش تنپوش بدوزه. این سه روز زحمت کشید. بعد از سه روز و سه شب، شب اومد خونه به زنش گف: «ضعیفه شام چی داری؟» زن گفت: «انشالله عدس پلو.» گفت: «شام پخته دیگه انشالله نداره، مگه میخوای مسافرت کنی؟» زن گف: «انشالله بگین به سلامتی می‌خوریم.»

گف: «خوب پاشو حالا بکش بیار بخوریم، انشالله من نگفتم ببینم چطور می‌شه؟»
ضعیفه پاشد و شامو کشید و آورد.
همچی که نشستند سر سفره یارو خیاطه دستشو برد لقمه رو ورداشت بذاره دهنش در زدند. مرد گف: «کیه؟» گف: «وا کن!» تا در رو وا کرد مامور پادشاه بود مچشو گرفت، گفت: «پدرسوخته، تنپوشو دوختی سوزن توش گذاشتی بره تن شاه؟» برد پهلوی سلطان خیاطو. سلطان گفت: «حبسش کنین.» چهل روز در زندان ماند.

بعد از چهل روز دیگه وزرا واسطه در آمدند: کاسب نفهمیده، مرخصش کنید.»
مرخصش کردند. شب اومد خونه. وقتی اومد در خونه در زد، زنش گف: «کیه؟» گفت: «منم انشالله، شاه مرخصم کرده انشالله، درو واکن بیام تو انشالله.» اونوقت زن گف: «دیدی مرد؟ اگه اونوقت یه انشالله گفته بودی اینقد انشالله، انشالله نمی‌گفتی، اینقد صدمه نمی‌کشیدی.»

معنی و مفهوم حکایت ان‌شاء‌الله با دو داستان

حکایت ان شا الله و ملا نصرالدین!

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می‌کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می‌روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می‌روم و علوفه جمع می‌کنم. همسرش گفت: بگو ان شاءالله او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند. ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد. همسرش گفت: کیست؟ او جواب داد: ان شاءالله منم!

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر