کد مطلب: ۱۱۵۸۶۳۴
|
|
۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۳

از یادگیری زبان عبری در زندان تا نوشتن «خار و میخک»؛ سرگذشت پر فراز و نشیب یحیی سنوار

از یادگیری زبان عبری در زندان تا نوشتن «خار و میخک»؛ سرگذشت پر فراز و نشیب یحیی سنوار
زندگی یحیی سنوار در اردوگاه آوارگان خان‌یونس آغاز شد؛ جایی که سرگذشت خانواده‌اش با آوارگی از مجدل گره خورده بود. او بعد‌ها به چهار بار حبس ابد محکوم شد، بیش از دو دهه را در زندان‌های اسرائیل گذراند و در همان دوران رمان «خار و میخک» را نوشت. آزادی در سال ۲۰۱۱، آغاز مرحله تازه‌ای از فعالیت سیاسی او بود؛ مسیری که به رهبری حماس و سرانجام کشته‌شدنش در رفح در اکتبر ۲۰۲۴ انجامید.

به گزارش مجله خبری نگار/فرهیختگان: آخرین لحظه‌های زندگی شهید یحیی سنوار، آخرین تلاش‌های او برای مبارزه بود. اسرائیل فیلم را منتشر کرد تا افتخار آنچه را که حذف سنوار می‌نامید، برای خود کند؛ اما ایستادگی تا آخرین نفس برابر ظلم صهیونی، همه آن چیزی بود که آن تصاویر مخابره کرد و سنوار را نه‌فقط برای عمری جهاد، بلکه برای مرگی باشکوه و شهادتی پراقتدار هم جاودانه ساخت. آخرین لحظات او را دشمن ثبت کرد و عدو سبب خیر شد؛ تا بعد از او مبارزان ببینند و به تعبیر خودش این امواج آزادی‌خواهی در فلسطین مانند سیلی فراگیر به مسیر خودش ادامه دهد. قاب شهادت او، قاب زبونی صهیونیست‌ها در برابر ایستادگی یک مرد شد. او مردانه شهید شد و سید مرتضی آوینی می‌گفت تنها کسانی مردانه می‌میرند که مردانه زیسته‌اند؛ این نوشتار نگاهی به زیست بابرکت اوست؛ کسی که بیش از دو دهه اسارت او در دست صهیونیست‌ها هم از سال‌های عمرش کم نکرد و با همان برکت جهاد، زندان را هم بخشی از مسیر مجاهدت خود تبدیل کرد.

کودکی با طعم اشغال و آوارگی

بعضی آدم‌ها پیش از آنکه چشم به جهان بگشایند، گویی سهمشان از تاریخ نوشته شده است؛ نه در شناسنامه‌ای که نامشان را ثبت می‌کند، بلکه در سرگذشت پدران و مادرانی که روزی خانه‌ای داشته‌اند و دیگر راهی برای بازگشت به آن نیافته‌اند. یحیی سنوار یکی از فرزندان همین تاریخ بود؛ کودکی که در سال ۱۹۶۲، در اردوگاه آوارگان خان‌یونس در جنوب نوار غزه به دنیا آمد. ۱۴ سال از کوچ اجباری خانواده‌اش از شهر مجدل عسقلان می‌گذشت؛ شهری که در جریان حوادث سال ۱۹۴۸ از ساکنان فلسطینی خود به‌اجبار تهی شده بود. یحیی هرگز کوچه‌های زادگاه پدر و مادرش را ندیده بود. مجدل برای او نه خاطره‌ای شخصی که نام سرزمینی ازدست‌رفته بود؛ جایی که در روایت بزرگ‌تر‌ها هنوز وجود داشت، اما روی نقشه‌های تازه؛ جایی که دیگر به همان نام شناخته نمی‌شد. یحیی راه‌رفتن را در اردوگاه آوارگان آموخت و از همان آغاز زندگی با مفهوم اشغال خانه و وطن آشنا شد.

یحیی پنج‌ساله بود که جنگ ۱۹۶۷ آغاز شد و غزه به اشغال اسرائیل درآمد. نسلی که پیش از او خانه‌هایش را ازدست‌داده بود، اکنون شاهد دگرگونی دیگری در سرنوشت سرزمین خود بود. سنوار در چنین فضایی به مدرسه رفت؛ نخست در اردوگاه خان‌یونس. او در سال‌های نوجوانی، مانند بسیاری از هم‌نسلانش، با پرسش‌هایی بزرگ‌تر از سن خود روبه‌رو شد؛ چرا خانواده‌اش آواره شده بود؟ چه چیزی حق بازگشت را از آنان گرفته بود و آیا روزی می‌شد سرنوشت فلسطین را تغییر داد؟

جوانی برای او با ورود به دانشگاه اسلامی غزه آغاز شد. ادبیات عرب را برای تحصیل برگزید؛ رشته‌ای که زبان و تاریخ و میراث‌فرهنگی سرزمینش را پیش روی او می‌گذاشت. اما دانشگاه برای سنوار فقط محل درس‌خواندن نبود. در فضای پرالتهاب سیاسی آن سال‌ها، فعالیت دانشجویی بخش مهمی از زندگی‌اش شد. به شورای دانشجویان راه یافت، مسئولیت‌های مختلفی پذیرفت و سرانجام ریاست آن را بر عهده گرفت.

سال ۱۹۸۲ نخستین مواجهه جدی او با زندان رقم خورد. سنوار هنوز ۲۰ ساله نشده بود که نیرو‌های اسرائیلی بازداشتش کردند. در زندان الفارعه با شماری از فعالان فلسطینی آشنا و پس از چندماه آزاد شد. این نخستین بازداشت، آغاز دوره‌ای تازه در زندگی او بود؛ دوره‌ای که در آن مسئله بازگشت آوارگان و پایان اشغال، بیش‌ازپیش با فعالیت‌های سیاسی و تشکیلاتی‌اش درآمیخت. جوانی که روزگاری از پشت دیوار‌های اردوگاه، جهان بیرون را می‌شناخت، حالا بخشی از عمرش را پشت دیوار‌های زندان گذرانده بود.

مقاومت در زندان هم ادامه یافت

در‌های آهنی زندان که پشت سرش بسته شد، شاید هیچ‌کس گمان نمی‌کرد آن جوان برخاسته از کوچه‌های خاکی خان‌یونس، بیش از دو دهه از عمرش را پشت همان دیوار‌های سخت زندان بگذراند. سال ۱۹۸۸ بود که یحیی سنوار به اتهام مشارکت در قتل چند صهیونیست، در دادگاه رژیم صهیونیستی به چهار بار حبس ابد محکوم شد. از این‌همه حبس، چهار سالش را در سلول انفرادی گذراند و بیماری سختی را نیز پشت سر گذاشت. زندان شاید سال‌های جوانی‌اش را از او گرفت؛ اما در روح بزرگ آزادی‌خواهی مثل او خللی ایجاد نکرد، حتی او از این فرصت هم برای ادامه‌دادن مسیرش استفاده کرد. البته در آن چهاردیواری زندان، گذر زمان معنای دیگری داشت؛ هر روز تکرار دیروز بود و هر صبح، آغاز انتظاری که معلوم نبود چه زمانی به سر می‌رسد. بااین‌همه، سنوار در برابر فرسایش سال‌های حبس ایستادگی کرد همان‌طور که تمام زندگی‌اش نمادی از ایستادگی بود. شاید میله‌های آهنی می‌توانستند جسم او را از خانواده، خانه و سرزمینش دور نگه دارند، اما اندیشه فلسطین و آرزوی رهایی همچنان با او بود.

رنج‌های زندان با بیماری که به سراغش آمده بود، دوچندان شد، اما نتوانست او را از پا در بیاورد. سال ۲۰۰۴، در میانه سال‌های طولانی حبس، بیماری سختی گریبانش را گرفت. ابتدا درد گردن و اختلال در تعادل بود؛ نشانه‌هایی که به‌تدریج از خطری جدی‌تر خبر می‌دادند. معاینات پزشکی سرانجام وجود آبسه‌ای در مغز او را آشکار کرد عارضه‌ای که می‌توانست به قیمت جانش تمام شود. او تحت عمل جراحی قرار گرفت. جراحی موفقیت‌آمیز بود و او از مرگ نجات یافت. با عبور از این بحران هم روز‌های زندان ادامه یافت.

آزادی پشت میله‌ها نمی‌ماند

حبس ابد حکمی است که شاید می‌توانست تمام سال‌های باقی‌مانده زندگی‌اش را در تاریکی سلول‌ها خلاصه کند؛ اما حتی در زندان هم راه دیگری را برگزید. انسان‌های بزرگ هیچ‌گاه به بن‌بست نمی‌رسند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت. او از زندان فرصت ساخت. زندان برایش به جایی برای مطالعه نوشتن و شناخت جهان بیرون تبدیل شد. در همان زندان رژیم صهیونیستی، زبان عبری آموخت؛ زبان کسانی که می‌خواست اندیشه و ساختار سیاسی‌شان را بهتر بشناسد. زبان همان‌هایی که آواره‌شان کرده بودند، همان‌هایی که باعث شده بودند سال‌های جوانی او در زندان سپری شود. روزنامه‌های اسرائیلی را می‌خواند، تاریخ و سیاست مطالعه می‌کرد و کتاب‌هایی را از عبری به عربی برمی‌گرداند. او می‌کوشید از پشت دیوار‌های زندان، از تحولات جهان بیرون هم دور نماند. کتاب‌ها و کلمات راهی برای عبور از روز‌های سخت زندان شده بود راهی که به او در ادامه مسیر مقاومت و ایستادگی بسیار کمک کرد.

اما خواندن برایش کافی نبود؛ او به نوشتن نیز پناه برد و در سال ۲۰۰۴ رمان «خار و میخک» (الشوک و القرنفل) را به پایان رساند روایتی از سرگذشت فلسطین که ریشه در خاطرات و تجربه‌های زیسته خودش داشت. داستان از زبان جوانی به نام احمد روایت می‌شود جوانی که در میان آوارگی، جنگ و دلتنگی برای سرزمینش بزرگ می‌شود و سرنوشتش با تاریخ پرفرازونشیب فلسطین گره می‌خورد. گویی در شخصیت اصلی داستانش هم به دنبال خودش می‌گشت.

سنوار در این کتاب، از زندگی مردمی می‌نویسد که اشغال تنها خانه و زمینشان را از آنان نگرفته، بلکه بر خاطرات، آرزو‌ها و حتی روابط خانوادگی‌شان نیز سایه انداخته است. نام رمان هم بادقت انتخاب شده بود خار، نشانی از رنج‌های این سرزمین است و میخک، یادآور زیبایی و امیدی که هنوز در زندگی مردمش نفس می‌کشد. آنچه به این اثر رنگی متفاوت می‌دهد، نزدیکی روایت داستانی به واقعیت‌های تاریخی است سنوار انگار می‌خواسته از پشت میله‌های زندان، زندگی نسلی را روی کاغذ بیاورد که خانه‌های ازدست‌رفته پدرانش را به یاد نداشت، اما قصه آن خانه‌ها را هرگز فراموش نکرده بود و در دلشان رؤیای آزادی وجود داشت.

۲۳ سال گذشت تا سرانجام در سال ۲۰۱۱، در جریان تبادل زندانیان، در‌های زندان به روی یحیی سنوار گشوده شد. مردی که از آن در‌ها بیرون آمد، جوان بیست‌وچند ساله روز نخست نبود؛ حالا دیگر مردی بود که زندان و مطالعاتی که در آن فرصت انجام داده بود او را تبدیل به یک مبارز سیاسی تمام‌عیار با اشغالگرانی کرده بود که از سال‌های دور سرزمینش را اشغال کرده بودند. او حالا مبارزه را به‌تمام‌معنا آموخته بود.

سکانس پایانی؛ رؤیایی که هرگز نمی‌میرد

آزادی از زندان برای یحیی سنوار پایان راه نبود؛ گویی پس از ۲۳ سال، تازه فصل دیگری از زندگی پرفرازوفرود آغاز می‌شد. او در سال ۲۰۱۱ به غزه بازگشت؛ به سرزمینی که همچنان زیر سایه محاصره و درگیری اشغالگران بود؛ اما نفس می‌کشید. سنوار بار دیگر به فعالیت‌های سیاسی و تشکیلاتی حماس پیوست و آزادی زندانیان فلسطینی را یکی از اهداف مهم خود قرار داد؛ مسئله‌ای که رنج سال‌های اسارت، برایش معنایی مهم‌تر از قبل بخشیده بود. در سال ۲۰۱۷ به رهبری حماس در غزه رسید و کوشید با تقویت ساختار سیاسی و نظامی این جنبش، راهبرد موردنظر خود را برای مقابله با اسرائیل پیش ببرد و از طراحان طوفان الاقصی شد، عملیاتی که تیشه بر ریشه عادی‌سازی اشغالگری صهیون زد.

پس از عملیات طوفان الاقصی، رژیم صهیونیستی باز به غزه یورش برد و گرچه مدعی بود که صرفاً به دنبال رهبران حماس است، اما بیش از ۳۸ هزار زن و ۲۱ هزار کودک را به شهادت رساند. در مرداد ۱۴۰۳، پس از شهادت اسماعیل هنیه در تهران، رهبری سیاسی حماس نیز به سنوار سپرده شد؛ روز ۲۵ مهر ۱۴۰۳، در میان ساختمان‌های ویران‌شده رفح، نیرو‌های رژیم صهیونیستی او را در جریان یک درگیری به شهادت رساند.

تصاویر منتشرشده از واپسین لحظاتش، مردی زخمی را نشان می‌داد که روی صندلی نشسته و با دست باقی‌مانده‌اش و با شکوهی کم‌نظیر تکه‌چوبی به‌سوی پهپاد نزدیک‌شونده پرتاب می‌کرد سنوار تا لحظه آخر از خود مقاومت و ایستادگی نشان داد؛ همان‌طور که در وصیت‌نامه‌اش نیز گفته بود: «وصیت من به شما از همین‌جا شروع می‌شود، از آن کودکی که اولین سنگ را به سمت اشغالگر پرتاب کرد و آموخت که سنگ‌ها اولین کلماتی هستند که در برابر جهانی که در برابر زخم ما سکوت می‌کند، بیان می‌کنیم. پایبند بمانید، هیچ بادی نمی‌تواند مردمی را که تصمیم به زندگی گرفته‌اند، از ریشه بکند.»

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر