کد مطلب: ۱۰۶۴۶۸۸
|
|

انگشتری که بوی کعبه گرفت

انگشتری که بوی کعبه گرفت
دهم خرداد ۱۴۰۲ زمان سفرم به حج تمتع بود؛ سفری که از دیرباز آرزوی دلم بود. از دو ماه قبل در تلاش بودم تا با کسب آگاهی، از این سفر روحانی بیشترین بهره را ببرم. بخشی از این کوشش، آمادگی معنوی بود و بخشی دیگر، خواندن سفرنامه‌های آنان که پیش از من پای در آن سرزمین نور نهاده بودند.

به گزارش مجله خبری نگار-زهراسادات خلیلی، مجری تلویزیون: دهم خرداد ۱۴۰۲ زمان سفرم به حج تمتع بود؛ سفری که از دیرباز آرزوی دلم بود. از دو ماه قبل در تلاش بودم تا با کسب آگاهی، از این سفر روحانی بیشترین بهره را ببرم. بخشی از این کوشش، آمادگی معنوی بود و بخشی دیگر، خواندن سفرنامه‌های آنان که پیش از من پای در آن سرزمین نور نهاده بودند. در این جست‌و‌جو به کتابی رسیدم به نام «یار کجاست؟» از رحیم مخدومی. مطلبی خواندم که در موسم حج، وقتی دل رهبر عزیزمان برای آن مکان و مناسک آسمانی تنگ می‌شود، این سفرنامه را ورق می‌زنند و با تورق آن سفرنامه در دل در عرفات و منا و مشعر و در طواف خانه خدا سیر می‌کنند. کتاب را سفارش دادم و پیش از سفر خواندم و برای محرومیت حضرت آقا از این زیارت‌ها اشک ریختم و با خودم گفتم باید کاری برایشان در این سفر انجام بدهم. در عید همان سال، هدیه‌ای از بیت رهبری به من رسیده بود. چفیه‌ای، عکس کوچکی و ده‌هزار تومان پول تبرکی. برایم گنجی بود. تصمیم گرفتم چفیه و عکس را همراه ببرم. پس از انجام اعمال حج واجب، روزی به مسجد جحفه رفتم، مُحرِم شدم و یک حج عمره را به نیابت از رهبرم به جا آوردم. دعا‌ها و نماز‌ها و حتی چشم دوختن به خانه کعبه را با چشمانی اشک‌بار تقدیم ایشان کردم.

طواف را با خواندن دعای جوشن کبیر انجام دادم درحالی‌که هر لحظه تصویر آقاجان جلوی چشمانم بود. بعد از انجام اعمال چفیه را به دیوار‌های خانه کعبه متبرک کردم و بر سرم انداختم. از پیش از سفر، مدیر کاروان بار‌ها هشدار داده بود: «کنار کعبه با عکس رهبری یا عکس حاج‌قاسم عکس یادگاری نگیرید، ممکن است دستگیر شوید.» دلم می‌خواست با چفیه بر سر و عکس آقا در دست، جلوی کعبه سلفی بگیرم. لحظه‌ای تردید کردم؛ اما دل به دریا زدم. چند عکس گرفتم. نگاهی به اطراف انداختم. همه در طواف بودند، فقط روبه‌رویم چند حاجی از کشوری دیگر نگاهم می‌کردند؛ اما با لبخندشان فهمیدم که از دیدن عکس آقا خوشحال شدند و فهمیدند ایرانی هستم. عکس را گرفتم و با حالی خوش گوشه‌ای نشستم در زاویه‌ای از کعبه، برای خواندن قرآن! بماند که چشم دوختن به کعبه و غرق‌شدن در آن، توان قرآن خواندن را از من می‌گرفت و به‌کندی پیش می‌رفتم!

آن چفیه، همراه با تسبیح و سجاده‌ای که خریدم و متبرک کردم، هدیه‌ای برای آقا بود؛ همراه با نامه‌ای کوتاه، از سر ارادتی بی‌پایان. پس از بازگشت، هدیه‌ها را در جعبه‌ای گذاشتم و با نامه به مجموعه بیت تحویل دادم. ماه‌ها خبری نبود. تا روزی که تلفنم زنگ خورد. پشت خط گفتند: «از بیت رهبری تماس می‌گیریم.» گوینده گفت گوشی دستتان باشد، با آقای محمدی صحبت کنید. پس از سلام و علیکی گرم، آقای محمدی گفت: «هدیه و نامه شما به حضرت آقا داده شد. ایشان نامه را خواندند و شخصاً به من گفتند حتماً تماس بگیر و از خانم خلیلی تشکر کن و یک انگشتر هم هدیه بده به ایشان.» از شوق، اشکم جاری شد. باورم نمی‌شد، انگار خواب می‌دیدم! چند بار پرسیدم: «آقا خودشان گفتند تشکر کنید؟ خودشان گفتند انگشتر بدهید؟» و ایشان بار‌ها تأیید کردند. من همچنان اشک می‌ریختم و در پوست خود نمی‌گنجیدم. به نظرم این بهترین هدیه عمرم از بهترین انسان روی زمین که می‌شناختم بود و لذت‌بخش‌تر این بود که در نامه‌ام نه تقاضای چفیه داشتم و نه انگشتر!

فکر می‌کردم در روزگاری که همه از آقا هدیه می‌خواهند من به ایشان هدیه دادم و حالا ایشان خودشان انگشتر هبه کرده بودند... خدایا، چقدر خوشحالم که برای چند ثانیه هم که شده، باعث خوشحالی آقا شدم. حالا آن انگشتر در دست من است. هر روز که به آن نگاه می‌کنم اشک می‌ریزم؛ اما نه از شادی آن روز‌ها. اشک حسرت که این رهبر عزیز را از دست داده‌ایم. رهبری که با همه مشغله‌هایشان حواسشان به تک‌تک ما بود، به کوچک‌ترین هدیه‌ها، به ساده‌ترین ارادت‌ها. آقاجان، همان‌طور که در این دنیا حواستان به همه ما مردم بود، آن دنیا هم شفیعمان باشید.

آقاجان، کاش من به‌جای شما تکه‌تکه می‌شدم.

نشد فدایی شما شوم. آه...

خرداد ۱۴۰۵

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر