کد مطلب: ۱۱۱۴۳۳۶
|
|
۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۲۶

کلاغی که پرواز نکرد

کلاغی که پرواز نکرد
سریال «کلاغ» هم با پخش قسمت یازدهم به پایان خط رسید. این اثر در کارنامه شلوغ «محمدحسین مهدویان» راهی به صدر کار‌های باکیفیت این کارگردان ندارد و در بهترین حالت میان فیلم‌ها و سریال‌های متوسط الحال او قرار می‌گیرد. بااین‌حال باید کلاغ را در دو ساحت «نقد ژورنالیستی» و «تحلیل» مورد بررسی قرار دهیم تا چیز‌های قابل عرض را از قلم نیندازیم.

به گزارش مجله خبری نگار، سریال «کلاغ» هم با پخش قسمت یازدهم به پایان خط رسید. این اثر در کارنامه شلوغ «محمدحسین مهدویان» راهی به صدر کار‌های باکیفیت این کارگردان ندارد و در بهترین حالت میان فیلم‌ها و سریال‌های متوسط الحال او قرار می‌گیرد. بااین‌حال باید کلاغ را در دو ساحت «نقد ژورنالیستی» و «تحلیل» مورد بررسی قرار دهیم تا چیز‌های قابل عرض را از قلم نیندازیم.

روسیـاه

سریال کلاغ، مانند «زخم کاری» یک کار اقتباسی محسوب می‌شود و طرح داستان آن از رمان ترکیه‌ای «مه و شب» (پرتره گناه) نوشته «احمد امید» برداشته شده است؛ پس در اولین مواجهه ممکن است بعضی از منتقدان و روزنامه‌نویسان با ارجاع به اتمسفر جاری در قصه، سریال مهدویان را مورد قضاوت قرار دهند و بد و خوب را براساس حس‌وحالی که از رمان گرفته‌اند به کل مجموعه الصاق کنند. این هم به‌هرحال روشی است، ولی نمی‌تواند منطبق با معیار‌های زیبایی‌شناسانه باشد.

اما کلاغ داستانش را چطور بیان کرد که مورد قبول بخش قابل توجهی از منتقدان و روزنامه‌نگاران قرار نگرفت؟ «جلال» یک ارتشی است که به دستور پدر زن ساواکی‌‎اش «بهروزی» وارد اداره سوم دستگاه اطلاعات و امنیت رژیم پهلوی شده است. جلال توسری‌خور است و فیلم‌ساز برای نجات او از بند خانواده طاغوتی همسرش، عشقی ممنوع را جلوی پایش سبز می‌کند. «سایه» که سمپات گروه‌های چپ مخالف محمدرضا پهلوی به‌نظر می‌رسد، در یک نگاه عاشق و شیفته جلال می‌شود و رابطه به همین راحتی شکل می‌گیرد.

او عنصر مهمی نیست ولی گویا می‌تواند جلال و بالادستی‌هایش در ساواک را به سرنخ‌های خوبی در مورد مخالفان شاه برساند. مشکل، اما از جایی آغاز می‌شود که مخاطب باید همه این موارد را مفروض بگیرد، چون رابطه‌ای در این میان ساخته نمی‌شود که اکنون جلال بخواهد برای حفظ آن از خود انگیزه‌ای نشان دهد. مهدویان پیش‌تر هم در باقی آثارش ثابت کرده بود که پاشنه آشیلش ورود به مایه‌های ملودرام است و برخلاف فیلم‌های مردانه‌اش نظیر «ایستاده در غبار» و قسمت نخست «ماجرای نیمروز» اساساً شناختی نسبت به این حوزه ندارد و به یک معنا با زن و دغدغه‌هایش نسبتی برقرار نمی‌کند.

این عارضه در کلاغ شدیدتر از «ماجرای نیمروز؛ رد خون»، «زخم کاری» و «مرد بازنده» به چشم می‌خورد، زیرا اساس ساختمان درام بر مبنای عشقی ممنوع در عرض پیش می‌رود و این مسئله بیش از هر مسئله دیگر، فیلم‌ساز را در مواجهه با صبر کم مخاطبان قرار می‌دهد.

راهبرد مهدویان در سکانس افتتاحیه هر قسمت، مبنی بر نمایش عمق رابطه جلال و سایه به مدد فلاش‌بک‌های متعدد راه به جایی نمی‌برد، زیرا اگر شخصیت، کنش‌ها و انگیزه‌های او این‌طور ساخته و پرداخته می‌شد، هر فردی می‌توانست با نشستن روی صندلی کارگردانی و سیاه کردن صفحات کاغذ، کارگردان و فیلمنامه‌نویس شود.

به بیان دیگر، فلاش‌بک‌های آغازین هر قسمت بدون اینکه اجازه شناخت شخصیت را به مخاطب دهد، او را با گذشته آدمک‌های درون قاب آشنا می‌کند که آن هم چیز قابل عرض و ویژه‌ای نیست، زیرا سایه و جلال مدام در یک چرخه همان حرف‌ها و نگا‌ه‌های قسمت‌های قبل را در موقعیت‌های مختلف تحویل یکدیگر می‌دهند و نشان می‌دهند که دست فیلم‌ساز تا چه حد خالی است.

کلاغ از منظر کار با نور، طراحی صحنه، موسیقی‌متن، استفاده از ظرفیت باند صوتی، طراحی لباس و تعدادی از بازی‌ها، به‌ویژه بهروزی (محسن قصابیان) با توجه به استاندارد‌های داخلی غبطه‌برانگیز است و از باقی محصولات شبکه نمایش خانگی یک سروگردن بالاتر قرار می‌گیرد، اما ناترازی در فاز فیلم‌نامه و شباهت روابط آن به روح رمان باعث شده تا روابط علی و معلولی محلی از اعراب نداشته باشند و داستان و پیرنگ در این اثر با هم خلط شوند! بر همین اساس، نقاط عطف کنش بهروزی حذف می‌شود و بیننده حس خوب و همدلی‌برانگیزی نسبت به وی پیدا می‌کند. درحالی‌که اگر این روابط در دل یک رمان ساخته و پرداخته می‌شد، همراهی خواننده را نسبت به کاراکتر بهروزی برنمی‌انگیخت، چون در اغلب موارد ادبیات برخلاف سینما و تلویزیون، از کارکردی ذهنی و سوبژکتیو برخوردار است و مخاطب باید بر اساس تجربیات شخصی‌اش، فضا و شخصیت‌ها را بازسازی و خلق کند؛ بنابراین یک رمان واحد شاید در ذهن آقای X متفاوت با برداشت خانم Y باشد، اما در آثار ژانری سینما و تلویزیون این میزان از آزادی عمل به دلیل عینی بودن تمام وقایع و موقعیت‌ها وجود ندارد و بیننده آن چیزی را که می‌بیند مورد قضاوت قرار می‌دهد. از اینها گذشته، صدای خارج از قاب جلال به‌عنوان راوی با هدف نفوذ به ذهن شخصیت مورد استفاده قرار گرفته و مخاطب قرار است با افکار، ترس‌ها و انگیزه‌های پنهان او مواجه شود، اما بود و نبود این امکان چندان توفیری در شخصیت‌پردازی جلال ندارد که اگر داشت او در قسمت‌های پایانی و پیش از اکت نهایی در برابر بهروزی باید خودی نشان می‌داد، اما این اتفاق بدون هیچ زمینه‌چینی خاصی رقم خورد تا نقطه اوج کلاغ بدون تعلیق و غافلگیری پایان پذیرد.

در مقام تحلیل، اما مسئله صرفاً شکل بازی، تخطی از قوانین فیلمنامه‌نویسی و... نیست. اگر خیال کنیم که سریال «کلاغ» نمایشی در باب قسی‌القلب بودن اداره سوم ساواک و فساد بازو‌های اجرایی دستگاه پهلوی ا‌ست به بیراهه رفته‌ایم. محمدحسین مهدویان با وجود کاشت نشانه‌های واضح و گل‌درشت تصویری در دو قسمت ابتدایی و انتهایی مبنی‌بر درنده‌خویی چهره‌های امنیتی رژیم سابق، اثری وفادار به همان دم‌ودستگاه ساخته است، زیرا شکل شخصیت‌پردازی، پرداخت موقعیت‌ها و انگیزه کاراکتر‌ها به‌گونه‌ای است که باعث می‌شود مخاطب در برابر انفعال جلال به اکت و کنش بهروزی نرد عشق ببازد. به بیان دیگر، هرقدر هادی حجازی‌فر به سبب بی‌انگیزگی آنتی‌پاتیک است، در نقطه مقابل، محسن قصابیان به علت اشتیاق برای حفظ زندگی خانواده و جایگاه شغلی‌اش سمپاتیک به‌نظر می‌رسد.

این از کارنابلدی فیلم‌ساز یا سرسری‌گرفتن سوژه نیست، زیرا در روابط میان کاراکتر‌ها و شکل عرضی روایت‌پردازی مواردی دال بر همراهی مؤلف با ساختار اطلاعاتی - امنیتی پهلوی دیده می‌شود و به همین خاطر است که بیننده در ناخودآگاهش تمایلی به همراهی با جلال ندارد. ساواکی در این فیلم مأمور به وظیفه است و جنبه انسانی زیست او به هرچیز دیگری ترجیح داده می‌شود. در برابر این طیف، اما ایستایی و سکون و انفعال موج می‌زند.

اینجا باید گفت همان‌طور که کودک با دیدن تصویر یکپارچه و کامل خویش در آینه، برای نخستین‌بار خود را به‌عنوان یک «من» منسجم درک می‌کند، تماشاگر سینما نیز از طریق همذات‌پنداری با دوربین یا شخصیت اصلی، دچار نوعی توهمِ یکپارچگی و قدرت می‌شود. سینما با ارائه تصاویری پیوسته و منطقی، به سوژه تکه‌پاره و مضطرب دنیای بیرون، احساس کمال و تسلط می‌بخشد. بر همین اساس، مخاطب شیفته قدرت، عقلانیت و نوع‌دوستی بهروزی می‌شود تا اینکه بخواهد با چندنما و حرف باسمه‌ای به حُر عاریه‌ای این قاب، یعنی جلال برای کنش نهایی‌اش حق دهد.

القصه، باید گفت کار منتقد، به‌جای آنکه بپرسد اثر چه می‌گوید، باید این باشد که سوژه چگونه تماشاگر را در موقعیت میل قرار می‌دهد و کدام بخش از تصویر از چهارچوب نمادین می‌گریزد و به‌عنوان یک لکه تروماتیک باقی می‌ماند. از این منظر، سینما بیش از آنکه پنجره‌ای رو به جهان بیرون باشد، آینه‌ای تاریک و پیچیده است که ساختار پنهان ناخودآگاه تماشاگر، گره‌های کور میل و ترس‌های بنیادین او از فقدان را در برابر چشمانش آشکار می‌سازد و نشان می‌دهد که این مدیوم چگونه برای پر کردن حفره وجودی، بی‌وقفه به تولید توهم می‌پردازد.

کلاغی که پرواز نکرد

قربانی قصه

محمدحسین مهدویان از آن دسته کارگردان‌هایی است که به نظر می‌رسد شناخت نسبی و قابل‌قبولی از مخاطب پیدا کرده؛ مخاطبی که ازیک‌طرف دنبال قصه و سرگرمی است و از طرف دیگر، انتظار دارد با اثری روبه‌رو شود که حداقل از نظر اجرا حرفی برای گفتن داشته باشد. از فیلم‌های سینمایی او گرفته تا سریال‌هایی که برای نمایش خانگی ساخته، معمولاً می‌توان ردپای همین شناخت را دید. آثارش همیشه بی‌نقص نبوده‌اند، اما اغلب توانسته‌اند بخشی از بیننده‎‌ها را با خود همراه کنند.

«کلاغ» هم از همین مسیر عبور می‌کند و قاعده‎ای مستثنی نیست؛ سریالی که نه آن‌قدر ضعیف است که نتوان تماشایش کرد و نه آن‌قدر بی‌نقص که بتواند همه مخاطبان را راضی نگه دارد. نتیجه، اثری متوسط است که نقاط قوتش در کنار ضعف‌های فیلمنامه قرار گرفته‌اند و در نهایت اجازه نمی‌دهند سریال به چیزی فراتر از یک تجربه معمولی برای بیننده تبدیل شود.

این اثر در شروع، امیدوارکننده ظاهر شد. قصه بی‌دلیل کش پیدا نمی‌کرد و اتفاق‌ها با ریتم مناسبی جلو می‌رفتند. کارگردانی هم در قسمت‌های ابتدایی دقیق و کنترل‌شده و قاب‌ها حساب‌شده بودند و سریال می‌دانست قرار است چه فضایی بسازد. حتی تیتراژ هم در همان ابتدا مخاطب را نگه می‌‎داشت و این حس را القا می‌کرد که با یک سریال صرفاً مصرفی طرف نیست. بازیگران این سریال هم یکی از نقاط قوتی است که در همان ابتدا به چشم مخاطب می‌آمد. آنها صرفاً نقش‌هایشان را بازی نکرده‌اند؛ در بسیاری از لحظات، کاراکتر‌هایشان را زندگی کرده‌اند. همین موضوع باعث شده شخصیت‌ها حتی زمانی که فیلمنامه در پرداخت آنها کم می‌آورد، همچنان دیدنی باقی بمانند. بازی‌ها به سریال انرژی می‌دهند و در بخش‌هایی حتی بیشتر از قصه، بار پیشبرد اثر را به دوش می‌کشند.

مشکل اصلی، اما جایی خودش را نشان می‌دهد که قرار است شخصیت‌ها عمق بیشتری پیدا کنند. «کلاغ» در این بخش گاهی به‌جای عمیق‌تر شدن، فقط درجا می‌زند. این مسئله به‌مرور روی ریتم اثر می‌گذارد و باعث می‌شود سریالی که شروعش حساب‌شده بود، در ادامه افت کند. «کلاغ» برای رسیدن به یک پایان محکم‌تر، به خرده‌پی‌رنگ‌های بیشتری احتیاج داشت؛ داستان‌هایی که بتوانند شخصیت‌ها را از حالت ایستایی خارج کنند و به تصمیم‌ها و رفتار‌هایشان وزن بیشتری بدهند. بااین‌حال، نمی‌توان از کیفیت اجرای «کلاغ» گذشت. طراحی لباس، نورپردازی، موسیقی و کارگردانی از بخش‌هایی هستند که به سریال هویت می‌دهند. مهدویان در ساخت فضای بصری اثر، همچنان دستش را از فیلم‌نامه بالاتر نگه می‌دارد و بازیگران هم تا جای ممکن اجازه نمی‌دهند ضعف‌های قصه، تماشای سریال را خسته‌کننده کند.

در نهایت «کلاغ» را نمی‌توان یک شکست دانست، همان‌طور که نمی‌توان آن را یکی از بهترین آثار مهدویان حساب کرد. سریال شروع خوبی دارد، چند بازی قابل‌توجه ارائه می‌دهد و از نظر فنی استاندارد قابل‌قبولی دارد، اما هرچه جلوتر می‌رود، شکاف‌های فیلم‌نامه بیشتر خودش را نشان می‌دهد. این سریال در پایان بیشتر از آنکه قربانی کارگردانی یا بازیگری باشد، قربانی قصه‌ای است که می‌توانست بیشتر از این حرف‌ها داشته باشد؛ اثری که یک‌سروگردن از بسیاری از تولیدات معمول نمایش خانگی بالاتر می‌ایستد، اما در نهایت به دلیل ناتوانی در ایجاد عمق و حفظ ریتم، همان‌جا متوقف می‌شود. نه شکست‌خورده و نه موفق شده؛ فقط می‌توانست بهتر باشد و همین «می‌توانست» مهم‌ترین چیزی است که بعد از پایان سریال باقی می‌ماند.

کلاغی که پرواز نکرد

کلاغ‌ها پیش از بلوغ، پرواز نمی‌کنند

تکلیف را همین ابتدا مشخص کنیم، «کلاغ» تبدیل به اثری ماندگار در کارنامه محمدحسین مهدویان نمی‌شود، اما چرا؟ واقعیت این است که مهدویان در طی چند سال اخیر، مسیر پر فرازوفرودی را تجربه کرده، از ساخت بهترین اثرش که ماجرای نیمروز ۱ باشد تا بدترین اثرش یعنی شیشلیک، تنها ۴ سال فاصله است. او در چند ماه گذشته به مانند اواسط و اواخر دهه نود روی دور کارکردن افتاده، اما دائم تغییراتی را در ساختار آثارش می‌دهد. این تغییر فرم گاهی به مذاق مخاطب خوش آمده و گاهی هم نه، اما سؤال اصلی این است، آیا تغییر فرم مهدویان روی شمایل محتوایی اثرش تأثیر گذاشته است؟ قطعاً بله. دوربین در کلاغ، هیچ ربطی به دوربین ماجرای نیمروز ندارد. مهدویان در حال ری‌برند است. کارگردانی که در ماجرای نیمروز دغدغه ساخت جریانات سیاسی را داشت، حالا به سراغ دهه پنجاه رفته و دایره دیگری از آدم‌ها را ترسیم می‌کند. آیا این موضوع را باید تغییر رویکرد فرهنگی و سیاسی مهدویان ترسیم کنیم؟ با قاطعیت نمی‌توان درباره این موضوع صحبت کرد؛ اما آنچه واضح است، مهدویان بر مبنای شرایط روز در حال بازتصویر دوره تاریخی‌ای است که نشان داده به ساختن آن تمایل دارد.

به طور مشخص، مهدویان در کلاغ به کاراکتر‌ها نزدیک‌تر می‌شود، آنها سوژه داکیودرام نیستند و حماسه‌ای از آرشیو‌های بازسازی شده استخراج نمی‌شود، او می‌خواهد ساواکی بسازد؛ اما در فرایند ساخت یک ساواکی، ناچار می‌شود با آن هم‌ذات شده و مخاطب را با او به درک مشترکی برساند. مهدویان در برابر سیستم حاکم دهه پنجاه ضدیت خود را نشان می‌دهد؛ اما در مقابل چهره‌ها بر مبنای همان قاعده هم‌ذات شدن با کاراکتر‌های منفی و مثبت، تصویری سمپاتیک تولید می‌کند. این درست خلاف رویه او در نشان دادن شخصیت منفی داستان در تولیدات دهه نودش است. نگاهی به کاراکتر‌های منفی در لاتاری، ماجرای نیمروز ۱، درخت گردو، شیشلیک و ایستاده در غبار بیندازید؛ شخصیت منفی یا غایب است یا اگر هم باشد گذری به آن‌زده می‌شود. مهدویان هیچ کجا به سراغ تشریح دغدغه‌های کاراکتر منفی نمی‌رود، دلیل هم کاملاً واضح است، او به قدری روایت و قصه برای داستان‌گویی از قهرمانش دارد که ضد قهرمان را صرفاً در جایگاه ضد قهرمان نگه دارد نه چیز بیشتر، اما ماجرای کلاغ به کلی متفاوت است. او دوربین را روی دیگری زوم کرده و این زوم به قدری طولانی می‌شود که مخاطب را در منفی بودن آن به شک می‌اندازد، از طرفی پی‌اووی کاراکتر اصلی به قدری مذبذب است که از جایی به بعد توانایی همراهی مخاطب را از دست می‌دهد. این وضعیت تقریباً تا اواخر سریال ادامه پیدا کرده و ناگهان فیلم‌ساز در پایان، دست به یک قهرمان‌سازی سرهم‌بندی شده می‌زند و این شخصیت مطقاً ضعیف را نیرویی جادویی می‌بخشد.

کارکتر اصلی به نقطه انقلاب نمی‌رسد بلکه در نقطه انتقام قرار می‌گیرد، انتقامی که یک طرف آن کاراکتری مذبذب و طرف دیگر کاریکاتوری است از یک شخصیت منفی. این تصویر فی‌النفسه هیچ ربطی با ترسیمی که مهدویان تا اینجا از اتفاقات سیاسی داشته ندارد. او انگار در پیچ تغییر فرم جا می‌ماند و نمی‌تواند در ژانرش ثابت قدم باشد، از طرفی سنگی هم که برای نمایش ساواک و زیست یک ساواکی بلند کرده به زورش می‌چربد. در این وضعیت نه ضد قهرمان، ضد قهرمان است، نه قهرمان، قهرمان. آنچه باقی مانده چیست؟ کارگردانی که تاریخ را دم‌دستی روایت کرده است، کسی که پیش از این اینطور نبود.

کلاغی که پرواز نکرد

در ایده جریان داشت و در اجرا متوقف شد

سید سام بهشتی، منتقد سینما: محمدحسین مهدویان شاید یکی از باهوش‌ترین و خلاق‌ترین کارگردانان سینمای ایران باشد؛ فیلم‌سازی که از «ایستاده در غبار» تا «کلاغ» همیشه نشان داده با سوژه و موضوع، سرسری برخورد نمی‌کند، حتی اگر با نتیجه بعضی آثارش موافق نباشیم در کار‌هایش ایده و دغدغه وجود دارد و همین، مهدویان را از بسیاری از فیلم‌سازان هم‌نسلش جدا می‌کند. «کلاغ» هم ایده جذابی داشت، اما در اجرا نتوانست به‌اندازه ایده‌اش پیش برود.

قصه «کلاغ» در فضای پیش از انقلاب و در سال‌های تاریک فعالیت ساواک روایت می‌شود؛ دوره‌ای که دستگاه امنیتی با سرنوشت آدم‌ها بازی می‌کرد و بهروزی با بازی محسن قصابیان نماینده بخشی از همین ساختار است؛ شخصیتی که فقط یک آدم منفی در قصه نیست و می‌تواند یادآور سازوکاری باشد که چگونه قدرت، زندگی آدم‌ها را تحت‌تأثیر و حتی نابودی قرار می‌داد. همین وجه تاریخی می‌توانست یکی از نقاط قوت سریال باشد.

ایده و نگارش «کلاغ» هم پیش از حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴ شکل گرفته بود و بعدتر با اتفاقاتی که در جامعه رخ داد، اهمیت دیگری پیدا کرد. شاید یکی از دغدغه‌های مهدویان این بوده که نسل تازه بداند آدم‌هایی مثل بهروزی چه کرده‌اند و چگونه زندگی آدم‌ها در دوره‌ای از تاریخ معاصر زیر سایه چنین ساختاری نابود شده است. اما این ایده وقتی وارد ظرف یک «مینی‌سریال» ۱۱ قسمتی می‌شود، نیاز به قصه‌ای دارد که بتواند مخاطب را تا پایان با خودش همراه کند. اینجا «کلاغ» کم می‌آورد. مخاطبی که عادت کرده از قسمت‌های هفتم و هشتم تازه قصه اصلی برایش شروع شود، قرار نیست فقط با فضاسازی و طراحی صحنه و حال‌وهوای گادفادرگونه و کافه و کاباره، ۱۱ قسمت همراه بماند. فرم زمانی جذاب است که قصه را جلو ببرد وگرنه تبدیل می‌شود به ویترینی زیبا که پشت آن اتفاق زیادی نمی‌افتد.

مهم‌ترین ضعف «کلاغ» برای من همین قصه نگفتن است. جلال در تمام این مسیر دنبال «سایه» است؛ اما فیلمنامه به یک سؤال اساسی جواب نمی‌دهد؛ چرا؟ چرا جلال باید شهناز و زندگی‌اش را ر‌ها و همه‌چیز را برای سوژه‌اش قمار کند؟ این عشق قرار است چه چیزی را در او تغییر دهد؟ ما باید این رابطه را حس کنیم، نه اینکه فقط درباره اهمیتش برایمان توضیح داده شود.

عشق جلال و سایه در بسیاری از لحظات به مفهومی انتزاعی و فلسفی نزدیک می‌شود، درحالی‌که در چنین قصه‌ای مخاطب بیش از هر چیز نیاز دارد دلیل این انتخاب را بفهمد و باور کند؛ اما در فضای رسانه‌ای هم «کلاغ» متأسفانه قربانی حب‌وبغض شد. اظهارنظر‌های سیاسی مهدویان در جشنواره چهل‌وچهارم فجر و حواشی مربوط به «نیم‌شب» باعث شد بخشی از واکنش‌ها به‌جای خود اثر، متوجه شخصیت فیلم‌ساز شود. نقد باید از فرامتن فاصله بگیرد و درباره خود سریال حرف بزند؛ درباره فیلم‌نامه، ریتم، شخصیت‌پردازی، میزانسن و نسبت فرم و قصه. کلاغ مهدویان از نظر فرم و تصویر، هنوز لحظات مهمی دارد. همکاری مهدویان و هادی بهروز در ساختن فضای بصری و بازسازی یک دوره تاریخی قابل‌توجه است. محسن قصابیان هم وجه تازه‌ای از بازیگری‌اش را نشان می‌دهد و گواه این نکته است که هر بازیگری وقتی مقابل دوربینی قرار می‌گیرد که مهدویان کارگردانی می‌کند، می‌تواند وجوه دیگری از توانایی‌های خود را ارائه دهد.

اما در نهایت، مینی‌سریال «کلاغ» برای مهدویان بیشتر یک تجربه شخصی در فرم و روایت بود؛ تجربه‌ای که ایده، جهان و بازیگر داشت و حتی لحظه‌های سینمایی مهمی خلق کرد؛ اما قصه‌ای که باید همه این اجزا را به هم وصل می‌کرد نتوانست به مقصد برسد. شاید مهم‌ترین حس بعد از پایان «کلاغ» همین باشد؛ در ایده جریان داشت؛ اما در اجرا متوقف شد و حیف از ایده‌ای که می‌توانست خیلی بیشتر از این باشد.

کلاغی که پرواز نکرد

«کلاغ» از درخشش بازیگر‌ها تا پایان‌بندی باسمه‌ای

«کلاغ» جدیدترین اثر محمدحسین مهدویان در پلتفرم فیلیمو، بازگشت دوباره این فیلم‌ساز به اتمسفر دهه‌های منتهی به انقلاب است؛ روایتی معمایی - پلیسی از یک عشق پنهان که در کنار قاب‌های چشم‌نوازش با تناقض‌های جدی در ساختار و محتوا دست‌وپنجه نرم می‌کند.

​بزرگ‌ترین نقطه قوت «کلاغ»، بازی‌های درخشان آن است. از نقش اصلی قصه تا بازیگران فرعی، همگی در استاندارد قابل قبولی ظاهر شده‌اند. مثلاً هادی حجازی‌فر در نقشی متفاوت از ایماژ خشن همیشگی‌اش، توانسته مردی برون‌گرا، صبور و عاشق را به زیبایی تصویر کند. نیک‌آفرید سماواتی هم به عنوان استعدادی نوظهور، نقش دختری جسور و اغواگر را به خوبی ایفا کرده است؛ هرچند ابزار قرارگرفتن این اغواگری برای جلب مخاطب، با روح سینمای قصه‌گو و شاعرانه ایرانی فرسنگ‌ها فاصله دارد. در میان بازیگران فرعی سریال هم نمی‌توان به اجرای خوب سیدجواد یحیوی اشاره نکرد. او یکی از بهترین بازی‌های مکمل خود را ارائه داده، بازی‌ای که نشان از پختگی حاصل از تجربیات تئاتری سال‌های اخیر او دارد.

«جلال» از شخصیتی ماندگار تا یک سرباز کاغذی

شاید کمی تند به نظر برسد، اما باید بگوییم که مهدویان با دیالوگ‌ها و پایان‌بندی شعاری قصه‌اش، در حق کاراکتر جذابی که حجازی‌فر به درستی از «جلال» ساخته بود اجحاف کرده است. این شخصیت ویژگی‌های لازم برای تبدیل شدن به کاراکتری ماندگار در ذهن مخاطب را داشت و می‌توانست با یک کنش در پایان قصه کامل شود، اما ناگهان به یک سرباز کاغذی غیرقابل باور تغییر شکل داد. سربازی که برای آن تحول ناگهانی و کنش میهن‌پرستانه‌اش در سکانس پایانی، هیچ پیش‌زمینه‌ای در طول قصه ساخته و پرداخته نشده تا برای مخاطبش باورپذیر باشد.

پایان‌بندی «کلاغ» به نظر می‌رسد در قاب تصویر درست و در خدمت قصه بوده، اما با نریشنی که شاید حتی بعداً تغییر کرده باشد، روایتی کاملاً دگرگون از شخصیت جلال ارائه می‌دهد. این پایان‌بندی حتی در حق مفهوم «سرباز میهن» هم اجحاف می‌کند. نمی‌توانیم شخصیتی که در طول بیش از ۶۰۰ دقیقه سریال، مردی خیانت‌کار به خانواده و درگیر فساد اخلاقی بوده را ناگهان در ۱۰ دقیقه پایانی، با خرج کردن از مفاهیم والایی، چون امام حسین (ع) به «سرباز میهن» تبدیل کنیم. این تحول بی‌مقدمه جدا از آنکه تافته‌ای جدا بافته از روح کلی قصه است، حقیقتاً تکریم و ادای دین به مفهوم سربازی برای میهن هم محسوب نمی‌شود.

تناقض در تصویرسازی تاریخی از ساواک

ضعف کلاغ در فیلم‌نامه و شخصیت‌پردازی فقط مربوط به کاراکتر «جلال» نیست؛ «کامران بهروزی» هم با بازی محسن قصابیان که به عنوان یک مقام عالی‌رتبه در تشکیلات مخوف ساواک حضور دارد، علی‌رغم شروع طوفانی و نمایش قساوتش در شکنجه‌گری، در ادامه به شخصیتی پر از تناقض با مابه‌ازای واقعی خود تبدیل می‌شود.

بهروزی با آن پیشینه شکنجه‌گری، در ادامه قصه پدربزرگی دوست‌داشتنی، پدری مهربان و پیرمردی با بیان و صدای پخمه‌گونه است که در ساده‌انگارانه‌ترین شکل ممکن با داماد و زیردست خیانت‌کارش مواجه شده و به احمقانه‌ترین شکل هم کشته می‌شود. تلاش‌های او برای بازگرداندن دخترش به زندگی زناشویی برای حفاظت از نوه‌هایش، فارغ از رازی که در پایان افشا می‌شود، از اخلاقی‌ترین کنش‌های سریال است؛ کنشی که البته از یک ساواکی شکنجه‌گر سر می‌زند! به عبارت دقیق‌تر، شخصیت بهروزی که در تبلیغات اولیه قرار بود نقطه‌مقابل ساواکی‌های تطهیرشده در تاسیان باشد، در ادامه نتوانست به واقعیت تاریخی شخصیت یک مقام ارشد ساواک وفادار بماند و تصویری درست از خوی وحشی‌گری این سازمان به نسل جدید ارائه دهد.

ابزارسازی از «زن» برای جلب مخاطب.

اما چرا می‌گوییم مهدویان در «کلاغ» در دام جذب مخاطب به شیوه‌ای نامحترم گرفتار شده است؟ در اینجا باید به حضور نیک‌آفرید سماواتی، از استعداد‌های نوظهور سینمای ایران اشاره کرد. بازیگری که به‌درستی برای نقش دختری جسور و دلربا انتخاب شده و وظیفه خود را به عنوان بازیگر برای نمایش رفتار‌های اغواگرانه به خوبی ایفا می‌کند، اما این پرسش جدی را هم ایجاد می‌کند که آیا سینمای ایران با روح شاعرانه‌اش، واقعاً به چنین نمایش‌هایی در قاب تصویر نیاز دارد؟ و چرا کارگردانی که پیش‌تر ثابت کرده می‌تواند با قصه‌های پرپیچ‌خم و بازی‌های جذاب مخاطب را تا انتها همراه کند، این‌بار برای جلب توجه دست‌به‌دامن چنین استفاده‌ای از عنصر زن می‌شود؟

درخشش فنی «کلاغ»

در پایان، نمی‌توان «کلاغ» را بررسی کرد و به قدرت چشمگیر طراحی صحنه، لباس و گریم آن نپرداخت. همکاران مهدویان در این بخش همگی سابقه همکاری‌های موفقی با او داشته‌اند. بهزاد جعفری‌طادی به عنوان طراح صحنه (که طراحی چشم‌نواز «درخت گردو» را در کارنامه دارد)، به خوبی حساسیت‌ها و وسواس‌های مهدویان در نمایش دهه‌های گذشته را درک و پیاده‌سازی کرده است. طراحان گریم و لباس سریال هم که پیش از این در «زخم کاری» همراه مهدویان بوده‌اند، به شکلی جذاب و دقیق از پس طراحی و بازسازی ظاهر مردم ایران در دهه ۵۰ شمسی برآمده‌اند تا «کلاغ» حداقل از منظر فنی و ظاهری، اثری استاندارد و دیدنی باشد.

منبع: فرهیختگان

برچسب ها: نمایش خانگی
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر