کد مطلب: ۱۰۴۰۵۵۹
|
|

انتقادات کاری پرویز جاهد در پی اتفاقات اخیر منطقه

انتقادات کاری پرویز جاهد در پی اتفاقات اخیر منطقه
به صدا درآمدن شیپور جنگ در نهم اسفند ۱۴۰۴ آرزوی دشمن در به‌هم‌ریختن آرامش روانی مردم ایران را تعبیر نکرد، از طرفی شُهره‌ها و چهره‌های معروف هم در دفاع از وطن خویش، اما و اگری به دل راه نداند و در میدان حاضر شدند.

به گزارش مجله خبری نگار،در میان اهالی سینما، اما منتقدان کمترین واکنش را نسبت به مسائل جاری مملکت نشان دادند و تنها آنها که فهم قابل‌تأملی از امر ملی داشتند برای ایران دست‌به‌کار شدند. «پرویز جاهد» چهره قدیمی و بین‌المللی نقد ایران جزو همان معدود منتقدان انگشت‌شمار محسوب می‌شود که ضمن ابراز انتقاداتش پای‌کار ایران ایستاده است.

شناخت آقای جاهد نسبت به جریان‌های مختلف سینمایی در غرب و همچنین سازوکار رسانه در ینگه‌دنیا و اروپا به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه با سینمایی‌نویسان ناآشنای داخلی و بعضاً خارجی نیست با دستگاه آپاراتوس نیست و همین مسئله در نوع خودش جذاب و جالب به نظر می‌رسد.

شما جزو معدود منتقدان قدیمی سینمای ایران بودید که حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به خاک کشور ما را چندین و چندبار محکوم کردید. نکته متفاوت در مورد شما، اما این بود که برخلاف باقی منتقدان از منظر ایدئولوژیک همسو با ساختار سیاسی کشور نبودید، اما تصمیم به انجام این کار گرفتید. دراین‌خصوص توضیح می‌دهید؟

من اکتیویست سیاسی نیستم و کارم سینماست، اما اعتقادات سیاسی خودم را دارم و تمام سعی‌ام در زندگی این بوده که مستقل فکر کنم و مستقل عمل کنم و از هیچ گروه و جریان سیاسی ایدئولوژیک چه در داخل و چه خارج دنباله‌روی نکنم و جز منافع ملی و استقلال ایران، هیچ‌چیز دیگری را در نظر نگیرم. از نظر سیاسی هم همیشه به‌عنوان یک شهروند مسئول، منتقد سیاست‌های حکومت در زمینه ساختاری و اعمال محدودیت آزادی‌های سیاسی، نقض حقوق شهروندی، نقض آزادی‌بیان، رشد فساد مالی و گسترش فقر، افزایش شکاف طبقاتی و بی‌عدالتی اقتصادی و اجتماعی بوده‌ام. اما الان ما در شرایط بسیار حساس و بحرانی هستیم. کشور درگیر یک جنگ بزرگ است و خاک ایران از زمین و هوا و دریا مورد تجاوز ارتش‌های بیگانه آمریکا و اسرائیل جنایتکار قرار گرفته. در چنین شرایطی، وظیفه خودم می‌دانم که با همه توانم با جنگ مخالفت کنم و در برابر این تجاوز آشکار به خاک کشورم بایستم.

به نظر من الان وقت مخالفت با حکومت و طرح مطالبات سیاسی و اجتماعی نبوده و نیست و لذا انتظارم از همه ایران دوستان واقعی و کسانی که نگران آینده ایران‌اند، حتی مخالفان حکومت این است که به‌خاطر منافع ملی و حفظ تمامیت ارضی ایران، علیه جنگ و تجاوز ارتش اسرائیل و آمریکا به ایران موضع‌گیری کنند. معتقد نیستم مسائل داخلی را با توسل به نیرو‌های خارجی باید حل کرد و اگر با حکومت مشکل داریم خودمان باید حلش کنیم نه با توسل به بیگانگان که همیشه منافع خود را پیش می‌برند. موضع‌گیری من، یک نوع موضع‌گیری علیه مداخلات استعماری و مقاومت در برابر زورگویی و سلطه استعمارگران و مستکبران جهان است. درهرصورت، تجاوز و اشغال ایران؛ خط‌قرمز من است. به‌عنوان یک انسان، در درجه اول و یک ایرانی، وظیفه من است که با جنگ و حمله به میهن و بمباران شهرها، کشتار کودکان؛ زنان، مردم غیرنظامی و بی‌دفاع و نابودی زیرساخت‌های حیاتی کشور مخالفت کنم.

جنگ را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان توجیه کرد؛ حتی با هدف‌های به‌ظاهر خیرخواهانه و با شعار‌های دموکراسی و حقوق بشر یا براندازی حکومت به هر قیمت که خواست اصلی اپوزیسیون خارج از کشور و براندازان است. براندازانی که در آغاز جنگ می‌گفتند، آمریکا و اسرائیل فقط مکان‌های نظامی مربوط به رژیم را می‌زنند، اما بعد که دیدند آنها دارند زیرساخت‌های کشور را می‌زنند و غیرنظامیان را هم می‌کشند و از نابودکردن تمدن ایران و برگرداندن ایران به عصر حجر حرف می‌زنند، باز هم از رو نرفتند و به توجیه این جنایت‌ها پرداختند. به نظرم باید مرز قاطع و روشنی میان نقد و اعتراض داخلی به حکومت و دعوت به تجاوز خارجی برای تغییر رژیم کشید. جامعه مدنی ایران با همه تنوع و تفاوت‌های فرهنگی، عقیدتی، سیاسی و با همه رنج‌هایی که در این سال‌ها از ستم، تبعیض و فساد کشید، در برابر تجاوز خارجی ساکت نماند و با همبستگی خود و ایستادن در کنار یکدیگر در خیابان‌ها نشان داد حفظ ایران و دفاع از ایران در مقابل دشمن خارجی برایش از هر چیز دیگری مهم‌تر است.

من برخلاف برخی سینماگران و همکارانم که در این دوران حساس و بحرانی سکوت کردند یا با توسل به توجیهات فلسفی و سیاسی از جمله «مداخله بشردوستانه» ارتش‌های خارجی؛ علناً از جنگ و حمله به ایران دفاع کردند؛ بر این باور بودم و هستم که مشکلات ساختاری کشور را نمی‌توان با بمباران شهر‌ها و کشتار غیرنظامیان حل کرد. شما که این‌همه فیلم می‌بینید، مگر در همان فیلم‌های آمریکایی ندیدید چگونه آمریکا همیشه با شعار‌های زیبا و به‌ظاهر خیرخواهانه در زمینه حقوق بشر و دموکراسی و در واقع برای اعمال سلطه سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بر کشور‌های دیگر و غارت منابع ملی‌شان، به این کشور‌ها تجاوز کرده و فجایع انسانی وحشتناکی به بار آورده است.

چگونه از چنین حکومت سلطه‌گر و متجاوزی توقع داشتید که این بار با فرماندهی ترامپ دیوانه و اسکیزوفرنیک، پروژه نجات مردم ایران را به کمک همدست جنایتکارش، نتانیاهو در ایران اجرا کند؟ آمریکا با همدستی اسرائیل از همان اولین روز جنگ، با موشک‌باران مدرسه میناب و کشتن صد‌وهشتاد دختربچه دانش‌آموز بی‌گناه، دست به جنایت بزرگی زد که همه جهان آن را محکوم کردند، اما متأسفانه هیچ‌صدایی از سینماگران ایرانی که با فیلم‌هایشان در محافل سینمایی، فستیوال‌های جهانی و پارتی‌های شبانه چرخ می‌زدند و درباره کشتار دی‌ماه و نقض حقوق بشر در ایران سخنرانی می‌کردند، علیه این جنایت وحشتناک برنیامد.

این جنایت‌ها بیش از چهل روز ادامه یافت و در این مدت، علاوه بر ترور فرماندهان نظامی ایران که شجاعانه در برابر تجاوز دشمن ایستادگی کردند؛ مردم غیرنظامی و بی‌گناه زیادی بر اثر بمباران و موشک‌باران تهران و شهرستان‌ها کشته شدند و خانه‌هایشان ویران شد. علاوه بر این، بسیاری از زیرساخت‌های حیاتی ایران از جمله پل‌ها، راه‌آهن، مخازن نفتی، پالایشگاه‌ها، پتروشیمی، فولاد مبارکه، کارخانه‌های صنعتی به‌همراه بیمارستان‌ها، مراکز درمانی، انستیتو پاستور، دانشگاه‌ها و مدارس در اثر بمباران دشمن ویران شدند. کسانی که از جنگ و تجاوز حمایت کردند، همه این جنایت‌ها و ویرانی‌ها را به‌عنوان هزینه‌های لازم برای مبارزه با جمهوری اسلامی توجیه کردند. آنها تا جایی پیش رفتند که برخی از آنها مثل آن کارمند ایرانی خائن شبکه بی‌بی‌سی و آن کارشناس صهیونیست شبکه ایران اینترنشنال، علناً خواهان بمباران اتمی ایران شدند!

به نظر من بسیاری از ایرانی‌های هوادار جنگ و مداخله خارجی، محصول پروپاگاندای رسانه‌ای همین شبکه‌های فارسی‌زبان وابسته به اسرائیل مثل منوتو و ایران‌اینترنشنالند. این شبکه‌ها، در غیاب یک رسانه ملی مؤثر و فراگیر که مورداعتماد همه آحاد ملت ایران باشد و همه گرایش‌های سیاسی را در بر بگیرد؛ توانستند به طور سیستماتیک، روی شست‌وشوی مغزی ایرانی‌ها و شکل‌دهی ذهنیت استعماری در آنها کار و ایشان را به سربازان و پیاده‌نظام ارتش‌های خارجی و دشمنان ایران تبدیل کنند.

به نظرم در شرایط فعلی ما دچار بحران هویتی شدیدی شده‌ایم و نیاز به بازتعریف هویت ایرانی داریم. متأسفانه امروز دیگر داشتن شناسنامه و پاسپورت ایرانی برای ابزار هویت ایرانی کافی نیست. چگونه می‌توان چماق‌دارانی را که دم از ایران می‌زنند و ادعای ایرانی بودن دارند، اما با پرچم‌های اسرائیلی و آمریکایی در خیابان‌های برلین و پاریس و لندن و تورنتو رژه می‌روند و عربده می‌کشند و با رکیک‌ترین کلمات به مخالفان جنگ فحاشی و به آنها حمله می‌کنند و از ترامپ و نتانیاهو می‌خواهند به بمباران شهر‌ها و زیرساخت‌های ایران ادامه دهند یا کسانی که در ویدئو‌های ارسالی خود از ایران برای موشک‌ها و بمب‌های اسرائیلی هورا می‌کشند، ایرانی نامید. من به‌عنوان یک ایرانی از اینکه هم‌وطن این افراد باشم شرم دارم، حتی دوستان انگلیسی ضدجنگ من نیز مطلقاً نمی‌توانند این نوع رفتار‌های زشت و شرم‌آور ایرانی‌های صهیونیست و جنگ‌طلب ساکن لندن را درک کنند.

به نظر شما چرا در بین اهالی سینما، کمترین واکنش نسبت به جنگ اخیر سهم منتقدان شد؟

به نظرم جامعه ایران در برابر جنگ و حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، به دو اردوگاه موافق و مخالف تقسیم شده. الان وضعیت کاملاً دوقطبی است و ما باید تصمیم بگیریم کدام سمت تاریخ بایستیم و نمی‌توانیم آن وسط ژست بی‌طرف بگیریم. در حال حاضر، مخالفان جنگ، شامل اکثریت مردم خسته و زخم‌خورده داخل کشور و روشنفکران ایران‌دوستند که جنگ و تجاوز به خاک ایران را برنمی‌تابند و آن را فاجعه ملی می‌دانند. برای آنها، حفظ تمامیت ارضی و منافع ملی، خط‌قرمز است و خشم و نارضایتی از حکومت، جنگ را موجه و مشروع نمی‌کند. دسته دیگر موافقان جنگ و تجاوزند که عمدتاً اپوزیسیون خارج‌نشینند و جنگ برای آنها فرصتی برای براندازی است. در چنین شرایطی، سکوت و انفعال هیچ‌توجیهی ندارد؛ حالا می‌خواهد از سوی هر کسی باشد. برخی می‌گویند سکوت، الزاماً به معنای انفعال، بی‌تفاوتی یا همدلی با متجاوزان یا فقدان موضع اخلاقی نیست، بلکه در شرایط اقتدارگرایانه و جنگی، سکوت و ابهام در موضع‌گیری، خود نوعی کنش محسوب می‌شود که من با آن به‌شدت مخالفم و معتقدم این حرف توجیه نادرستی برای بی‌عملی است.

بااین‌حال معتقدم فضای سیاسی و فرهنگی ایران بسیار پیچیده است و نمی‌توان با قاطعیت درباره رفتار سینماگران و منتقدان سینما و چهره‌های فرهنگی یا به‌اصطلاح سلبریتی‌ها نظر داد؛ چراکه هر کنش و هرگونه موضع‌گیری، می‌تواند پیامد‌هایی برای آنها داشته باشد. البته سینماگران یا هنرمندان در ایران یکدست نیستند؛ بااین‌حال من می‌توانم دلیل سکوت و انفعال سینماگران ایران از جمله منتقدان را حدس بزنم. آنها ادعا می‌کنند در فضایی فعالیت می‌کنیم که در آن هزینه‌های بیان صریح مواضع سیاسی می‌تواند بسیار بالا باشد؛ از ممنوعیت کاری و توقیف آثار گرفته تا فشار‌های قضایی و امنیتی. به همین دلیل بسیاری از آنها ترجیح داده‌اند در چنین شرایطی، سکوت کنند. این سکوت معنا‌های متفاوتی دارد. ازیک‌طرف به معنای حذف کامل موضع‌گیری نیست، بلکه نوعی ارسال پیام است به‌گونه‌ای که کمترین هزینه ممکن را برایشان داشته باشد، بنابراین پست‌های خنثی یا کلی‌گویی‌هایی انتزاعی و شاعرانه مانند «نه به جنگ» یا تمرکز بر قربانیان جنگ، بدون اشاره مستقیم به متجاوزان جنایتکار اسرائیلی و آمریکایی را می‌توان در این چهارچوب فهمید. از طرفی خیلی از این افراد ذاتاً محافظه‌کارند و جرئت موضع‌گیری صریح و درگیری با مخالفان خود را ندارند. برخی این افراد، مخالف حکومتند و نمی‌خواهند در موقعیتی قرار گیرند که موضع‌گیری‌شان به‌عنوان همسویی با موضع حکومت تعبیر شود. آنها از اینکه مورد حمله هواداران جنگ و مزدوران وطن‌فروش قرار بگیرند یا از سوی مخالفان حکومت متهم به سازش‌کاری، ماله‌کشی، خون‌شویی یا اتهام‌ها و برچسب‌هایی ازاین‌قبیل شوند، می‌ترسند. در نتیجه، به شعار‌هایی مثل «نه به جنگ، نه به استبداد» متوسل می‌شوند.

در چنین چهارچوبی، آنها احتیاط یا حتی سکوت خود را یک انتخاب اخلاقی می‌دانند نه انفعال. اما واقعیت این است که در لحظات بحرانی که کشور از همه سو مورد هجوم و تجاوز دشمن خارجی قرار گرفته، به‌ویژه زمانی که غیرنظامیان دارند آسیب می‌بینند، انتظار می‌رفت این افراد موضعی روشن و صریح اتخاذ کنند و از ابهام بپرهیزند. ازاین‌رو به عقیده من، بیانیه‌ها و اظهارنظر‌های کلی، دوپهلو و بی‌خاصیت؛ ممکن است، نوعی گریز از مسئولیت اخلاقی باشد. آن هم زمانی که فاصله عظیمی میان فاجعه و رنج عینی مردم و زبان محتاطانه یا انتزاعی این افراد وجود دارد. واقعیت این است بسیاری از سینماگران و فعالان فرهنگی و هنری در ایران هم‌زمان در چند میدان و حوزه مختلف عمل می‌کنند؛ اولی، میدان رسمی است که به مجوزها، رانت‌ها و حمایت‌های دولتی گره‌خورده، دوم، میدان عمومی داخلی یعنی افکار عمومی داخل کشور است و سومی، میدان فراملی یا دیاسپورا و مخاطبان جهانی است. هرکدام از این میدان‌ها، انتظارات متفاوت و گاه متضادی از سینماگران ایرانی دارند. در نتیجه، سینماگر ایرانی ممکن است برای حفظ موقعیت حرفه‌ای و اجتماعی خود، واکنشی نشان دهد که متناقض، محاسبه‌گرانه، فرصت‌طلبانه و ریاکارانه باشد.

درواقع خیلی از آنها می‌خواهند هم‌زمان از مزایا و رانت‌های دولتی برخوردار باشند - که در تمام این سال‌ها برخوردار بوده‌اند- و درعین‌حال سرمایه نمادین خود را نزد هواداران خود از دست ندهند. به همین دلیل رفتار و موضع‌گیری‌های آنها عمداً مبهم، دوپهلو یا حداقلی است. درواقع آنها می‌خواهند هم از توبره بخورند و هم از آخور.

برخی هم به گمان من، همسو با تبلیغات رسانه‌های صهیونیستی و ضدایرانی؛ منتظر سقوط سریع حکومت بوده‌اند و به همین دلیل از روی ترس، سکوت کردند یا دچار تعلیق موضع‌گیری صریح شدند. اما به عقیده من، هیچ‌کدام از اینها دلیل نمی‌شود که اگر ادعای وطن‌پرستی دارید؛ وقتی پای تمامیت ارضی ایران، نابودی زیرساخت‌ها و کشتار غیرنظامیان در میان است، سکوت کنید و واکنش نشان ندهید؛ آن هم در زمانی که می‌بینید مردم ایران دارند از استقلال تاریخی خود در برابر دشمنان و متجاوزان به خاک میهن دفاع می‌کنند.

اگر بخواهیم نقبی به جریان نقد در سینمای داستانی آمریکا بزنیم، بوده‌اند منتقدانی که به سیاست‌های امپریالیستی ایالات متحده انتقاد داشته باشند یا نقدی به آن وارد کنند؟

در آمریکا، صنعت سینما (به‌ویژه سینمای هالیوود) به‌شدت درهم‌تنیده با فضای رسانه‌ای، اقتصادی و حتی سیاسی است. بسیاری از چهره‌ها نگران واکنش افکار عمومی، رسانه‌ها، اسپانسر‌ها و استودیو‌ها هستند. موضع‌گیری درباره یک جنگ خاص مثل جنگ علیه ایران؛ به‌ویژه که پای دولت آمریکا و متحدانش در میان است؛ می‌تواند برای سینماگران غربی هزینه حرفه‌ای جدی داشته باشد. به همین دلیل، حتی سینماگران و منتقدانی که دیدگاه انتقادی دارند، محافظه‌کاری به خرج داده و به‌جای محکوم کردن مستقیم جنگ و تجاوز، ترجیح می‌دهند از زبان کلی‌تر و شعار‌های ملایم‌تری مثل صلح، حفاظت از جان غیرنظامیان یا مخالفت با خشونت استفاده کنند. در اروپا نیز وضعیت تا حدی مشابه است، هرچند در کشور‌های اروپایی؛ فضای سیاسی و انتقادی نسبت به آمریکا خیلی بازتر و آزادتر است.

بااین‌حال، در آنجا هم یک‌صدای واحد علیه جنگ؛ از سوی سینماگران دیده نمی‌شود. واکنش‌ها معمولاً فردی، پراکنده و وابسته به گرایش‌های سیاسی، پیشینه شخصی و میزان درگیری فرد با مسائل جهانی است. متأسفانه برخلاف جنگ غزه و کشتار فلسطینی‌ها که با واکنش‌های تند برخی چهره‌های مشهور سینمایی مثل «سوزان ساراندون»، «رابرت دونیرو»، «ونسا ردگریو» و «مارک رافالو» همراه بود؛ تاکنون هیچ اعتراض جدی از سوی سینماگران غربی علیه تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران و کشتار غیرنظامیان (حتی دختران مدرسه میناب) شنیده و دیده نشد.

درحالی‌که از سینماگران و چهره‌های مشهور جهانی انتظار می‌رود به دلیل دسترسی‌شان به تریبون‌های بزرگ و دارابودن مسئولیت اخلاقی صراحتاً در برابر جنگ و خشونت علیه غیرنظامیان، موضع‌گیری کرده و قاطعانه آن را محکوم کنند.

ما اکنون در خارج از کشور با دیاسپورایی مواجهیم که نه‌تنها هیچ درکی از امر ملی ندارد، بلکه تاب تحمل بدیهیات را هم به مخیله خود راه نمی‌دهد و در بهترین حالت همه چیز را به سبک‌وسیاق هالیوود بازنمایی می‌کند. پرسش اینجاست سینمای هالیوود به‌مثابه یک سینمای پدرسالار و بخشی از سازوکار ایدئولوژیک تمدن غرب چه نقشی در تسخیر روح و روان این افراد ایفا می‌کند؟ به‌طوری که از آلتوسر و بودری گرفته تا لورا مالوی به این مسئله با زبان و صورت‌بندی خاص خود اشاره کرده‌اند. نظر شما در این زمینه چیست؟

از نظر تاریخی، سینمای آمریکا، به‌ویژه سینمای هالیوود؛ نه یک ابزار یکدست تبلیغاتی، بلکه مجموعه‎ای پیچیده از نیرو‌های اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و خلاق است. بااین‌حال، پژوهش‌های متعدد نشان می‌دهد که این صنعت فرهنگی در دوره‌هایی خاص، هم‌راستا با سیاست خارجی آمریکا عمل کرده یا دست‌کم روایت‌هایی تولید کرده که با آن هم‌خوانی داشته، برای مثال در دوران جنگ ویتنام، ابتدا فیلم‌ها، گرایش به توجیه جنگ و قهرمان‌سازی از سربازان آمریکایی داشتند، اما در سال‌های بعد، پس از شکست آمریکا در این جنگ، روایت‌ها، جنبه انتقادی به خود گرفت (به‌عنوان نمونه می‌توانم به فیلم‌هایی مثل «اینک آخرالزمان»، «شکارچی گوزن»، «پلاتون»، «غلاف تمام فلزی» و «متولد چهارم جولای» اشاره کنم.)

در مورد جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر، به‌ویژه افغانستان و عراق نیز فیلم‌ها و سریال‌های زیادی ساخته شد که عمدتاً بر تهدید‌های امنیتی، تروریسم و ضرورت مداخله نظامی تمرکز داشتند، هرچند در کنار آنها، برخی آثار انتقادی علیه سیاست‌های جنگ‌طلبانه آمریکا و نتایج ویرانگر دخالت نظامی در این کشور‌ها نیز تولید شد، فیلم‌هایی مثل «مهلکه» (The Hurt Locker)، «در دره الاه»، «پسران ابوغریب»، «ماشین جنگی» و «زنده‌به‌گور».

نکته مهم این است که سینما به‌ندرت به طور مستقیم و صریح برای جنگ تبلیغ می‌کند؛ بلکه این کار را بیشتر به شکل غیرمستقیم و از طریق تمهید‌های سینمایی و روایی و مکانیسم‌هایی مثل ایجاد همذات‌پنداری و باورپذیری در تماشاگر و ساختن چهارچوب‌های ذهنی برای آنها انجام می‌دهد. در اینجا مفاهیمی مانند «دیگری‌سازی» (Othering) مطرح می‌شود. در بسیاری از روایت‌های سینمایی، جهان به‌صورت دوگانه‌هایی ساده‌شده تصویر می‌شود؛ نظم و بی‌نظمی، تمدن و وحشی‌گری، ما و آنها، خیر و شر و فرشته و شیطان. چنین دوگانه‌هایی، حتی اگر آگاهانه طراحی نشده باشند، می‌توانند به‌تدریج در ذهن مخاطب این تصور را تقویت کنند که برخی ملت‌ها یا فرهنگ‌ها، خطرناک و تهدیدآمیزند و باید از بین بروند و نیاز به مداخله نظامی دارند.

در اینجا رویکرد پسااستعماری و به‌ویژه نقد اورینتالیستی ادوارد سعید نیز اهمیت پیدا می‌کند. سعید نشان داد که «شرق» در گفتمان غربی، نه صرفاً یک واقعیت جغرافیایی، بلکه یک ساختار دانشی- قدرتی است که از طریق آن، جوامع غیرغربی به‌عنوان عقب‌مانده، غیرعقلانی یا خطرناک بازنمایی می‌شوند. اگر این چهارچوب را به سینما تعمیم دهیم، می‌توان گفت که برخی تولیدات هالیوودی؛ به‌ویژه در ژانر‌های اکشن و امنیتی به بازتولید همین تصویر کمک کرده‌اند. در فیلم‌های هالیوودی شرقی‌ها و شخصیت‌های خاورمیانه‌ای، اغلب یا تروریست و شیطانند یا قربانیانی منفعل و به‌ندرت به‌عنوان کنشگران پیچیده و چندبعدی ظاهر می‌شوند. این نوع بازنمایی‌ها در سینما، لزوماً به طور مستقیم به تصمیم برای جنگ منجر نمی‌شوند، اما آنچه انجام می‌دهند، کاهش آستانه مقاومت اخلاقی در برابر آن است. وقتی مخاطب، سال‌ها با تصاویری مواجه بوده که در آن «دیگری» به‌عنوان تهدیدی مسلم و دائمی تصویر می‌شود، پذیرش این ایده که جنگ و مداخله نظامی، امری ضروری یا اجتناب‌ناپذیر است، آسان‌تر می‌شود.

بااین‌حال، هالیوود نه یک دستگاه یکپارچه تبلیغاتی است و نه همیشه در خدمت دولت آمریکا. در همان دوره‌هایی که فیلم‌های هم‌راستا با گفتمان امنیتی و سیاسی دولت آمریکا ساخته شدند، آثار انتقادی قدرتمندی نیز تولید شد که جنگ، مداخله و پیامد‌های آن را به چالش کشیدند. بنابراین، اگر دقیق‌تر قضاوت کنیم؛ باید بگوییم که سینما میدان کشمکش روایت‌ها است، نه صرفاً بازوی یک سیاست واحد. سینما می‌تواند زمینه ذهنی را برای پذیرش سیاست‌های استعماری علیه ملت‌های جهان سوم از تحریم تا مداخله نظامی آماده کند.

از منظر پسااستعماری می‌توان گفت که سینمای آمریکا در برخی دوره‌ها و ژانر‌ها به بازتولید الگو‌های دیگری‌سازی فرهنگی کمک کرده و این امر می‌تواند به طور غیرمستقیم در مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های مداخله‌گرانه و نظامی علیه ملت‌های دیگر نقش داشته باشد. اما این نقش همواره غیرمستقیم، مناقشه‌برانگیز و درون یک میدان متکثر از روایت‌های متفاوت و پیچیده بوده است، نه الزاماً یک پروژه یکدست و ازپیش‌طراحی‌شده.

شما گفت‌و‌گو‌های متعددی با فیلمسازان مطرحی، چون «ابراهیم گلستان» و «فرخ غفاری» داشته‌اید. فکر می‌کنید اگر آقایان گلستان و غفاری در قید حیات بودند اکنون چه واکنشی نسبت به حمله آمریکا و اسرائیل نشان می‌دادند؟

من نمی‌توانم از جانب مردگان حرف بزنم ولی با شناختی که از این دو نفر دارم، گمان می‌کنم اگر الان در میان ما بودند حتماً علیه جنگ و تجاوز به ایران موضع‌گیری می‌کردند. به‌هرحال هم گلستان و هم غفاری، هر دو گرایش‌های چپ داشتند و چپ ذاتاً ضدامپریالیست و استعمارستیز است. تا جایی که می‌دانم هم گلستان و هم غفاری، در زمان جنگ ایران و عراق، حمله عراق به ایران را تجاوز بیگانه خواندند. از طرفی کاوه گلستان، فرزند ابراهیم گلستان نیز به‌عنوان یک فیلمبردار و خبرنگار، در جریان حمله آمریکا به عراق جان خود را از دست داد. موضع‌گیری گلستان علیه دخالت خارجی چه در زمان جنگ جهانی دوم و اشغال متفقین و چه در جریان قیام پیشه‌وری در زمان فرقه دمکرات آذربایجان و حمایت شوروی از این جریان، نشان می‌دهد که او همیشه با سلطه خارجی بر ایران مخالف بوده. فرخ غفاری هم به گواه آثارش و خدماتی که برای رشد و ارتقای فرهنگ فیلم در ایران کرد، یک ایران دوست واقعی بود.

آیا در حال حاضر اکران آثاری مانند «قاتل و وحشی» می‌تواند مانند خونی تازه در رگ‌های سینمای ایران عمل کند و شرایط فعلی را تغییر دهد؟

به نظر من، سینما در شرایط جنگی فعلی اولویت زندگی مردم نیست، آن هم در وضعیتی که همه نگران آینده کشور و نتیجه مذاکرات ایران و آمریکا هستند؛ لذا در حال حاضر نمایش فیلم‌های توقیفی کمکی به نجات سینمای ایران نمی‌کند. جنگ همه‌چیز را تحت‌الشعاع قرار داده و سینمای ایران مثل هر حوزه فرهنگی دیگر تابع وضعیت سیاسی- اجتماعی کشور است. زندگی زیر بمباران، قطع برق و ترس از مرگ، سینما را بی‌معنا کرده. مردم فقط به زنده‌ماندن فکر می‌کنند، نه تماشای فیلم. رفتن به سینما و نشستن در سالن تاریک بدون استرس و اضطراب و نگرانی از خطر بمباران، امری خیال‌پردازانه است. به نظر من سینما در ایران تا پایان جنگ و بازسازی، به حاشیه رفته و بازگشت آن به دوران اوج جهانی، ممکن است سال‌ها طول بکشد. اولویت در حال حاضر مقاومت در برابر تجاوز و بقاست، نه اکران فیلم‌های توقیفی.

از طرفی می‌بینیم اکنون فستیوال‌هایی مانند کن و برلین، تولیدات رسمی سینمای ایران را نادیده می‌گیرند و فقط فیلم‌های زیرزمینی و ضدحکومتی را که به شکل غیرقانونی در ایران ساخته می‌شوند، می‌پذیرند. به نظر من، نمایش این نوع فیلم‌ها (که به شکل غیرقانونی و زیرزمینی تولید می‌شوند) در جشنواره‌ها و محافل سینمایی غرب و در شرایطی که آمریکا و اسرائیل به دنبال توجیه تجاوز خود به ایران بوده و نقض حقوق بشر و آزادی‌های سیاسی در ایران را بهانه کرده‌اند؛ عملاً آب به آسیاب دشمن ریختن و مشروعیت‌بخشی به تجاوز نظامی به ایران است؛ و کلام آخر...

به نظرم همراهی بخشی از دیاسپورای ایرانی، به‌ویژه سلطنت‌طلبان و هواداران پهلوی با دولت‌های خارجی متجاوز و دعوت از آنها برای حمله به ایران؛ یک خیانت مسلم به ایران و به مردمی است که سال‌ها زیر فشار سیاسی و اقتصادی تحریم و بی‌عدالتی بوده‌اند. مردمی که از سیاست‌های حکومت هم ناراضی بودند، اما بااین‌حال در زمان جنگ حاضر نشدند خیانت کنند و وطن خود را به حراج بگذارند. در مقابل دیدیم افرادی که خود را ایرانی می‌نامیدند چگونه با پرچم‌های آمریکا و اسرائیل در دست به «عمو ترامپ» و «عمو نتانیاهو» التماس کردند به ایران حمله کنند و بیایند آنها را از شر جمهوری اسلامی نجات دهند. آنها نمی‌دانستند مردم ایران، حتی در اوج خشم و نارضایتی از حکومت، حفظ منافع و مرز‌های ملی را اولویت اصلی خود می‌دانند و کسانی را که گفتند «بیایید ایران را بمباران کنید و ما را نجات دهید» خائن به کشور و ملت می‌دانند. این همراهی با دشمنان جنایتکار، نه حرکتی میهن‌پرستانه؛ بلکه استیصالی کور است که رنج غیرنظامیان را توجیه می‌کند. اما مردم عادی، فارغ از گرایش سیاسی، این را خیانت می‌بینند، زیرا جنگ فقط رژیم را تضعیف نمی‌کند، بلکه شهرها، کودکان و آینده کشور را نابود می‌کند.

به‌علاوه تجربه تاریخی و واقعیت‌های مداخله نظامی در عراق، افغانستان، لیبی و سوریه نشان داده ایده صادرکردن دموکراسی که حکومت آمریکا مدعی آن است، همیشه یک دروغ و فریب بزرگ بوده که برای توجیه دخالت نظامی و تجاوز به کشور‌های دیگر مطرح شده است. دموکراسی پایدار معمولاً محصول فرایند‌های داخلی، نهادسازی تدریجی و تحولات اجتماعی است، نه نتیجه مستقیم مداخله نظامی خارجی. مداخله خارجی حتی در مواردی مثل سوریه یا عراق که به تغییر یک رژیم منجر شده، نتیجه آن همیشه بی‌ثباتی، آشوب و جنگ داخلی بوده است. با آرزوی سربلندی برای ایران.

برچسب ها: منتقدان سینما
ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر