کد مطلب: ۱۰۴۹۸۳۷
|
|
۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۵

پروژه «بزک پهلوی»| نگاهی به مواجهه پهلوی‌ها با قدرت‌های خارجی

پروژه «بزک پهلوی»| نگاهی به مواجهه پهلوی‌ها با قدرت‌های خارجی
سال‌هاست جاعلان تاریخ دارند پروژه «بزک پهلوی» را پیش می‌برند. یکی از نمود‌های این تحریف تاریخ، تلاش برای معرفی حکومت پهلوی به‌عنوان رژیمی مقتدر و مستقل است.

به گزارش مجله خبری نگار، سال‌هاست جاعلان تاریخ دارند پروژه «بزک پهلوی» را پیش می‌برند. یکی از نمود‌های این تحریف تاریخ، تلاش برای معرفی حکومت پهلوی به‌عنوان رژیمی مقتدر و مستقل است. این در حالی است که سرسلسله این رژیم با کودتای خارجی مسیر رسیدن به قدرت را پیمود و دومین شاه آن هم با کودتای خارجی جایگاه سیاسی خود را تثبیت کرد. شواهد تاریخی نشان می‌دهد هم رضاشاه و هم محمدرضا پهلوی، هر دو در برابر ابرقدرت‌های خارجی مطیع بوده‌اند؛ اطاعتی که چیزی جز وابستگی برای ایران به ارمغان نداشت. در این نوشتار بر آنیم تا تنها نمونه‌هایی از حقارت دو شاه پهلوی در مواجهه با قدرت‌های خارجی را مرور کنیم.

عذرخواهی از انگلیسی‌ها به‌خاطر اهتزاز پرچم ایران در باسعیدو!

تا ۱۳۱۲، طی سال‌ها قوای انگلیسی، جزایر ایرانی در خلیج‌فارس را در اختیار داشتند و از آن جزایر به عنوان قرارگاه کشتی‌های نظامی و تجاری خود بهره می‌بردند. حضور طولانی‌مدت انگلیسی‌ها در این مناطق کم‌کم موجب شد آنها به برخی از این مناطق ازجمله باسعیدو دعاوی مالکانه داشته باشند. مثلاً آنها در تیر ۱۳۱۲ نسبت به اقدام دولت ایران در اخذ مالیات از «حوزه انگلیس در باسعیدو» اعتراض کردند. به نوشته محمدعلی بهمنی‌قاجار «با توجه به چنین وضعیتی بود که فرمانده نیروی دریایی ایران یاور بایندر، از ارکان حرب کل قشون درخواست می‌کند تا از طریق وزارت امور خارجه، موضوع منع استعمال پرچم انگلیس در باسعیدو مورد توجه قرار بگیرد.»، اما چون تلاش دیپلماتیکی از سوی دولت ایران مشاهده نمی‌کند، در همان سال به ابتکار خود ناو پلنگ را به بندر باسعیدو اعزام کرده، پرچم انگلیس را به زیر کشیده و پرچم ایران را در این بندر به اهتزاز درمی‌آورد.

به دنبال این وقایع، سفارت انگلیس در تهران به دولت ایران اعتراض می‌کند و به‌زودی روشن می‌شود این اقدام بدون اطلاع و دستور رضاشاه صورت گرفته است. هنگامی که اقدام بایندر به اطلاع شاه می‌رسد، او از این حرکت خشمگین شده و به سرزنش بایندر می‌پردازد. رضاشاه به توبیخ بایندر نیز اکتفا نکرده و زبان به عذرخواهی از دولت انگلیس می‌گشاید. در ۴ شهریورماه ۱۳۱۲ محمدعلی فروغی به نیابت از شاه ایران رسماً از سفیر انگلیس در تهران بابت این اتفاق عذرخواهی می‌کند. در بیانیه انگلیسی‌ها راجع‌به این عذرخواهی آمده است: «دولت ایران به سفیر انگلیس در تهران شفا‌هاً ابلاغ کرده است که کار صاحب‌منصبان ایرانی بدون اجازه او رخ داده و او به‌غایت از وقوع این حادثه متأسف است و نیز دولت ایران به سفیر انگلیس ابلاغ کرده است که به بحریه خود دستور اکید داده است که این‌گونه حوادث تکرار نشود.»

دفاع ممنوع

در اثنای جنگ دوم جهانی، ایران گرفتار جنگ شد. این در حالی بود که دولت ایران در شهریور ۱۳۱۸ به طور علنی بی‌طرفی خود را در جنگ اعلام کرده بود. با این حال، دول متفقین، این بی‌طرفی را به رسمیت نمی‌شناختند. دو سال پس از صدور بیانیه اعلام بی‌طرفی، خاک ایران به اشغال قوای متفقین درآمد. پیش از این، انگلیس به بهانه فعالیت مستشاران آلمانی در ایران، به شاه هشدار داده بود. شاه نیز به نخست‌وزیر دستور داده بود «کلیه اتباع آلمانی که به وجودشان احتیاج مبرم نیست»، هر چه زودتر از کشور اخراج شوند. روز سوم شهریور ۱۳۲۰، دولت‌های روس و انگلیس رسماً نیرو‌های نظامی خود را وارد خاک ایران کردند. سه ستون دولت شوروی از جلفا، آستارا و خراسان به خاک ایران تعرض کرد و شهر‌هایی، چون تبریز، مشهد و نواحی جنوبی دریای خزر را به اشغال درآورد. «نیرو‌های انگلیس نیز از دو جبهه وارد ایران شدند، یکی از ستون‌های آنها از خانقین و از راه کرمانشاه و همدان به قزوین رسید و ستون دیگر از جانب خاک عراق به سرزمین‌های جنوب غربی در خوزستان حمله برد. عملیات ناوگان انگلیس نیز در بندر شاهپور متمرکز شد.» با پیشروی ارتش شوروی از شمال و ارتش انگلیس از جنوب، روز ششم شهریور، فرمان رضاشاه مبنی بر ترک مقاومت به کلیه واحد‌های ارتش ابلاغ شد و بدین ترتیب، ارتش پوشالی سرسلسله پهلوی بدون کوچک‌ترین مقاومت، میدان را خالی کرد. خود شاه نیز به‌زودی با حکم انگلیسی‌ها مجبور به ترک ایران شد.

پیش به‌سوی مقصد نامعلوم!

در شهریور ۱۳۲۰، با خواست متفقین، رضاشاه از سلطنت استعفا داد و راهی تبعیدگاه شد. چنانچه در خاطرات نزدیکان شاه معزول آمده است، او تا آخرین لحظه حتی از محل تبعید خود نیز بی‌اطلاع بود. شمس پهلوی که در این ایام همراه پدرش بود به یاد می‌آورد: «در کرمان... نماینده کنسول انگلیس که به ملاقات اعلیحضرت آمده بود خبر ورود کشتی را به بندرعباس داد و به‌عنوان اینکه کشتی بیش از سه روز در بندرعباس توقف نخواهد کرد اصرار داشت که اعلیحضرت فوراً به طرف بندرعباس عزیمت کند و این اصرار و تأکید چه به وسیله کنسول و چه ماموران کنسول تکرار شد؛ به طوری که یک‌بار موجب برآشفتگی خاطر شاه شد و به‌شدت فرمودند: «کجا بروم؟ پنج ریال پول توی جیب من نیست. اقلاً باید فرصت داشته باشم که وسایل سفر من فراهم شود. از تهران از اعلیحضرت همایونی پول خواسته‌ام و منتظرم که حواله یا پولی برسد که هزینه سفر کنم.» در جواب این سخن شاه گفته بودند برای پول نگران نباشید، دولت انگلستان مخارج سفر را خواهد پرداخت و بعداً وصول خواهند کرد. ولی قبول این امر برای شاه خیلی نامطبوع و دشوار بود و از این کار امتناع داشتند و، چون هنوز نمی‌دانستند که در انتخاب مقصد و محل اقامت خود در خارج از ایران آزادی ندارند فکر می‌کردند که به هزینه خود و به طور آزاد و عادی به یکی از کشور‌های بی‌طرف آمریکای جنوبی از قبیل شیلی یا آرژانتین عزیمت کرده و بقیه عمر را دور از غوقای سیاست و ماجرا‌ها بگذرانند و یکی از نکاتی که فکر ایشان را در کرمان به خود مشغول داشته بود انتخاب محل اقامت بود که ابتدا شیلی را در نظر گرفته بودند، زیرا می‌گفتند آب و هوای آن مثل ایران است و بعد آرژانتین را انتخاب کردند. در هر حال نظر ایشان این بود که پس از ورود به بمبئی ده پانزده روزی در هندوستان به سر برده و سپس به یکی از این دو کشور که نام برده شد، مسافرت کنند. ما همه خود را مسافر آرژانتین یا شیلی می‌دانستیم.»

خودکشی، راهکار محمدرضا پهلوی برای رویارویی با دشمن در میدان جنگ

روز سوم شهریور ۱۳۲۰ هنگامی که سقوط سلطنت رضاشاه قطعی به نظر می‌رسید و هر لحظه امکان اشغال پایتخت توسط قوای متفقین وجود داشت، محمدرضا پهلوی نگران و مضطرب بود. ولیعهد جوان درحالی‌که ارتش بیگانه، خاک ایران را در نوردیده بود و قدم‌به‌قدم به سمت فتح تهران پیش می‌رفت، به جای مقاومت و ایستادگی در برابر دشمن، به «خودکشی» می‌اندیشید. اشرف پهلوی خواهر دوقلوی محمدرضا در صفحه ۹۲ از کتاب خاطرات خود که با عنوان «من و برادرم» منتشر شده است با اشاره به وقایع روز سوم شهریور ۱۳۲۰ می‌نویسد: «برادرم نه‌تنها نگران نتیجه جنگ بود، بلکه متوجه خطری نیز بود که سلطنت را مورد تهدید قرار می‌داد و این مهم‌ترین خطری بود که از زمان تاج‌گذاری به بعد، سلطنت رضاشاه را تهدید می‌کرد. برادرم در مورد این موضوع که در صورت حمله متفقین، ارتش ایران بتواند از کاخ سلطنتی دفاع کند نیز تردید داشت. از این رو بعد از ظهر همان روز هفت‌تیری برای من آورد و گفت: «اشرف! این هفت‌تیر را با خودت داشته باش. اگر نیرو‌های متفقین وارد تهران شوند و بخواهند ما را دستگیر کنند، چند تیر به طرف آنها شلیک کن و بعد خودت را بکش. من هم همین کار را خواهم کرد.» من هفت تیر را گرفتم و قول دادم همان کار را بکنم.»

چشم، مستر ترات!

در آستانه سقوط رضاشاه، محمدرضا پهلوی به‌عنوان ولیعهد، رؤیای رسیدن به تخت شاهی را در سر می‌پروراند. در این ایام هنوز جنگ دوم جهانی در جریان بود و ولیعهد جوان همچون پدرش، به آلمان تمایل داشت. در چنین شرایطی، سفارت انگلیس به شاه آینده یادآوری کرد که مواضع خود را تغییر دهد، وگرنه ممکن است رؤیای رسیدن به تخت پادشاهی را بربادرفته ببیند. حسین فردوست دوست صمیمی و امین محمدرضا پهلوی که بعد‌ها به ریاست دفتر ویژه اطلاعات شاهنشاهی رسید، دراین‌رابطه مأمور شد تا با نماینده سفارت انگلیس در ایران دیدار کند. او درباره دیدار با «مستر ترات» می‌گوید: «.. ترات مقداری صحبت کرد و گفت که محمدرضا طرفدار شدید آلمان‌هاست و ما از درون کاخ اطلاعات دقیق و مدارک مستند داریم که او دائماً به رادیو‌هایی که در ارتباط با جنگ است به زبان‌های انگلیسی، فارسی و فرانسه گوش می‌دهد و نقشه‌ای دارد که خود تو پیشرفت آلمان در جبهه‌ها را برایش سنجاق می‌کنی!... من به سعدآباد برگشتم و جریان را به محمدرضا گفتم. او شدیداً جا خورد و تعجب کرد... گفت: فردا اول وقت با ترات تماس بگیر و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که نقشه را از بین می‌برم و رادیو هم دیگر گوش نمی‌کنم؛ مگر رادیو‌هایی که خودشان اجازه دهند آنها را بشنوم... او بلافاصله رادیو را کنار گذاشت و دستور داد که نقشه و ریسمان و سنجاق و... را جمع‌آوری کنم و گفت که دیگر در اتاق من از این چیز‌ها نباشد!»

خواهش شاه برای پناه‌دادن آمریکایی‌ها به او

دی‌ماه ۱۳۵۷، دامنه‌های انقلاب مردم ایران در حال گسترش بود. در چنین شرایطی کاخ سفید برای محمدرضا پهلوی تصمیم تازه‌ای می‌گیرد. آمریکا با هدف کنترل انقلاب فراگیر ملت ایران بر آن می‌شود تا شاه را برای مدتی از ایران خارج کند؛ سفری که البته به بازگشت دوباره منتهی نشد. سالیوان سفیر وقت آمریکا در ایران مأموریت می‌یابد دستور خروج شاه از کشور را به گوش او برساند. سالیوان می‌گوید: «در همین ایام پیامی از واشینگتن دریافت داشتم مبنی بر اینکه در اولین فرصت با شاه دیدار کنم و به او بگویم که دولت ایالات متحده آمریکا مصلحت شخص شاه و کشور را در این می‌بیند که هرچه زودتر از ایران خارج شود. تصمیم شاه به خروج از ایران قبل از وصول این پیام از طریق رسانه‌ها منتشر شده ولی شاه رسماً آن را اعلام نکرده بود و هنوز هم تردید‌هایی در این مورد وجود داشت. ابلاغ چنین پیامی از طرف سفیر یک کشور به رئیس مملکتی که در آن مأموریت دارد کار ساده‌ای نیست، ولی در دیدار‌ها و گفت‌و‌گو‌های من با شاه طی این چند ماه اخیر به قدری مطالب عجیب و غیرعادی ردوبدل شده بود که ابلاغ این پیام هم خیلی غیرعادی به نظر نمی‌رسید. شنیدن این پیام چیز عجیب و غیرمنتظره‌ای نبود. من تا آنجا که می‌توانستم با لحن ملایم و مهربان مضمون پیام واشنگتن را به شاه ابلاغ کردم. او با دقت و با آرامش به پیامی که او را به ترک کشور دعوت می‌کرد گوش داد و وقتی که حرف‌های من تمام شد رو به من کرد و با لحنی کم و بیش ملتمسانه گفت: «خیلی خب. اما کجا باید بروم؟» پیامی که از واشنگتن دریافت کرده بودم به این نکته اشاره‌ای نداشت. ناچار پاسخ گفتم در این خصوص دستوری دریافت نکرده‌ام ولی به عنوان اظهارنظر خودم گفتم: «ملک شخصی شما در سوئیس چطور است؟» شاه بلافاصله این نظر را رد کرد و گفت وضع سوئیس از نظر امنیتی مناسب نیست. سپس قبل از اینکه من پیشنهاد دیگری را عنوان کنم گفت: «ما در انگلستان هم ملکی داریم ولی هوای آنجا خیلی بد است.» شاه پس از بیان این مطلب سکوت اختیار کرد و با چشمانی پر از احساس به من خیره شد. لحظه‌ای بعد گفتم: «آیا میل دارید برای ارسال دعوت‌نامه‌ای از آمریکا اقدام کنم و ترتیب مسافرت شما را به آمریکا بدهیم؟» شاه یک‌مرتبه از جای خود حرکت کرد و با هیجانی شبیه پسربچه‌ای گفت «اوه. شما این کار را برای من می‌کنید؟»»

ولیعهد آکواریومی!

رضا پهلوی که نتوانست سلطنت را از پدر و پدربزرگش به ارث ببرد، وارث وابستگی آنهاست. او در توهمات خویش، برای رسیدن به قدرت، هر خفت و ذلتی را می‌پذیرد و ابایی از خوش‌رقصی برای دشمنان مردم ایران ندارد. ولیعهد ناکام، اما حالا نه از سوی آمریکا، انگلیس و دیگر کشور‌های غربی جدی گرفته می‌شود و نه پایگاه اجتماعی مناسبی در میان مردمان زادگاهش دارد. او حتی در میان ایرانیان خارج از کشور هم فاقد محبوبیت است؛ به‌طوری که چندی پیش در یک سخنرانی خود ناچار شد در محفظه‌ای شیشه‌ای پشت تریبون برود؛ مبادا که شیئی به سمت او پرتاب شود. «مرد آکواریومی» حالا در فاصله‌ای دور و دورتر از رؤیای خود ایستاده است. امروز، رضا پهلوی یادآور وابستگی ذلیلانه پدربزرگ و پدرش است؛ خفتی بالاتر از همۀ خفت‌ها!

همان‌طور که رهبر شهیدمان در ۲۸ فروردین ۱۳۷۵ فرموده‌اند: «برای یک ملت، خفتی بالاتر از وابستگی نیست. در حق یک ملت از سوی مسئولان، جنایتی سنگین‌تر از وابسته کردن آن ملت نیست. در مقابل، برای مسئولان یک ملت، هیچ خدمت و وظیفه‌ای بزرگ‌تر از این نیست که استقلال او را حفظ کنند. البته استقلال هم مراتبی دارد که اول آن، استقلال سیاسی است. استقلال سیاسی آسان‌ترینش است. یعنی حکومتی به وجود آید که به قدرت‌ها، وابسته نباشد. انقلاب اسلامی، چنین است. حکومت ایران در زمان رژیم طاغوت منحوس، رژیم ذلیل، رژیم فاسد که تا گردن در لجنزار وابستگی گیر کرده بود، اصلاً وابسته زاییده شده بود. محمدرضا که پدرش وابستگی داشت، از ابتدای تولد در محیط وابستگی حرکت و تنفس کرده بود و اصلاً غیر از این را تصور نمی‌کرد. آنها این ملت را به سوی وابستگی سوق داده بودند. انقلاب اسلامی که آمد، آنها را از این ملت ازاله کرد. واقعاً ازاله شدند؛ مثل ازاله نجاست از بدن و جامه که برای نماز لازم است! انقلاب اسلامی، پیکر این ملت را ازاله کرد و آنها رفتند. انقلاب اسلامی، حکومتی را بر سر کار آورد که مستقل است. از آمریکا حرف نمی‌شنود. از هیچ کس دیگر هم حرف نمی‌شنود و از هیچ کس نمی‌ترسد.»

منبع: فرهیختگان-محمد جعفربگلو

ارسال نظرات
captcha
قوانین ارسال نظر