به گزارش مجله خبری نگار، در روزهای اخیر بغض برزو ارجمند مقابل دوربین که حاکی از شرایط سخت زندگی او و دلتنگیاش برای کشور بود و همینطور گلایههای صریح احسان کرمی از نبود حامی مالی برای فعالیتهایش، مثل تکههایی از یک رؤیای ترکخورده در فضای مجازی پخش شد؛ اعترافهایی که بهخصوص درباره برزو آمیخته با اشک، خستگی و نوعی لمس بیمعنایی در شکل جدید زندگی بود. او در ویدئویی که به تازگی پخش شده با صدایی لرزان، خود را «بیمعناترین آدم آمریکا» توصیف کرد و از درهایی گفت که یکییکی به رویش بسته شد. کرمی هم به شکل دیگری از تجربه شکست خورده هنریاش در جایی سخن گفت که تصور میکرد سکوی تازهای برای جهش اش باشد. این روایتها فقط گلایههای شخصی دو سلبریتی نیست؛ نشانههایی هستند از یک تغییر عمیق روانی، یک فروریختن درونی که معمولاً در سکوت اتفاق میافتد، اما وقتی بروز میکند، چهره واقعی مهاجرت بدون پیوند و پشت کردن به خیلی چیزها را آشکار میسازد. پرسش اصلی همینجاست: چرا برای برخی زندگی خارج از ایران به «بیجایگاهی» و احساس بیمعنایی ختم میشود؟ چرا فاصله میان تصور و واقعیت، برای برخی، اینقدر ویرانکننده است؟ این پرونده تلاش میکند به لایههای پنهان این بحران در بین امثال برزو ارجمند و آدمهای مشابهش بپردازد.
مهاجرت، زمانی که بر پایه سنجش و شناخت واقعیتهای مقصد شکل بگیرد، معمولاً یک فرایند توسعه فردی و حرفهای است که در دلش انکار گذشته و پشت کردن به وطن وجود ندارد. اما آنچه در سالهای اخیر میان گروهی از سلبریتیهای ایرانی دیده میشود، بیش از آنکه یک تصمیم زیستی و حرفهای باشد، شکلی از واکنش، ژست و شتابزدگی است. مهاجرتی که نه بر اساس مطالعه، بلکه بر بستر هیجان و شاید میل به دیدهشدن در قالب «مبارز» شکل گرفته؛ روایتی که طبیعی است در برخورد با واقعیتهای سرد و بیتعارف جامعه مقصد فرو میریزد و فردی را که در اوج شهرت و موفقیت مالی بوده با سیلی سنگین واقعیت مواجه میکند. در این نوع مهاجرت، فرد عملاً شبکه سرمایه اجتماعیاش را که در ایران ساخته بود از دست میدهد؛ شبکهای که در مقصد وجود ندارد. جایگاه هنری و سابقه رسانهای در کشور مبدأ، نه تنها در آمریکا یا اروپا به رسمیت شناخته نمیشود، بلکه در بسیاری مواقع حتی نقطه شروع محسوب نمیشود. برای همین است که از بین خیل سلبریتیها فقط گلشیفته فراهانی موفق شد دربرخی آثار شاخص بازی کند و بقیه به اجرای رئالیتیشوهای سخیف یا فروش استوری با ادبیات سیاسی و... روی آوردند. همین فاصله شدید میان تصور محبوبیت قابل همیشگی و واقعیت جامعه مقصد زمینه یأس و فروپاشی نقش را فراهم میکند. بهخصوص اینکه بسیاری از این افراد حتی در قامت مبارز و منتقد واقعی هم نبودند و همانطور که بسیاری از رفتارشان در ایران ایفای نقش و همرنگی جماعت بود در خارج از ایران هم صرفاً ژست بود. وگرنه هیچ فعال سیاسی از دیده نشدن، مشکل مالی و ... اینچنین به رنج نمیآید که همزمان پوچی، بیمعنایی و احساس ناکامی داشته باشد.

شاید برای بسیاری از سلبریتیهایی که مهاجرتشان نه برای رشد هنری، بلکه برپایه ژست اعتراض و... شکل گرفته، بزرگترین ضربه همان پدیدهای است که روانشناسان آن را «فروپاشی نقش» مینامند. فردی که سالها هویت خود را بر پایه دیدهشدن، اعتبار عمومی و تأیید دائمی بنا کرده، ناگهان خود را در فضایی میبیند که این سرمایهها در آن وجود خارجی ندارند. در چنین وضعیتی، ساختار روانیِ سلبریتی که بر واکنش سریع، لذت دیدهشدن و تأیید همیشگی استوار بوده، توان سازگاری با نادیدهگرفته شدن را ندارد. آدمهایی که مافیا بازیکردنشان میلیونها دنبال کننده داشته حالا در قامت اپوزیسیون کسی جدیشان نمیگیرد و همین از درون آنها را تهی میکند و سمت خشم، حرفهای عجیب و شاذ میکشاند. این شکاف بین دیروز و امروز که توأم با نگرانی درباره فردا هم هست در ذهن هنرمندی که اهداف واقعی نداشته و نمایشی از هرچیز را انتخاب کرده به شکل احساس بیارزشی و پوچی بروز میکند. به قول ویکتور فرانکل، انسان زمانی سقوط میکند که «چرا»ی زندگیاش را گم کند. شاید سلبریتیها خیلی جدی در استوری نقش مخالف سیاسی را بازی کنند، اما اگر چرایی واقعی زندگیشان همین مبارزه بود دچار سرخوردگی به این بزرگی نمیشدند. با مرور نظریه هویتِ اریکسون میبینیم زمانی که فرد نتواند گذشته، حال و آیندهاش را به صورت یک روایت منسجم بازسازی کند، دچار بحران معنا میشود. سلبریتیهایی با بریدن از وطن، زبان، گذشته و مخاطب خود، تکیهگاههای معناییشان را از دست میدهند. نتیجه چیزی است که آنان این روزها با لحن خسته و گاه لبریز بغض روایت میکنند: «بیمعناترین آدم آمریکا».
برای درک کامل سرنوشت بخشی از سلبریتیهای مهاجر، کافی است آنها را کنار گروه دیگری از هنرمندان قرار دهیم؛ هنرمندانی که سالها خارج از ایران زندگی کردهاند، اما هرگز دچار این حجم از بیجایگاهی، خشم و سرخوردگی نشدهاند. نمونههای روشنش فراوان است: اصغر فرهادی، بیضایی، فرهاد آئیش، فریبرز عربنیا و دیگرانی که بدون ژست سیاسی، بدون قطع ریشهها و بدون سوزاندن گذشته، توانستند مسیر حرفهای و شخصیت فرهنگی خود را در مهاجرت بازسازی کنند. وجه مشترک این گروه نه شانس است و نه تفاوت شرایط؛ تفاوت اصلی در نوع زندگی آنها در خارج از کشور است. آنان مهاجرت را پروژهای برای آن چه به زعم خودشان رشد حرفهای بود، دیدند، نه فرصتی برای ایجاد هیاهوی سیاسی یا کسب محبوبیت سریع، به معنایی رفت و آمد بین ایران و کشور مقصد برای آنها زمینه کارهای تازه بود برخلاف برخی از سلبریتیها که طی سالهای اخیر مهاجرت بهنوعی شغلشان شد. بسیاری از هنرمندانی که خارج از کشور زندگی کردند استانداردهای حرفهای خود را حفظ کردند، هویت هنریشان را بر چیزی عمیقتر از «توجه بیرونی» بنا کردند و بهرغم برخی انتقادها نسبت به شرایط کشور، در طرف مقابل قرار نگرفتند.

در روایت بسیاری از سلبریتیهایی که امروز با خستگی، دلزدگی و اعتراف به پشیمانی از مهاجرت سخن میگویند، یک نقطه مشترک دیده میشود: احساس «رهاشدگی». گویی تصور میکردند ورود به حلقه اپوزیسیون، امتیازی دائمی به آنها میدهد؛ حمایت مالی، رسانهای یا حتی عاطفی. اما حالا نه در آن سمت جدی گرفته شدهاند و نه این سمت جایگاه قبل را دارند. مسیر این افراد ذهن ما را به چند موضوع معطوف میکند: اول اینکه مهاجرت جایگزین معنا نیست؛ اگر چرایی روشن برای آینده نداشته باشی، مقصد تازه فقط شکل دیگری از پوچی را عرضه میکند. دوم اینکه هویت را نمیشود از صفر ساخت؛ باید بخشهایی از گذشته، زبان و روابط را با خود حمل کرد تا پیوستگی روانی حفظ شود. اما اگر خودت تیشه به ریشههایت بزنی هیچ وقت درد بیهویتی و بیمعناییات درمان نمیشود.
منبع: خراسان-سید مصطفی صابری