کد مطلب: ۱۰۵۴۵۷۷
|
|
۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۹:۲۵

«شاهنامه» از بازآفرینی اسطوره تا تثبیت هویت

«شاهنامه» از بازآفرینی اسطوره تا تثبیت هویت
عضو هیئت علمی دانشگاه مازندران در یادداشتی به مناسبت روز فردوسی به واکاوی جایگاه شاهنامه به‌عنوان کنشی راهبردی در بازسازی هویت و حافظه تاریخی ایرانیان پرداخت.

به گزارش مجله خبری نگار،رضا ستاری، عضو هیئت علمی دانشکده علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه مازندران، در یادداشتی هم‎زمان با ۲۵ اردیبهشت به مناسبت روز فردوسی به واکاوی جایگاه شاهنامه به‌عنوان کنشی راهبردی در بازسازی هویت و حافظه تاریخی ایرانیان پرداخت که متن آن به شرح زیر است.

فردوسی در بستر تاریخی سده چهارم هجری، در جایگاهی فراتر از یک شاعر حماسه‌سرا ظاهر می‌شود؛ او را باید یک «کنشگر فرهنگی» دانست که به نیازی ژرف در سطح حیات جمعی ایرانیان پاسخ گفت.

در دوره‌ای که ساختار‌های سیاسی ایرانِ پیش از اسلام فروپاشیده بود و امکان بازسازی قدرت از مسیر‌های نظامی تا حد زیادی مسدود شده بود، عرصه فرهنگ به میدان اصلی برای بازتعریف هویت و بازسازی پیوند‌های گسسته بدل شد.

در چنین افقی، شاهنامه نه صرفاً یک اثر ادبی، بلکه پاسخی تاریخی به یک نیاز اجتماعی-ملی است؛ کوششی آگاهانه برای بازسازی حافظه تاریخی، پاسداری از زبان فارسی و احیای منظومی از نماد‌ها و ارزش‌های مشترک که بتوانند تداوم هویت ایرانی را تضمین کنند.

این وضعیت را می‌توان در چارچوب گذار از «قدرت سخت» به «قدرت نرم» تحلیل کرد؛ جایی که نیرو‌های اجتماعی ایرانی، در غیاب امکان کنش سیاسی کارا، به ابزار‌های فرهنگی روی آوردند. این چرخش راهبردی، به‌معنای جابه‌جایی میدان مبارزه از عرصه شمشیر به عرصه روایت، اسطوره و حافظه جمعی بود.

در چنین شرایطی، گردآوری و بازپردازی اساطیر، احیای تاریخ ملّی و تثبیت زبان فارسی، به ابزار‌هایی کارآمد برای حفظ هویت بدل شد. فردوسی خود به‌روشنی به این رسالت آگاه است، آنجا که می‌گوید: بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی - این بیت، به‌مثابه یک بیانیه فرهنگی، نشان می‌دهد که طرح شاهنامه از آغاز، با آگاهی از کارکرد احیاگرایانه زبان و روایت شکل گرفته است.

فردوسی کار خود را بر پایه سنّتی پیشینی از روایت‌های شفاهی و متون مکتوب بنا نهاد؛ اما اهمیت کار او در «بازآفرینی» این میراث به زبانی ادبی و سخته است، نه صرفاً «بازگویی» آن. او با گزینش سنجیده، ترکیب هنرمندانه و صورت‌بندی منظوم، روایتی یکپارچه و منسجم پدید آورد که هم از حیث ساختار روایی و هم از نظر زبان‌شناختی واجد انسجام است.

این فرایند، دو پیامد بنیادین داشت: نخست، نگاهبانی از مجموعه‌ای از روایت‌های اساطیری و تاریخی که در معرض فراموشی بودند؛ و دوم، تثبیت و اعتلای فارسی نوین به‌عنوان زبانِ بیانِ روایت ملّی.

شاهنامه، افزون بر کارکرد روایی، حامل منظومی از ارزش‌ها و هنجارهاست که می‌توان آن را ذیل مفهوم «فرهنگ ایران‌شهری» صورت‌بندی کرد. این ارزش‌ها شامل میهن‌دوستی، خردورزی، دادگری، وفاداری، تساهل و ایستادگی در برابر بیداد است.

این مفاهیم، نه در قالب گزاره‌های انتزاعی، بلکه در بطن روایت‌های پهلوانی و در کنش شخصیت‌ها تبلور یافته‌اند. برای نمونه، در داستان‌های مربوط به پادشاهی دادگر یا نکوهش بیداد، نوعی اخلاق سیاسی مبتنی بر مسئولیت و عدالت ترسیم می‌شود:

جهان سر به سر حکمت و عبرت است / چرا بهره ما همه غفلت است

چنین بیت‌هایی نشان می‌دهند که شاهنامه صرفاً بازگویی گذشته نیست، بلکه نوعی «تعلیم اخلاقی» نیز به‌شمار می‌رود که در آن، تاریخ به ابزاری برای اندرز و تربیت بدل می‌شود.

از همین روست که در سنّت فکری و ادبیِ پسین، گاه از شاهنامه با تعبیر نمادین «قرآن عجم» یاد شده است؛ تعبیری که به‌خوبی بر نقش هنجارساز و هویت‌بخش شاهنامه دلالت دارد؛ متنی که نه‌تنها روایتگر گذشته، بلکه سامان‌بخش افق‌های ارزشی جامعه ایرانی بوده است.

یکی از مهم‌ترین کارکرد‌های تاریخی شاهنامه، نقش آن در برانگیختن حس تعلق ملّی و تقویت روحیه پایداری در دوره‌های بحران بوده است. در بزنگاه‌هایی که ایران با تهدید‌های بیرونی یا آشفتگی‌های درونی مواجه می‌شد، بازخوانی روایت‌های شاهنامه و یادآوری پهلوانانی، چون رستم و سیاوش، به منبعی از «انرژی نمادین» برای بازسازی همبستگی جمعی بدل می‌گشت.

این کارکرد را می‌توان در پیوند با مفهوم «حافظه فرهنگی» تحلیل کرد؛ جایی که متن ادبی به ذخیره‌ای از معانی و الگو‌های کنش تبدیل می‌شود. در این میان، سرزمین ایران به‌عنوان کانون رخدادها، همراه با نام بردن از شهر‌های مختلف، به شکل‌گیری تصوری از وحدت جغرافیایی و تاریخی نیز یاری رسانده است.

از سوی دیگر، شاهنامه واجد کارکردی آموزشی و تربیتی نیز بوده است. روایت‌های آن، الگو‌هایی از کنش اخلاقی، مسئولیت‌پذیری و پیامد‌های تصمیم‌های فردی و جمعی ارائه می‌دهند. از آنجا که شاهکار‌های ادبی در گذر زمان به کد‌های فرهنگی بدل می‌شوند، شخصیت‌هایی، چون سیاوش «نمونه‌ای از پاکی و وفاداری» و ضحاک «نمادی از بیداد و کژروی»، به‌صورت «تیپ‌های اخلاقی» در حافظه جمعی تثبیت شده‌اند. این تیپ‌سازی، به بازتولید هنجار‌های فرهنگی در طول نسل‌ها کمک کرده و شاهنامه را به متنی مرجع در فرآیند جامعه‌پذیری فرهنگی بدل ساخته است.

در کنار این کارکردها، نقش شاهنامه در تثبیت و گسترش زبان فارسی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. فردوسی با بهره‌گیری هوشمندانه از واژگان کهن، احیای ساختار‌های نحوی و خلق ترکیبات بدیع، توانست ظرفیت‌های بیانی زبان فارسی را به‌گونه‌ای چشم‌گیر توسعه دهد.

زبانِ شاهنامه، زبانی است که هم توان روایت حماسی دارد و هم قابلیت بیان مفاهیم انتزاعی و فلسفی را. این زبان، به‌تدریج به معیار و الگوی زبان ادبی فارسی بدل گشت و پیوندی میان گذشته و حال برقرار ساخت؛ پیوندی که امکان «خودشناسی تاریخی» را برای جامعه فراهم می‌آورد.

در این چارچوب، می‌توان گفت که طرح فردوسی، طرحی صرفاً ادبی نیست، بلکه نوعی «کنش فرهنگی راهبردی» در پاسخ به شرایط تاریخیِ ویژه است. شاهنامه را باید پاسخی به تهدیدِ فراموشی، گسست هویتی و تضعیف زبان دانست؛ پاسخی که در بستر نوزایی فرهنگی عصر سامانیان شکل گرفت و توانست با گردآوری و بازآفرینی میراث اساطیری و تاریخی، بنیانی استوار برای تداوم فرهنگ ایران‌شهری فراهم آورد.

بر این اساس، بازخوانی شاهنامه در هر دوره، صرفاً بازگشتی خاطره‌انگیز به گذشته نیست، بلکه نوعی بازتفسیر و بازآفرینیِ امکانِ زیستِ جمعی در زمان حال است. شاهنامه هم‌چنان به‌مثابه متنی زنده، در شکل‌دهی به گفت‌و‌گو‌های فرهنگی، بازاندیشی هویت و تقویت پیوند‌های اجتماعی نقش ایفا می‌کند؛ متنی که در آن، گذشته و حال در گفت‌وگویی بی‌وقفه، معنای آینده را رقم می‌زنند.

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر