کد مطلب: ۱۰۶۱۰۳۰
|
|
۰۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۱۱

سوژه‌ امنیتی هست، فیلم کنید

سوژه‌ امنیتی هست، فیلم کنید
تولیدات ژانر امنیتی چه در سریال و چه در سینما هنوز به‌اندازه واقعیت‌های سوژه‌ها رشد نکرده‌اند

به گزارش مجله خبری نگار، سینما در حال حاضر بیش از آن که یک هنر باشد، صنعت سودآوری است که می‌تواند اراده‌اش را به فرهنگ و حتی شکل عرضه سبک زندگی مردم تحمیل کند. گاه یک فیلم یا سریال می‌توانند رویه‌ای را در شیوه فکر کردن به امور مختلف به‌وجود بیاورند که مشت‌مشت آیین‌نامه و قانون و بخشنامه توانایی انجامش را ندارند و تأثیری کم روی ذهنیت افراد از فرایند‌های زیست در دنیای مدرن می‌گذارند. روز‌هایی که سریال «خواب و بیدار» از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شد را به یاد بیاورید. مردم برای شناخت بهتر کارکرد پلیس در دوران فرماندهی محمدباقر قالیباف بر این نهاد انتظامی نیازمند تبلیغ از سوی ناجا بودند که این اتفاق به بهترین شکل ممکن رقم خورد و اثر به یکی از محصولات استاندارد و به‌یادماندنی رسانه ملی در ترویج نقش پلیس به‌عنوان حافظ اصلی امنیت اجتماعی مردم تبدیل شد. پس از «خواب و بیدار» بود که ساخت مجموعه‌های تلویزیونی جنایی و کارآگاهی به شکل یک رویه همیشگی درآمد و در تمام این سال‌ها بدل به پای ثابت جعبه جادو شد، اما آیا باقی تولیدات صداوسیما هم به اندازه کاری که «مهدی فخیم‌زاده» در سال ۱۳۸۱ انجام داد توانستند کاری با مخاطب کنند که او جلوی تلویزیون پلک نزند و تمام هوش و حواسش به قصه و اکشن قضیه باشد؟

وضعیت در سینما به‌خاطر شرطی شدن هنرمندان، کارورزان و تکنسین‌ها به حال‌وهوای موجود در آثار به‌ظاهر «اجتماعی» بغرنج‌تر هم بود، زیرا رویکرد سیاستگذاران فرهنگی، بالاخص مدیران سینما در دهه شصت با وجود نیت خوب و درست ایشان در جهت تثبیت مدل سینمای اسلامی-ایرانی -که می‌خواست چرخ خود را هم‌سو با اندیشه‌های والای امام راحل (ره) به حرکت دربیاورد- به سمتی رفت که عملاً آثار ژانری را در حاشیه سبد مخاطب تعریف کرد و تماشای آنها را برای جامعه درحال پوست‌اندازی ایران به امری ممنوع مبدل ساخت، به‌طوری که حتی با تغییر ذائقه مدیران سینمایی و باز شدن تدریجی فضای فرهنگی در سال‌های بعد، فیلم‌های «جاسوسی» یا به تعبیری «امنیتی» همچنان در بخش مراقبت‌های ویژه بستری شدند و جز چند فیلم قابل تحمل -ونه قابل تأمل- اثری از آنها در میان پرفروش‌ها و پرمخاطب‌ها دیده نشد!

سینمای ایران سال‌هاست که تک‌ژانره یا در بهترین حالت دوژانره است و در این حالت سینماگر برای بازگشت سرمایه و یا احیانا رسیدن به سود، چاره‌ای جز پیروی از راه‌های امتحان‌پس‌داده اکران ندارد و ناچار است کمدی یا ملودرام (اجتماعی) تولید کند. در واقع، وقتی «سرگرمی» محلی از اعراب نداشته باشد، ساخت فیلم برای مخاطب عام هم موضوعیت پیدا نمی‌کند و بود و نبود فیلم جاسوسی یا امنیتی کاملاً علی‌السویه است. اما سرعت سرسام‌آور حوادث امنیتی در کشور از جنگ گرفته تا ترور و عملیات‌های سایبری لزوم کار در این زمینه را به وظیفه شرعی و اخلاقی فیلمسازان این ممکلت بدل می‌کند و آنها باید فکری به حال زمین آماده کشت این ژانر کنند. در حال حاضر سریال «هزارتو» و فیلم «قمارباز» ژانر جاسوسی-امنیتی را در شبکه نمایش خانگی و سینما نمایندگی می‌کنند، اما آیا کیفیت این دو به‌گونه‌ای ا‌ست که بخواهند نماینده تام و تمام سینما و تلویزیون ما در بازنمایی قدرت نیرو‌های امنیتی و اطلاعاتی کشور در مواجهه با دشمن باشند؟

دسته جداافتاده‌ها

سینمای پیش از انقلاب تا قبل از آن که به ملک طلق فیلمفارسی بدل شود، از جهت بها دادن به ژانر‌های مختلف تکثر خوبی داشت و حتی در سال‌هایی این فیلم‌های جنایی و پلیسی بودند که مچ کمدی را در جدول فروش می‌خواباندند و در نظر منتقدان و ژورنالیست‌های روزگار خود جایگاه و منزلتی داشتند. فیلم‌های فارسی که آمدند رویه به‌کل تغییر کرد و درصد ریسک موفقیت باقی آثار به پایین‌ترین حد ممکن رسید. فیلمفارسی‌ها از دل سنت آشنای نمایش‌های لاله‌زاری بیرون می‌آمدند و به همین خاطر سوای مضمون مشترکی که در بسیاری از آنها رواج داشت از حیث لحن با مخاطبان کوچه و بازار ارتباط بیشتری برقرار می‌کردند؛ در نتیجه بدون هیچ‌مزاحمتی فعالیت پرسود خود را به قیمت تحمیق بیننده جلو بردند و راه را به‌سوی دیگر گونه‌های سینمایی سد کردند.

پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ و به دنبال آن، تبدیل شدن ایران به‌عنوان یکی از مخالفان اصلی آمریکا و شوروی به‌عنوان رأس هرم دنیای دوقطبی باعث شد تا لزوم تولید فیلم در باب مسائل اطلاعاتی در جنگ روایت‌ها اهمیت پیدا کند. در واقع انقلاب اسلامی از هر حیث جامعه ایران و حتی موافقان و مخالفان خارجی‌اش را به تکاپو انداخته بود و دیگر نمی‌شد سینما وضعی همچون سابق داشته باشد. به بیان دیگر، وقتی روزگار در حال دگرگونی و تلاطم است سینما هم به‌مثابه یک رسانه باید در جنب‌وجوش باشد و روایتی دقیق و پرانرژی از اوضاع ارائه دهد. اولین فیلم شاخص در این رابطه «خط قرمز» محصول سال ۱۳۵۹ بود. مسعود کیمیایی که تا پیش از آن با آثاری نظیر «گوزن‌ها»، «سفر سنگ»، «بلوچ»، «خاک» و حتی «رضا موتوری» نسبت خود را در وضعیت و حالتی دور از ساختار رسمی فرهنگ در رژیم پهلوی تعریف کرده بود و به‌تندی از آنها در آثارش، به‌ویژه گوزن‌ها انتقاد می‌کرد، با اولین فیلمی که پس از پیروزی انقلاب جلوی دوربین برد، ماجرای شبی از زندگی یک مامور ساواک با بازی «سعید راد» (آقای امانی) را روایت کرد.

«خط قرمز» برداشتی آزاد از فیلمنامه «شب سمور» نوشته «بهرام بیضایی» بود که کیمیایی با دخل و تصرف کمتری نسبت به فیلمنامه خاک -که براساس قصه «اوسنه باباسبحان» اثر «محمود دولت‌آبادی» ساخته شد- کار تولیدش را به سرانجام رساند. لحن و پلاستیک فیلم به آثار نوآر آمریکایی نزدیک بود و سازنده‌اش قصد داشت که به‌واسطه آن به کنه روابط شخصی مأموران ساواک ورود کند. خط قرمز با وجود وابستگی تام و تمامش به ذائقه و سلیقه رایج مخاطبان در آن روزگار اقبال چندانی در تنها اکرانش به دست نیاورد تا حضورش در نخستین جشنواره فیلم فجر به اولین و آخرین امید فیلمسازش به دیده شدن منتهی شود. دومین طبع‌آزمایی در این زمینه هم فیلم «دست شیطان» نام داشت که حاصل کارگردانی «حسین زندباف» و نویسندگی «نادر ابراهیمی» بود. این فیلم با ماهیتی تماماً ضد امپریالیستی و ضد آمریکایی در واکنش به شکست مفتضحانه نیروی نظامی آمریکا موسوم به «دلتافورس» در صحرای طبس ساخته شد. «دیگری» در این فیلم نه مامور ساواک، که دشمن خارجی بود، زیرا انقلاب با فاصله از روز‌های آغازین پیروزی دشمنان و مخالفان جدیدی پیدا کرده بود که از هر نظر مجهزتر و باهوش‌تر از شکنجه‌گران ساواک به‌نظر می‌رسیدند و ریشه غربی و آمریکایی داشتند. دست شیطان قصه جاسوسی به‌نام مستعار «عکاس» است که پس از واقعه طبس از طرف سازمان سیا به ایران می‌آید تا با شناسایی گروگان‌های آمریکایی، شرایط را برای نجات آنها تسهیل کند.

 فیلم با به‌کارگیری از بازیگران حرفه‌ای تئاتر مانند «هادی اسلامی»، «محمدعلی کشاورز»، «کیومرث ملک‌مطیعی» و... نگاه‌ها را نسبت به خود برانگیخت و با وجود تدوین خوش‌ریتم اکران موفقی را با پشت سرگذاشتن توقیف‌های اولیه در شیراز، اصفهان و رشت تجربه کرد. دست شیطان اولین و یکی از موفق‌ترین تجربه‌های سینمای ایران در ساخت فیلم‌های جاسوسی-امنیتی بود، ولی این روند به دلیل حساسیت نهاد‌های نظارتی و همچنین وجود اوضاع ملتهب سیاسی و تأثیر آن بر تولید چنین آثاری ادامه پیدا نکرد تا مخاطبان در سال‌ها و روز‌های بعد صرفاً با تک‌فیلم‌های جاسوسی و امنیتی نظیر فیلم‌های باکیفیتی، چون «روز شیطان»، «تشکیلات»، «روباه»، «ابلیس»، «روز صفر» و... مواجه شوند. در میان این آثار، روز شیطان ساخته «بهروز افخمی» (براساس داستان پروتکل چهارم نوشته فردریک فورسایت) تجربه متفاوتی از برقراری تعادل لازم و کافی میان تکنیک، ساختار و تم بود و یک «آتیلا پسیانی» (در نقش میشل گنج‌بخش) درجه‌یک در مقام ایفاکننده قطب منفی ماجرا داشت که تا آن زمان در نوع خود کم‌نظیر بود.

وقتی کمیت جای کیفیت را می‌گیرد

آثار جاسوسی در تلویزیون رسمی کشور همواره نقشی فعال -و نه پویا- ایفا کرده‌اند. به‌طوری که اگر سیاهه‌ای از آنها تهیه کنیم به این نکته پی می‌بریم که سریال‌ها و تله‌فیلم‌های امنیتی از حیث تعداد رقیبی جدی برای مجموعه‌های کمدی محسوب می‌شوند. اما آیا از بعد کیفی نیز این کار‌ها چیز دندان‌گیر و نکته قابل عرضی دارند که تماشای‌شان به کار مخاطبان تلویزیون بیاید و آنها را به بهترین شکل ممکن سرگرم کرده و حتی به فکر فرو ببرد؟ این سؤالی ا‌ست که رسیدن به جواب آن سخت نیست. آثار تلویزیونی به دلیل نظارت فزاینده و همه‌جانبه در تمامی مراحل و طی کردن موانع قابل توجه با قبول سختی زیاد به آنتن می‌رسند! همین مسئله موجب شده سریال‌ها و تله‌فیلم‌ها با کیفیت بسیار پایین‌تری نسبت به نرم جهانی پخش شوند و هیچ تأثیر مثبتی را بر ادراک مخاطبان هدف خود به‌وجود نیاورند. به عبارت دیگر، وقتی مسئولان امر در سینما سلیقه بیننده را در طول دهه‌ها با آثار کمدی و درام‌های خانوادگی کانالیزه می‌کنند، طبیعی است که تولیدات متفاوت در ژانر‌های گوناگون به چشم نیاید. اگرچه رویکرد رسانه ملی به‌ظاهر با سینما در همه این سال‌ها متفاوت بوده، اما در عمل به‌جز مواردی انگشت‌شمار تماشاگر را به نتیجه درخوری نرسانده است، زیرا به‌جای نظارت بر کیفیت آثار، محتوای آنها را حراست کرده است.

ساخت سریال امنیتی انرژی مضاعفی را از عوامل به دلیل رعایت موارد سلیقه‌ای ممیزان می‌گیرد، تا جایی که آنها عطای به سرانجام رساندن پروژه‌های بعدی را به لقایش می‌بخشند و ژانر‌ها و مدیوم‌های دیگر را برای فعالیت انتخاب می‌کنند. مجموعه‌هایی مانند فصل اول و دوم «هوش سیاه»، «ماتادور»، فصل اول و دوم «گاندو» و درنهایت «تعبیر وارونه یک رؤیا» در این میان تنها جرقه‌هایی به حساب می‌آیند که در تلاش برای جذب بیننده نسبتاً موفق عمل کردند، اما مسئولان امر نتوانستند از این امکان و ظرفیت در خدمت غنی‌تر کردن تجربه فیلم‌ها و سریال‌های جاسوسی استفاده کنند. اوضاع در پلتفرم‌ها از این هم بدتر است، چون گردانندگان آنها مسئله عدم علاقه بیننده یا کاربر به آثار جاسوسی را مفروض می‌گیرند تا اصلاً به سمت ساخت چنین موضوعاتی با وجود ظرفیت‌های عمیق داستانی نروند!

به همین دلیل است که تجربه سریال «هزارتو» در این میان اهمیت پیدا می‌کند، چون سکویی که این مجموعه از آن پخش می‌شود می‌تواند با اتکا به مخاطبان اثر (البته در صورت حفظ حداقلی از کیفیت) گام‌های بعدی را در این زمینه بردارد و در شرایط حساس کشور، فرمان روایت داستان‌های اطلاعاتی، امنیتی و در کل سریال‌های جاسوسی را به دوش بکشد. نکته‌ای که در این میان نباید فراموش کرد رعایت مختصات فرهنگی و زیستی مخاطب ایرانی در ایده‌پردازی و پرداخت فیلم‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی است که می‌تواند گامی رو به جلو در جهت ماندگاری اثر محسوب شود. فیلمفارسی به دلیل آن که بر پدیده مستقلی دلالت داشت نه فیلم بود و نه فارسی، اما طیف قابل‌توجهی از تماشاگران سینمای عامه‌پسند با آن ارتباط می‌گرفتند، زیرا رگه‌هایی از زندگی و نحوه زیست خویش را بر پرده مشاهده می‌کردند، فیلم‌ها و سریال‌های جاسوسی هم برای پیمودن راه موفقیت و باز کردن جا در میان خانواده‌های ایرانی بدون اینکه بخواهند چرخ را از ابتدا اختراع کنند، باید اینجایی و ایرانی باشند.

غرب و تأکید بر دیگری‌سازی

نزدیک به دو دهه از شروع دوران سینمای صامت نگذشته بود که ژانر فیلم‌های جاسوسی، متأثر از جنگ جهانی اول در اروپا پا گرفت. این آثار از همان روز‌های نخست با تأکید بر دیگری‌سازی از نیرو‌های متخاصم آلمانی در طول جنگ بین‌الملل اول و دوم شکل گرفتند و با به‌کارگیری از قرارداد‌های ثابت و کلیشه‌های ژانری مخاطبان خود را سرگرم کردند. هدف ظاهری اگرچه پر کردن اوقات فراعت مردم عادی بود، اما سازندگان این‌گونه فیلم‌ها با استفاده از قلم نویسندگان ادبیات پلیسی -که بسیاری از آنها نظیر «جان لوکاره» و «فردریک فورسایت» جاسوس و نظامی بودند- می‌کوشیدند ضمن رونق بخشیدن به اقتصاد سینما، تبحر دستگاه‌های اطلاعاتی در نابودی و حذف کامل مخالفان دنیای غرب را در ذهنیت سینمادوستان خودی و غیرخودی پیش‌ببرند. به همین خاطر از «آلفرد هیچکاک» انگلیسی و «فریتز لانگ» آلمانی گرفته تا پل گرین‌گراس (کارگردان مجموعه فیلم‌های عملیات بورن) و سازندگان آمریکایی و بریتانیایی فرنچایز‌های «عملیات غیرممکن»، «جیمزباند» و «ایندیانا جونز» جملگی در راستای منافع آمریکا و متحدانش کار کردند تا اگر احیانا در زمینه نظامی و اطلاعاتی متحمل شکست‌هایی شدند، آنها به میدان بیایند و روایت مطلوب خویش را به خورد دیگری‌شان -که در حال حاضر مردم روسیه، چین، ایران و به‌طور کل غرب آسیا و دنیای اسلام- بدهند. پس نباید به‌سادگی از خیر ساخت فیلم‌ها و سریال‌های جاسوسی گذشت و آن را مسئله‌ای که بود و نبودش توفیری ندارد تصور کرد.

منبع: فرهیختگان-ایمان عظیمی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر