کد مطلب: ۱۰۳۸۴۳۸
|
|
۳۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۱:۵۸
روایت میدانی از جنایت در میناب

۵۰ روز پس از تراژدی بزرگ

۵۰ روز پس از تراژدی بزرگ
در لغت‌نامه فارسی آمده است که نام قدیم شهر میناب «مینا آب» بود. یعنی شهری که در میان رودخانه‌های زلال قرار داشت. رفته‌رفته دگرگونی زبان فارسی «مینا آب» را به «میناب» تبدیل کرد.

به گزارش مجله خبری نگار، در لغت‌نامه فارسی آمده است که نام قدیم شهر میناب «مینا آب» بود. یعنی شهری که در میان رودخانه‌های زلال قرار داشت. رفته‌رفته دگرگونی زبان فارسی «مینا آب» را به «میناب» تبدیل کرد. میناب، اما از نهم اسفندماه ۱۴۰۴، حوالی ساعت ۱۱ صبح به «مینا خون» تبدیل شد. شهری که به واسطه موشک‌های متجاوز دشمن، خون‌های زلال بی‌گناه دختران و پسرانِ دانش‌آموز در دل آن جاری شد. تا پیش از نهم اسفندماه ۱۴۰۴، میناب به گلستان جنوب معروف بود. حالا، اما بیش از ۴۰ شبانه‌روز است که میناب در تمام دنیا به قتلگاه دانش‌آموزان مدرسه «شجره طیبه» شهرت یافته است و هیچ‌کس یادش نمی‌آید این شهر کوچک در جنوب نقشه ایران، تا پیش از اسفند ۱۴۰۴ در ذهن ساکنان و حتی مسافرانش، چه شکلی داشت و تداعی‌کننده کدام خاطره بود. آنچه که امروز میناب را به حجم انبوهی از غم میان قفسه سینه آدمی تبدیل می‌کند و راه نفس کشیدن را می‌بندد و باعث می‌شود نفس کشیدن معمولی، به آهی ممتد تبدیل شود، قصه‌های ناتمام است. قصه دختران و پسران ۶ تا ۱۲ ساله‌ای که هر کدامشان امید و آرزوی یک خانواده بودند. قصه ناتمام بچه مدرسه‌ای‌هایی که احتمالاً فرصت نکرده بودند حتی الفبا را کامل بیاموزند تا با ذوق‌زدگی فراوان، خودشان به تنهایی نام و نام خانوادگی‌شان را بنویسند. این گزارش روایت‌های تکه‌تکه از قصه‌های ناتمام میناب است. روایت‌های کوتاه و جدا شده از ۱۷۰ قصه میناب است که موشک‌های متجاوز، آنها را ناتمام گذاشت. روایت‌های تکه‌تکه شده‌ای که احتمالاً شبیه به صاحبان کوچک خودشان هستند.

روایت اول: کربلای دهم رمضان ۱۴۴۷

«به میناب، گلستان خلیج‌فارس خوش آمدید.» هرکسی را که در میناب می‌دیدی، کس‌وکاری در مدرسه شجره طیبه داشت. دورترین نسبت ساکنان میناب که می‌شد: «نوه خاله» یا «نوه عمه» هم باز نسبت نزدیک فامیلی محسوب می‌شود. تقریباً اکثر مینابی‌ها، سیاه‌پوش بودند. حتی اگر کسی فرزندی نداشت، به احترام کودک شهید همسایه، سیاه تن کرده بود. در دقایق اولیه‌ای که موشک به مدرسه اصابت کرده بود، همین نسبت دور و نزدیک خانوادگی و آشنابودن همه مینابی‌ها با یکدیگر، همسایه‌های مدرسه را به مدرسه کشانده بود. حتی خیلی از خاله‌ها، عمه‌ها و دایی‌های بچه‌ها زودتر از مادر و پدرشان در میانه آوار، به دنبال نشانه‌ای از برادرزاده یا خواهرزاده‌هایشان بودند. با هرکسی که در میناب صحبت می‌کنی، دوست دارد از غم و داغ آن روز بگوید. تا سر صحبت باز می‌شود، تقریباً اکثرشان تکرار می‌کنند: «مدرسه کربلایی بود برای خودش» یا می‌گویند: «ما که رسیدیم، مدرسه شده بود کربلا.»

روز دهم رمضان ۱۴۴۷ قمری، برای مینابی‌ها به روز دهم سال ۶۱ قمری تبدیل شده بود. انگار که موشک‌ها موقعیت جغرافیایی و تاریخی مدرسه شجره طیبه را جابه‌جا کرده بود و مدرسه را به هزار و ۷۷۰ کیلومتر آن‌سوتر از مرز‌های ایران در دل دشت نینوا و به هزار‌ها سال قبل‌تر، در دل واقعه عاشورا پرت کرده بود. جایی که یاران کوچک، امام شهید را یاری دادند و حالا باید در میان انبوه آوار به دنبال کودکانشان بگردند که تیر سه‌شعبه حرمله آنها را به شهادت رسانده بود. مینابی‌ها می‌گفتند بعد از آواربرداری و پیداشدن پیکر‌های تکه‌تکه شهدا، خشم تمام شهر را پر کرده بود. سوخت‌بر‌های مینابی و اطراف میناب، ماشین‌های تویوتاشان را به صف کرده بودند و می‌خواستند با فروش ماشین‌های تویوتاشان، قایق تندرو بخرند تا بروند آن‌سوی آب‌های خلیج‌فارس و به انتقام کودکان مینابی، سر دشمنان و هم‌دستانشان را از تن جدا کنند. از داغ فرزند هیچ‌چیز جانکاه‌تر حتی برای خدا هم نیست. آن‌قدر که خدا، با آن بزرگی و خداوندی‌اش هم گفته است داغ فرزند امتحانی سخت از سوی اوست. حالا یک ایران، درست در اولین روز آغاز جنگ تحمیلی سوم، داغدار فرزندانش شده بود. فرزندانی که صبح اولین روز هفته، با لباس‌های تمیز و اتوکشیده راهی مدرسه شده بودند و ظهر، خانواده‌ها باید به دنبال تکه‌هایی از پیکر یا لباس، کتاب و انگشترشان در میان آوار‌ها می‌گشتند.

روایت دوم و سوم: حسرت‌های ابدی

نهم اسفندماه ۱۴۰۴، دوستی‌ها و رفاقت‌های کودکانه بسیاری را برای همیشه ماندگار کرد. «آرشا میرانی» و «سبحان شهدادی» دو دوست و هم‌کلاسی‌ای بودند که به‌خاطر نسبت خانوادگی پدرانشان باهم، هم در مدرسه و هم خارج از مدرسه با هم وقت می‌گذراندند. حالا هر دوی‌شان کنار یکدیگر، بعد از دویدن‌ها و بازی‌ها و دعوا‌های پسرانه‌ای که روز نهم اسفندماه ۱۴۰۴ داشتند، در گلزار شهدای کوچک روستایشان نرسیده به بشاگرد، آرام خوابیده‌اند. مادر آرشا از من می‌خواست حتماً در روایتم، کنار اسم پسرش، نام سبحان هم را بیاورم. خوش نداشت وقتی این دو رفیق، شب و روزشان و خورد و خوراکشان هم با هم بود، حالا فقط از یکی‌شان اسم بیاورم. آرشا و سبحان کلاس اول بودند. با اینکه بیش از ۴۰ روز از شهادت آرشا می‌گذشت؛ اما مادرش همچنان نگران بود که آرشا قبل از شهادتش، از جنگ و حمله به کشور باخبر شده بود یا نه. «زهرا میرانی» مادر آرشا، به قبر خاکی پسرش چشم دوخته بود و می‌گفت که اجازه نمی‌داد همسرش درباره اتفاقات و مسائل روز سیاسی و جنگ، پیش بچه‌ها چیزی بگوید. در جنگ ۱۲ روزه وقتی متوجه می‌شوند جنگ شده، در راه مسافرت به مشهد بودند. بااینکه مجبور می‌شوند به میناب برگردند، اما باز هم آرشا از اینکه در کشور جنگ شده، بی‌خبر بود. زهرا روز حمله وقتی سراغ آرشا را از هم‌مدرسه‌ای‌هایش گرفته بود، از آنها پرسیده بود که پسرک می‌دانست چرا مدرسه دارد زودتر از موعد تعطیل می‌شود یا نترسیده بود؟ اینها را که تعریف می‌کرد سری تکان می‌داد و از افعال مضارع برای پسرش استفاده می‌کرد و خدا را شکر می‌کرد که «آرشا از جنگ باخبر نشده و نترسیده است.» غریزه مادرانه‌اش هنوز درگیر ترس بچه از موشک و اخبار جنگ بود. جنس حسرتش هم زنانه است. می‌گفت آرشا بدغذا بود. خیلی دوست داشت بستنی بخورد، اما وقتی به پسرش اجازه می‌داد بستنی بخورد که غذایش را کامل می‌خورد. حالا حسرتش این شده که کاش هروقت پسرک هوس بستنی می‌کرد، اجازه می‌‎داد بستنی بخورد. می‌گفت که کاش مادر‌ها کمتر به بچه‌هایشان سخت بگیرند تا بعد از رفتن ناگهانی بچه‌ها، حسرت‌های ساده‌ای روی دلشان نماند. «آرشا مشق‌هایش را خودش می‌نوشت. اصلاً توی مشق نوشتن اذیت نمی‌کرد. از وقتی رفته است، همش به این فکر می‌کنم که کاش من هم مثل رؤیا میرعلمی، برای یکبار هم که شده مشق بچه‌ام را خودم می‌نوشتم.» آرشا و خانواده‌اش چند هفته‌ای می‌شد که به خانه جدیدشان نقل مکان کرده بودند. آرشا را موشک‌های آمریکایی پیش از چیدن اتاقش از خانواده‌اش گرفته بود. مادر آرشا مدام تکرار می‌کرد وقتی به خانه‌اش برمی‌گردد، چطور توی سفره به‌جای ۴ بشقاب، ۳ بشقاب بچیند و چطور جواب بهانه‌های آروین، برادر کوچک آرشا را بدهد؟ پدر آرشا دوست داشت دامادی پسرکش را ببیند. قد بکشد و برایش کار راه بندازد. اصلاً هرچه که دارد و ندارد را برای آرشا خرج کند. می‌گفت که انگار قصه او و پسرکش برعکس شده است. آرشا جانش را برای ایران داد و حالا او هرچه اعتبار و آبرو دارد، از آرشاست. اینکه به او می‌گویند «پدر شهید آرشا میرانی» برایش بزرگ‌ترین دارایی است که آرشا به او بخشیده است. پدر آرشا می‌گفت: «پسرم درست در روزی که رهبرمان شهید شده، شهید شد. درست مثل قصه کربلا و شهادت علی‌اصغر بود. پسرم شهید شد تا دنیا حقانیت رهبرمان و راهمان را بداند.» پدر و مادر آرشا دوستی داشتند که سال گذشته فرزندشان را بر اثر بیماری از دست داده بود. می‌گفتند با اینکه دلتنگی سخت است، اما اگر آرشا هرطور دیگر به جز شهادت رفته بود، این داغ و امتحان الهی را تاب نمی‌آوردند. آرشا یکی از همان ۱۷۰ قصه ناتمام میناب است. حسرت همیشگی و ابدی بستنی‌های نخورده و مشق‌های ننوشته روی دل مادرش.

توی برنامه هفتگی آرشا و سبحان، شنبه روز ورزش بود. پدر سبحان روز قبلش برای سبحان کفش جدید خریده بود. وقتی او را برای مدرسه رفتن آماده می‌کرد، اول کفش‌های جدید و تمیزش را برایش آورده بود، اما همین که یادش آمده سبحان ورزش داشته، کفش‌های قدیمی پسرک را پایش کرده بود. حالا سبحان برای همیشه رفته است و کفش‌هایی مانده‌اند که به نام او و برای او بود، اما دیگر سبحان نیست که کفش‌های جدید را پا بزند و بخواهد با آنها در حیاط مدرسه شجره طیبه، پابه‌پای آرشا بدود. پدر سبحان مغازه آرایشی و بهداشتی دارد. سبحان هروقت با پدرش به مغازه می‌رفت، به سلیقه خودش برای مادرش عطر و لاک از مغازه می‌برد. مادرش می‌گفت که گاهی تا به خودش می‌آمد، می‌دید سبحان دارد برایش لاک می‌زند. گاهی اجازه می‌داد، گاهی هم دست و پا‌هایش را عقب می‌کشید و توضیح می‌داد که پاک‌کردنشان برای هر بار وضوگرفتن و نمازخواندن سخت است. مادر سبحان می‌گفت که پسرک با همان سن کمش، آن‌قدر به مادرش توجه می‌کرد که همیشه ذوق عروس نداشته سبحان در آن سن را داشت. اینکه پسری دارد که جزئیات را می‌فهمد و قرار نیست عروس آینده‌اش غصه این را بخورد که همسرش تغییرات او را متوجه نمی‌شود. مادر آرشا و مادر سبحان ۷ساله که روزی دلشان می‌خواست دامادی پسرانشان را ببینند، حالا به این فکر می‌کنند که لابد خدا به دلشان نگاه کرده که از کربلای شجره طیبه، پیکر پسرک‌هایشان برگشته است. به مادر ماکان نصیری، هم‌کلاسی آرشا و سبحان فکر می‌کنند که کاش پیکر نحیف پسرشان را بتوانند بالاخره پیدا کنند و قبر خالی ماکان، پیکر ماکان را در آغوش بگیرد.

روایت چهارم: دست‌های سوخته

«منو چرا می‌زنید؟ مدرسه رو نزنید» محمد شریفی (۷ ساله) و رقیه سالاری (۱۰ ساله) دو مجروح از ۹۶ مجروح مدرسه شجره طیبه هستند که هر دو دچار سوختگی شدند. رقیه ۲۹ درصد سوختگی داشت و محمد ۳۵ درصد. محمد همراه خواهر بزرگ‌ترش زهرا دانش‌آموز آن مدرسه بودند. خاله‌شان هم در شجره طیبه معلم قرآن بود. محمد کلاس اول و زهرا کلاس چهارم بود. وقتی مدیر تصمیم بر تعطیلی مدرسه گرفته، محمد طبقه بالا به سراغ خاله و خواهرش رفته بود. خانم کمالی یعنی خاله زهرا و محمد، محمد را در دفتر مدرسه گذاشته بود و از او خواسته بود که چند دقیقه منتظر بماند تا زهرا را تحویل بگیرد و با هم به خانه بروند. همین که خانم کمالی از دفتر خارج شده، موشک اول اصابت کرده بود. محمد، رقیه را در دفتر مدرسه کنار خودش دیده بود که مانتویش از پشت آتش گرفته. رقیه هم محمد را در لحظه‌ای که زبانه‌های آتشِ برخاسته از موشک‌های لعنتی تاماهاک به جانِ مدرسه افتاد، دیده بود. توی عالم بچگی، با دست‌هایشان آتش را می‌خواستند خاموش کنند و همان دست‌های کوچکی که درصدد خاموش کردن آتش برآمده بودند هم سوختند. محمد و رقیه خودشان را از دفتر مدرسه نجات دادند. محمد به سمت خیابان دویده بود و یک موتوری او را به خانه برده بود. مادرش وقتی او را با آن سر و وضع دید، همانجا دم در خانه غش کرد. خانم کمالی خاله محمد و زهرا خواهرش شهید می‌شوند. رقیه هم خودش را از تلی از آوارِ دفتر به سمت پایین پرت کرده بود. وقتی که موشک اصابت کرده بود، رقیه دوست صمیمی‌اش «فاطمه دورازهی» را زیر آوار دیده بود که کمک می‌خواست. دست‌های سوخته و کوچک دختر هر چه زور زده، نتوانسته بود دوست صمیمی‌اش را از زیر آوار بیرون بکشد. مادر رقیه می‌گفت هنوز که هنوز است، شب‌ها خواب فاطمه، دوستش را می‌بیند که زیر آوار است. محمد هم از موجِ موشک‌ها در امان نبود. توی بیمارستان شب‌ها خودش را از روی تخت به پایین پرت می‌کرد و داد می‌زد: «منو چرا می‌زنید؟ مدرسه رو چرا می‌زنید؟ ما اومدیم درس بخونیم.» پدر محمد می‌گفت که هنوز محمد خیال می‌کند بوی دود و آتش می‌آید. هنوز توی گوشش صدای موشک می‌پیچد و خود به خود شروع می‌کند به جیغ کشیدن.

روایت پنجم: فرشتۀ خدا

«من فرشته خدا هستم. اگر آرزوتون برآورده شد، بدونید من دعاتون کردم.» بعضی نام‌ها و تصاویر از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه، برای همیشه ماندگار شدند. مثل تصویرِ آخرین خداحافظی پسرِ ۹ ساله‌ای به نام میکائیل میردورقی. میکائیل شب قبلش وقتی با مادرش شام می‌خورد به مادرش گفته بود: «غذایت طعم بهشت می‌دهد!» وقتی می‌خواسته سوره بروج را برای آخرین‌بار تمرین کند، به مادرش گفته بود که فیلم بگیرد و هر جا اشتباه خواند، اشکالش را بگیرد: «چون فردا قرار است جلوی همه مردم، آن سوره را بخوانم.» شب قبل از حمله به مدرسه، بعد از شام از برادر بزرگ‌ترش «کوروش» خواسته بود که با هم «تانک بازی» کنند. میکائیل ایران شده بود. با پشتی و بالشت، تانک درست کرده و آخر بازی هم ایران برده بود. بعد هم رفته بود و توی اتاق نقاشی کشیده. آمریکایی‌ها را کشیده بود که با سه موشک به مدرسه حمله کرده‌اند. تعدادی سرباز متجاوز از یک «ارتش نزامی» [نظامی]که به مدرسه حمله کرده بودند و «بچه‌ها همشون مردن.» نقاشی را توی اتاقش جاگذاشته بود و وقتی به شهادت رسیده بود، کوروش برادر بزرگ‌تر میکائیل نقاشی را به مادرش نشان داده بود. میکائیل جثه درشتی داشت. همیشه غذا می‌خورد که مثل هادی چوپان شود. دوست داشت مثل هادی چوپان، برای ایران مدال بیاورد و مدال‌هایش را هم بندازد گردن مادرش تا برای ایران و مادرش افتخار باشد. روزی که موشک‌ها به مدرسه اصابت کرده بود و مادر میکائیل در میان زخمی‌ها و پیکر‌ها به دنبال میکائیل می‌گشت؛ از مردم می‌پرسید: «یه پسر تپل ندیدید؟» پسرکی که روزی برای این غذا می‌خورد تا به خیال خودش کشتی‌گیر یا هادی چوپان شود، حالا جثه درشتش نشانه‌ای شده بود که مادرش در میان پیکر‌ها راحت‌تر او را پیدا کند. میکائیل به همه می‌گفت: «من فرشته خدا هستم. اگر آرزوتون برآورده شد، بدونید من دعاتون کردم.» کوروش برادر بزرگ‌تر میکائیل بعد از شهادت برادر کوچک‌ترش می‌خواسته خودکشی کند و خودش را روی ریل قطار پرت کرده بود. روز حمله به مدرسه، میکائیل وقت خداحافظی از مادرش خواسته بود که از او عکس بگیرد. میکائیل شاید خودش می‌دانست که آن دست تپلی که موقع خداحافظی توی آخرین عکسش، بالا می‌آورد، آن کیفی که روی دوش دارد و روپوشِ سرمه‌ایش قرار است بشود سند یک جنایت، نسل‌کشی و کودک‌کشی آدمخواران اپستینی. شاید خودش می‌دانست همان عکس ساده قرار است بشود روضه‌ای مصور؛ بی‌هیچ کلمه و حرف پس و پیش برای کودکانه‌های ناتمامی که از قضا همان ۳ موشک پیش‌بینی شده‌اش از میناب گرفت.

روایت ششم و هفتم: زباله‌دان تاریخ

برای اولین‌بار که نام «فاطمه اسرا» را از زبان یکی از اهالی میناب شنیدم، فکر می‌کردم اسم یکی از دختربچه‌های شهید است. وقتی به خانه‌شان رفتم، فهمیدم «فاطمه» و «اسرا» دختر خاله بودند و همه اسم‌شان را پشت هم «فاطمه اسرا» می‌گویند. پدر فاطمه، یعقوب یزدان‌پناه دبیر ادبیات و شاعر است. سال گذشته که قرار بود فاطمه کلاس اولی شود، از همکارانش پرس‌وجو کرده بود که بهترین مدرسه میناب برای تحصیل دخترش کدام مدرسه است؟ از این معلم و آن معلم اسم شجره طیبه را شنیده بود. با اینکه فرصت ثبت‌نام تمام شده بود، اما با تماس، بالاخره مدیر را متقاعد کرده بود که برای دو دانش‌آموز کلاس اولی جا باز کند. اسرا را در یک مدرسه دیگر ثبت‌نام کرده بودند؛ اما، چون این دو دختر خاله از کودکی، به همدیگر وابسته بودند، پرونده اسرا را هم به شجره طیبه منتقل کرده بودند. شنبه نهم اسفندماه ۱۴۰۴ وقتی فاطمه بیدار شده بود که به مدرسه برود، از پدرش خواسته بود که برای او و اسرا دو لقمه بزرگ بگیرد. با اینکه فاطمه شب قبلش کم خوابیده بود، اما اصرار داشت که آن روز حتماً به مدرسه برود. مادرش هنوز آخرین تارِ مو‌هایش را که در دندانه‌های شانه دخترک بجا مانده بود، نگه داشته است. آخرین تکلیفش را هم توی مدرسه مرتب نوشته بود و تاریخ نهم اسفندماه توی دفترش خورده بود. «فاطمه اسرا» هم که تمام دوران کودکی‌شان را کنار هم بودند، حالا کنار یکدیگر در روستای گوزانگ شهرستان میناب به خاک سپرده شدند. ماه‌ها پیش معلم برای تدریس حرف «خ» از فاطمه و اسرا خواسته بود که تکه‌ای روزنامه یا کتاب بچسبانند و در آن حروف «خ» را پیدا کنند. اسرا تکه‌ای روزنامه چسبانده بود و در آن تکه روزنامه نوشته شده بود: «صهیونیست‌ها برای همیشه به زباله‌دان تاریخ خواهند پیوست.» حقانی خاطرنشان کرد: «این رژیم پلید به پایان راه خود رسیده است و بالاخره اینطور تحرکات و دست و پا زدن‌ها نشان می‌دهد که خودشان نیز رسیدن به خط پایان را دریافته‌اند و از عاقبت خود آگاه هستند؛ اما در این سوی میدان شهادت برای مردان راه حق سعادت ابدی است و جبهه مقاومت شهیدانی را که از دست می‌دهد در ظهور منجی عالم بشریت مجدداً به آغوش خواهد کشید، درحالی‌که هیچ‌گونه بازگشتی برای صهیونیست‌ها وجود ندارد و آنها برای همیشه به زباله‌دان تاریخ خواهند پیوست.»

روایت ناتمام

پدر نازنین‌زهرا، یکی از مجروحانِ شجره طیبه، دقایقی پس از اصابت دو موشک رسیده بود. می‌گفت که یکی از والدین با دو متر قد وقتی دم مدرسه برای تحویل گرفتن بچه‌هایش رسیده بود و با آوار مدرسه روبه‌رو شده، همانجا با صورت به زمین خورده بود. تکه‌های پیکر بچه‌ها روی درخت روبه‌روی مدرسه افتاده بود. مادر رقیه می‌گفت که پیکر یکی از پسر‌ها را سالم پیدا کرده بودند. وقتی به پزشک قانونی رفته بود، گفته بودند بچه سکته کرده است. مادرش گفته بود که «پسرم از بچگی از هر صدایی می‌ترسید. لابد ترسیده بود.» ماکان نصیری، همکلاسی آرشا میرانی، سبحان شهدادی و علی سالاری را هنوز پس از ۵۰ روز پیدا نکرده‌اند. از پسرک یک لنگه کفش مانده و یک پلیور و قبری خالی که در انتظار به آغوش کشیدن ماکان است. از علی سالاری هم تنها یک دست پیدا شده بود. دستی که توی آن تا لحظه پیدا شدن، جعبه مداد رنگی‌های نیمه‌سوخته‌اش بود و پدرش از روی برچسبِ اسمش روی مداد رنگی‌ها، فهمیده بود که این دست، دست علی است. از زهره شهریاری معلم کلاس دومی که ۱۸۰ سانتی‌متر قد داشت، فقط یک دست و یک حلقه تحویل داده بودند. زهره شش‌ماهه پسر باردار بود و می‌خواست اسم پسرش را بگذارد محمد. سیسمونی‌اش را نصفه خریده بود و می‌خواست توی همین تعطیلات عید برود قشم و باقی سیسمونی را بخرد. مادر مطهره احمدنیا، آخرین تصاویر دخترش را از دوربین مدار بسته استخراج کرده و کار شب و روزش شده است، دیدن فیلمی که در آن مطهره، سوار سرویس می‌شود و می‌رود مدرسه. گلزار شهدای میناب هیچ ساعتی خالی از آدم نمی‌شود. هرکسی که به‌یکباره غمِ مدرسه شجره طیبه به دلش هجوم می‌آورد، در هر ساعتی از روز هم که باشد، خودش را به گلزار شهدا می‌رساند و کنار یکی از قبر‌ها می‌نشیند و زار می‌زند. توی همه شهر مهربانی معلم‌های شجره طیبه شهره است. بچه‌ها از آغوش این معلم، به آغوش آن معلم می‌رفتند. مینابی‌ها می‌گفتند پیکر بعضی معلم‌ها را درحالی پیدا کرده بودند که بچه‌ها را در آغوش گرفته‌اند. به‌خاطر محبت معلم‌ها و پای کار بودنشان، هرکسی که از هر شغل و تخصصی که در میناب بود، بچه‌اش را در شجره طیبه ثبت‌نام کرده بود. مینابی‌ها با اینکه عزادار بودند؛ اما همین که می‌فهمیدند مسافرم، میوه‌ای، شکلاتی یا هر چیزی که دم دستشان بود می‌دادند تا همراهم باشد. مادر امیرحسین رسولی از روی مزار پسرش، کیکی می‌دهد که روی آن عکس خندان امیرحسین در میان دشتی از گل‌هاست. وقتی می‌فهمیدند از تهران به میناب آمده‌ام، سراغ تهران را می‌گرفتند و دل نگران پایتخت بودند.

پسر بچه‌ای در گلزار شهدای میناب با صدایی بچگانه می‌خواند زنگ شهـادت شده آخرین درس، نمره‌تان شده ۲۰ در این درس... کل قصه میناب همین چند جمله از این شعر کودکانه است. ذوق مادر شدن زنی ۳۰ و چند ساله، امید و آرزوی مادران برای فرزندانشان به آینده، جنین ۶ ماهه تا کودک ۱۱ ساله و صدا‌های بچگانه‌ای که از ظالمان و کودک‌خواران اپستینی می‌پرسند گناه من برای کشته شدن مگر چه بود؟

‌

نمی‌دانم در تاریخ چند خبرنگار با چنین صحنه‌های دردناکی مواجه شده‌اند. چند خبرنگار، پدر و مادران جوانی را دیده‌اند که بعد از ۴۰ روز هنوز در میان آوار‌های مدرسه به دنبال رد و نشانه از فرزند دلبندشان هستند.‌ای‌کاش می‌توانستم این روایت را ننویسم و یا حتی جسارت آن را می‌داشتم که این رنج‌نامه را در یک گوشه لپ‌تاپ و یا کتابخانه‌ام برای همیشه دفن می‌کردم، اما نه... باید این روایت و ده‌ها و صد‌ها روایت دیگر بماند... باید تاریخ ثبت کند که دشمنان خدا چه جنایت‌ها که نکردند. چه جان‌های شیرینی را که از ما نگرفتند. کودکانی که تا روز قیامت حالا دیگر سرکلاس درس خانم معلمشان حاضر هستند.

منبع: فرهیختگان-زینب مرزوقی

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر